خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۳/۲۹

اصفهان!

این چند روز رفته بودیم اصفهان خوش گذشت

ولی اصفهان برای من یعنی شهر بچگیا.یعنی سفر با مادر یا دایی به اصفهان و بازی و

پدربزرگ و مادربزرگ. یعنی کلی خاطره.یعنی آفتاب گرم یعنی صمیمیت

یادش بخیر.

بچه که بودیم زیاد میرفتیم اصفهان اولین خاطرات کودکیم از اصفهانه جایی که 4 ساله بودم

و دست پدربزرگم رو میگرفتم و دور حیاط میگشتم.یه خونه ی قدیمی با یه حوض و یه اتاق

پر از کفتر و یه چاه کنار حیاط خونه و کلی درخت وسط حیاط.

این سری که رفتیم اصفهان بعد از مدتها رفتم سر خاک پدربزرگم.باز هم نتونستم جلوی

اشکمو بگیرم.با این که خیلی کم دیدمش ولی برام همیشه تو زندگیم قابل تحسین بوده

و میتونم به جرات بگم مقدس ترین انسانیه که میشناسم.

رفتیم اصفهان و دم اصفهانیا گرم که واقعا مهمون نواز بودن

ولی هیچ جا شهر خودم تهران شلوغ خودم نمیشه.وقتی ازش خارج میشم دلم لک میزنه

براش!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم