خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۹/۱۰/۰۷

بیشتر شخصیت من با آهنگ های قمیشی شکل گرفته

غروب

بارون

پاییز

غم

عشق

هر وقت قمیشی گوش میکنم میرم به نوجوانی میرم به جوانی

میرم به همه ی دوران هام.میرم و یه لبخند غمگین میاد رو لبام و

چشمام پر از اشک میشن.دلم میخواست با همه ی وجودم الان ۱۳

ساله بودم و دغدغم بازی و خانوادم بودن.بدون مسولیت بدون غم

بدون درد و دغدغه.مطمئن بودم پدر و مادرم همه کار برای من میکنن

و الان منم و خودم و یه خانواده و دو تا بچه که من باید تکیه گاهشون

باشم و براشون همه کاری کنم.

تو که غریبه نیستی خسته شدم از مسولیت داشتن.میترسم از اینکه

باید تکیه گاه بچه هام باشم.شاید حس میکنم در توانم نیست.

کاش پدرم سرحال تر بود میشد تکیه گاهم.کاش برادر داشتم پشتم

بود.ولی همیشه خودم بودم و خودم.ریختم تو خودم و به کسی

نگفتم.از درون شکستم و از بیرون به روی خودم نیاوردم.فقط یه وقتایی

بی دلیل داد زدم و دعوا کردم.هیچوقت کسی نفهمید این داد زدنا یعنی

چی.فقط خودم میدونم و تو.خستم.خسته از استرس آینده و تکیه گاه

بودن برای دیگران.من هنوز خودم نیاز به تکیه گاه دارم باور کن.

+فعلا که همینه و نمیشه کاری کرد.میشه؟

-نه

متاسفانه نه

برم همون قمیشی رو گوش کنم و غرق رویاهام بشم....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم