9 یا 10 سالم بود که شروع کردم شعر گفتن!البته اون شعرای اولیم تقلیدی بود
ولی دوست داشتم.تا اینکه از 18 سالگی شروع کردم ترانه گفتن و البته وزن رو اصلا
بلد نبودم.کم کم با کمک یه دوست توی 21 سالگی اصولش رو یاد گرفتم.یه وقتهایی
شدتش زیاد میشد و هفته ای 4 5 تا ترانه یا شعر میگفتم و یه وقتهایی یهو 4 سال هیچی
نمیگفتم.یه مدت شروع کردم شعر نو گفتن فکر میکردم راحته و میشه هر چی میخوای بدون
توجه به وزن و قافیه گفت و احساسات رو راحت تر نشون داد تا اینکه اشعار سهراب و نیما
و شاملو رو خوندم و فهمیدم شعر نو گفتن کار هر کسی نیست و واقعا سخته.
این روزها به واسطه ی یه سری اتفاقات باز طبع شعرم برگشته و مدام هی میاد و مینویسم.
یه چیزی که برام جالبه تو هر بازه ی زمانی موضوعات ترانه هام و واژه ها مشترکه.
مثلا ترانه های 12 13 سال پیشم اکثر واژه هاش مشترک و توی یه حال هواست.
ترانه های 8 9 سال پیشم هم تو یه حال و هوان و ترانه های جدیدم هم واژه هاش و حال
و هواش مثل همن!
این بررسی بهم نشون داد چقدر تغییر کردم و هر دوره فکرم چقدر بسته بوده و چقدر
عوض میشده.
جدیدا دلم میخواد بنویسم.البته برای خودم.یه کتاب.یه موضوع عجیب تو ذهنم هست و فعلا
20 صفحش رو نوشتم.نوشتن تمرکز میخواد و خلوت.که فعلا هیچکدومو ندارم!

