خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۷/۰۵/۰۴
با خودش فکر کرد چه قدر سخته

چه قدر سخته دل بریدن از این همه زیبایی و از این دنیای بزرگ

شاید اگه دست تقدیر انقدر براش با جوهر مشکی پر رنگ سخت و سیاه ننوشته بود اون هم الان مثل همه داشت از زندگیش لذت میبرد.تازه الان که تصمیمشو گرفته بود داشت میفهمید که دنیا اونقدر هم زشت و ضمخت نیست.

ولی

ولی تصمیمشو گرفته بود چند بار بر خلاف میلش نجاتش داده بودن ولی اینبار تنهای تنها بود

حتی تنهاتر از خدا

چون با این کارش شاید حتی خدا هم قبولش نمیکرد

ولی باز هم امیدش به خدا بود راه دیگه ای نداشت از این همه رنج که با تن و روح خسته و نحیفش داشت متحمل میشد دیگه واقعا خسته بود

خسته که نه نابود شده بود

در حقیقت خیلی وقت بود که مرده بود و اینبار میخواست جسمش رو هم بفرسته پیش روحش

لحظه های اخر بود

هیچ دلبستگی به این دنیای لعنتی نداشت ولی باز هم یه چیزی بهش میگفت نرو بمون

ولی

تصممیمشو گرفته بود

آخرین کاری که باید انجام میداد رو هم انجام داد

به صمیمی ترین دوستش زنگ زد و همه چیز رو گفت دوستش خیلی التماس کرد ولی میدونست فایده نداره اون رفنتیه

خداحافظی کرد از خدا حلالیت طلبید و.........

پر کشید و رفت

او هم به ابدیت پیوست تا دیگه زیر درد و رنج این دنیای کثیف له نشه

تا شاهد این همه نامردی و بی معرفتی و دروغ و حیله نباشه

خدایا حداقل روحش رو آرام کن.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم