خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۰۵/۱۷

جدیدا خیلی درک میکنم و حس میکنم که مرد بودن مخصوصا پدر بودن

چقدر سخت و پر از مسولیته.

یه سفر میرفتیم و باید ساعت ۳ صبح رانندگی میکردم.پسرها و همسرم

خیلی راحت خوابیده بودن و من باید مسولیت ایمنی و محافظت ازشون

رو به عهده میداشتم.یاد بچگیام افتادم که من و خواهرم میرفتیم عقب

ماشین و بازی میکردیم و بعد میخوابیدیم با خیال راحت چرا؟

چون میدونستیم بابامون حواسش یه همه چیز هست و اعتماد داشتیم

بهش و میدونستیم ما رو به مقصد میرسونه.وقتی بیرون میرفتیم

خیالمون راحت بود که بابام هست و همه جوره هوامون رو داره و ازمون

مراقبت میکنه.حالا من خودم همه ی این مسولیت ها و حس ها رو باید

داشته باشم و امنیت کامل رو باید به خانوادم انتقال بدم

بسیار سخته و بسیار پر مسولیت...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم