خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۱۳

توی شبهای تنهایی سالهاست نشستم...از بچگی.از ۹ سالگی شبهای تنهایی

داشتم.پر از فکر و خیال.فکر کردن به مرگ و از همه عجیب تر این بود

که فکر میکردم وقتی میمیرم چی میشه؟

و همین چی میشه از همون ۹ سالگی تا الان جوابی نداشته.و همین جواب

نداشتن باعث میشه به یه پوچی عمیق برسم و اذیت بشم.حس عجیبی

از این پوچی و بی جوابی بهم دست میده.یهو ک بدنم مرتعش میشه

و یه حس مرگ در صدمی از ثانیه از تمام وجودم رد میشه و معدم تیر

میکشه!!!

از مرگ میترسم...از پوچی میترسم.از تموم شدن میترسم.

سالها پیش عاشق سریال لاست بودم.همشو دیدم و قسمت آخرشو به

مدت ۵ سال ندیدم.چون نمیخواستم تموم بشه نمیخواستم بره برای

همیشه....

از پایان میترسم.از پیری میترسم.از چیزی که دارم بهش تبدیل میشم

میترسم.....ولی متاسفانه واقعیت تلخه و وجود داره...

یه جمله از بوکوفسکی دیدم خیلی جالب بود:

من از آدمها متنفر نیستم ولی از اینکه نبینمشون و دور برم نباشن

استقبال میکنم.....

من از مرگ میترسم.....

میترسم....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم