خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۴/۰۷

امروز آرشا رو بردم کلاس شنا.با همراهی پسر عمش.

هی میگفت استرس دارم.لختشون کردم مایوشون رو پوشیدن و رفتن

واقعا انگار یه تیکه از قلبم کنده شد!!ازم دور شده بود و نمیذاشتن من

برم داخل.بعد از یه ربع رفتم یه سر بزنم بهش دیدم مربی داره یادشون

میده چجوری رو آب بخوابن.اومده بود خونه میگفت امروز بهترین روز

عمرم بود!

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم