خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۰۴

احساس شکست میکنم....

متاسفانه حقیقت تلخه و واقعیت داره....مجبورم اعتراف کنم.

هیچ گهی نیستم و هیچ غلطی نتونستم بکنم و شکست خوردم...

تو همه چیز.توی درس خوندن توی کار کردن توی ازدواج توی همه چیز...

هیچ چیز اونجوری که میخواستم پیش نرفت.میدونی چرا؟؟؟

چون همیشه عجله کردم و نمیخواستم وقت تلف بشه.فکر میکردم نباید

وقت رو تلف کنم تا آینده رو بتونم زندگی کنم.لذت نبردم.عجله کردم

بازم میدونی چرا؟

چون تلاش نکردم چون برای رسیدن به رویاهام هیچ تلاشی نکردم

نشستم و گفتم نمیشه.نشستم و راهی که از همه راحت تر بود رو اتتخاب

کردم و همینجوری مستقیم رفتم جلو.چون همیشه منتظر بودم یه نفر

بیاد بگه وای چه پسر با استعدادی و استعدادم رو کشف کنه.چون

تنبلم.بی خاصیتم.الانم اگه چیزایی که بقیه بهم دادن رو ازم بگیرن

به نون شبم هم محتاج میشم چون عرضه ندارم....

یه مدتی هی خودمو گول میزدم و هی توجیه میکردم کلی الان دیگه

از مرحله ی انکار گذشتتم..انقدر خوب دروغ میگم که خودم هم باورم

شده بود که شاید عن خاصی باشم ولی هیچ گهی نیستم....

من یک شکسشت خورده ی متوهمم که به جای تلاش کردن و رفتن

دنبال چیزی که میخواستم نشستم و نشستم و همینجوری همه چیز رو

تلف کردم.فقط و فقط نمیدونم چرا همیشه خدا دوستم داشته و همه

شرایط رو برام جفت و جور کرده....

خیلی اعصابم خورده.....۳۸ سال هیچ و پوچ....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم