خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۱۳

اطرافیانم اکثرا ازم شاکین.میگن هیچ کاری برای ما نمیکنی!!

و من واقعا اینو نمیفهمم.مثلا بابای من توقع داره من هر روز برم اونجا

و ببرمش جاهایی که میخواد و ۹۰ درصد جاهایی که میخواد بره یا وجود

خارجی ندارن یا اصلا نیازی نیست بره!!

امروز بهشون گفتم من از کسی هیچوقت هیچ توقعی نداشتم و ندارم

و دوست ندارم کسی هم ازم بخواد براش کاری کنم!

همشون چپ چپ نگاهم کردن!

کاش میشد رفت یه جایی که هیچ آدمیزادی وجود نداشت.

نمیفهمم آدما رو و ادما هم منو نمیفهمن.

مثلا مادر من فکر میکنه اگه هر روز برم دنبالش و ببرمش خرید یعنی

خیلی دوسش دارم.یا وقتی یه چیزی رو پیک میتونه بفرسته توقع داره

من برم و براش بگیرم!!!یا میتونه جایی رو با آژانس یا اسنپ بره ولی

توقع داره من برم ببرمش!!

عجیبه!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم