توی شبهای تنهایی سالهاست نشستم...از بچگی.از ۹ سالگی شبهای تنهایی
داشتم.پر از فکر و خیال.فکر کردن به مرگ و از همه عجیب تر این بود
که فکر میکردم وقتی میمیرم چی میشه؟
و همین چی میشه از همون ۹ سالگی تا الان جوابی نداشته.و همین جواب
نداشتن باعث میشه به یه پوچی عمیق برسم و اذیت بشم.حس عجیبی
از این پوچی و بی جوابی بهم دست میده.یهو ک بدنم مرتعش میشه
و یه حس مرگ در صدمی از ثانیه از تمام وجودم رد میشه و معدم تیر
میکشه!!!
از مرگ میترسم...از پوچی میترسم.از تموم شدن میترسم.
سالها پیش عاشق سریال لاست بودم.همشو دیدم و قسمت آخرشو به
مدت ۵ سال ندیدم.چون نمیخواستم تموم بشه نمیخواستم بره برای
همیشه....
از پایان میترسم.از پیری میترسم.از چیزی که دارم بهش تبدیل میشم
میترسم.....ولی متاسفانه واقعیت تلخه و وجود داره...
یه جمله از بوکوفسکی دیدم خیلی جالب بود:
من از آدمها متنفر نیستم ولی از اینکه نبینمشون و دور برم نباشن
استقبال میکنم.....
من از مرگ میترسم.....
میترسم....

