خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۹/۱۱/۰۷

به شدت خستم.نیاز دارم یک هفته بکوب بخوابم.

هر روز باید برم بازار برای تهیه جنس و بالا سر کار هم باید باشم.

یه فروشنده ی جدید آوردم برای مغازه ی بالا.یه پسره که متولد سال

۸۱ هست!!!!

سال ۸۱ من دانشگاه قبول شده بودم و میرفتم دانشگاه ،این تازه متولد

شده تو اون سال!!!دنیای عجیبیه جدی!

امروز دیدم قسمت چونم یه تیکش ریشام سفید شده.

جدی جدی رو به پیری دارم میرم!!

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم