خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۷/۲۱

مثل امشب یا بهتر بگم به وقت امشب...

مثل یک دیوانگی کند.یه عذاب روحی یه فروپاشی روانی یه آزار کهنه

یه غروب دلگیر و یه خزون سرد و مرده...

مثل امشب مثل یه پیاده روی بی حاصل

مثل آدمهای عجیب شهر.مثل تنهایی عمیق و ریشه دار.مثل سکوت....

مثل من....مثل منی که هنوز بی دلیل دلم میگیره....بی دلیل میرسم به پوچی

میرسم به کهنگی....میرسم به خودم:

یک دیوانه

یک دیوانه که کمتر میشناسمش...کمتر میبینمش...کمتر میشنومش...

من سالهاست گمشدم...نه این غلطه بهتره اینجوری بگم:

من هیچوقت راه رو نمیشناختم و همیشه توی راه و کوره راه گمشده بودم

هیچقوت نتونستم مسیر رو پیدا کنم و این "من" رو سیراب کنم و راضی

نگهش دارم.

من فقط فرار کردم.فقط رفتم ولی هر از گاهی یهویی پشت سرم رو نگاه کردم

و نتیجش این میشد که این فرار بی نتیجه میشد و فکر میکردم گم شدم.

در حالیکه واقعیت این بود و هست هیچوقت راه رو نفهمیدم  و همیشه توهم

داشتم که گمشدم!!

لعنت به این واقعیت...

لعنت به این راه...

لعنت به این من

لعنت به این من که انقدر ضعیفم که انقدر راحت در هم شکسته میشه.لعنت به

این احساس من که هر کاری هم بکنم باز درونم میجوشه...مثل یه دمل چرکی

مثل یه زخم سر باز میکنه....لعنت به این ذهن که انقدر راحت به هم میریزه.

لعنت به من که دیگه نمینویسم.نمیگم.نمیشنوم.لعنت به تو که از من فرار میکنی

لعنت به این دیوانگی که تا ابد هست و نمیمیره.

لعنت به این غم مقدس.

من به غم آغشته شدم.همه ی وجودم و بند بند تار و پودم از غم تشکیل شده.

این رو هیچوقت نپذیرفتم در حالیکه واقعیت داشت و همیشه ازش فرار کردم ولی باید

بپذیرم و قبول کنم که "من" یعنی غم و غم یعنی "من"

خیلی وقت بود قمیشی گوش نداده بودم......دارم گوش میدم....دارم حظ میکنم

از غم از قمیشی از دیوانگی از پوچی...

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم