تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۵/۰۲
جوانك زيبائي هر روز در آبگينه اي صورت خود را مي ديد و به تماشاي زيبائي خود مي نشست تا.....
اينكه روزي محو زيبائي خود گشت و درآب افتاد و غرق شد.
بعد از مرگ نارسيس فرشتگان جنگل به كنار آن آبگينه رسيدندكه روزگاري از آبي شفاف و شيرين سرشار واكنون جامي بود لبريز از اشكهاي تلخ...... فرشتگان پرسيدند: چرا اشك مي ريزي؟
آبگينه گفت: براي نارسيس گريه ميكنم. گفتند: تعجبي نداردهمه وقت درتمامي جنگل ها به دنبال آن آفريده زيباروي بوديم ولي فقط تو مي توانستي در زيبايي او به سجده درآيي.
آبگينه پرسيد: مگر نارسيس زيبا هم بود؟ باتعجب جواب دادند: چه كسي بهترازتو خبرداشت؟بر ساحل تو خم مي شد درآينه ات هرروزنقش رخ خودمي ديد.
آبگينه لحضه اي خاموش شد پس آنگاه گفت: براي نارسيس گريه مي كنم ولي هرگز زيبايي اورا نديدم براي نارسيس گريه مي كنم چون هر بار كه اوبر ساحل من خم مي شد در آينه چشمانش زيبايي خود را مي ديدم.
فرشتگان جنگل گفتند: آري اين است افسانه زيبايي
اينكه روزي محو زيبائي خود گشت و درآب افتاد و غرق شد.
بعد از مرگ نارسيس فرشتگان جنگل به كنار آن آبگينه رسيدندكه روزگاري از آبي شفاف و شيرين سرشار واكنون جامي بود لبريز از اشكهاي تلخ...... فرشتگان پرسيدند: چرا اشك مي ريزي؟
آبگينه گفت: براي نارسيس گريه ميكنم. گفتند: تعجبي نداردهمه وقت درتمامي جنگل ها به دنبال آن آفريده زيباروي بوديم ولي فقط تو مي توانستي در زيبايي او به سجده درآيي.
آبگينه پرسيد: مگر نارسيس زيبا هم بود؟ باتعجب جواب دادند: چه كسي بهترازتو خبرداشت؟بر ساحل تو خم مي شد درآينه ات هرروزنقش رخ خودمي ديد.
آبگينه لحضه اي خاموش شد پس آنگاه گفت: براي نارسيس گريه مي كنم ولي هرگز زيبايي اورا نديدم براي نارسيس گريه مي كنم چون هر بار كه اوبر ساحل من خم مي شد در آينه چشمانش زيبايي خود را مي ديدم.
فرشتگان جنگل گفتند: آري اين است افسانه زيبايي
ارسال توسط رابین

