خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۸/۰۲/۲۷
تکلیف آدم با خودش هیچوقت مشخص نیست!

میشینم فکر میکنم میذارم خیالم پرواز کنه.دلم میخواد در همین لحظه هم خونه بابام

بودم و با خواهرام نشسته بودیم جلوی تلویزیون و مشق مینوشتیم و مامانم میوه پوست

میکند و بابام بلند بلند تلفن حرف میزد.از طرفی دلم میخواست باز همین لحظه تو اتاق تنهاییام

بودم.لم داده بودم روی تخت و قمیشی گوش میکردم و بیرون رو نگاه میکردم.

از طرفی دلم میخواست همین لحظه هنوز داشتم با خواهرم بازی میکردم و استرس اینو داشتم

که نکنه نیاد بازی و منم تنها بمونم!چقدر بازی میکردیم!

از یه طرف دیگه دلم میخواد همین زندگی رو بغل کنم و خدا رو شکر کنم پسرمو نگاه کنم و ازش

لذت ببرم و روزی 3 بار از خودم بپرسم واقعا این پسر منه؟؟واقعا بچه دارم؟؟

باورم نمیشه.

باورم نمیشه 35 سال از زندگیم گذشته باشه.....باورم نمیشه دیگه بچه نیستم و باید از بچم

مراقبت کنم.باورم نمیشه این روح سرکش من 34 سالشه!!!باورم نمیشه بابا شده!!

هنوز بچم.هنوز با بازی کردن ذوق میکنم هنوز دلم میخواد از صبح تا شب بازی کنم!

اگر خودمو نمیشناختم فکر میکردم تو کودکی عقده ی بازی کردن داشتم ولی از وقتی یادمه

دارم بازی میکنم!هنوزم بازی میکنم و هنوزم کلکسیون جمع میکنم.میخوام برم سراغ یه

کلکسیون جدید دیگه!!

هنوزم منم ولی من نیستم.هنوزم نمیدونم من کدومم؟هنوزم نمیفهمم خودمو!!

هر وقت شهرام ناظری گوش میدم یه غم عمیق قشنگ سراغم میاد و روانیم میکنه

غمی که بدون اینکه مشکلی داشته باشم تو من هست.غمی که لذت داره.

یه نفر میگفت شاید تو زندگی های قبلیت مشکلات زیادی داشتی که هنوز غم تو وجود و روحت

هست!!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم