یادمه همیشه از آب و استخر میترسیدم.طبیعی بود چون سنم کم
بود و میترسیدم غرق بشم.استخر خونه رو که پر میکردیم
من میرفتم قایم میشدم و هنوز ترس و استرسش رو یادمه
واقعا قلبم میزد که بابام نیاد پیدام کنه و منو ببره تو اب
چون مطمئن بودم ولم میکنه تو آب و میگه دست و پا
بزن تا یاد بگیری!!سالها گذشت و کلاس شنا رفتم ولی تا
آخرین جلسه کلاسم مثل سگ میترسیدم و تو عمیق
نمیرفتم چند بار بابام اومد با معلم شنا صحبت کرد و طرف
هم میگفت میترسه منم نمیتونم مجبورش کنم.
خلاصه جلسه ی اخر روز مسابقه بود و به زور من رفتم
تو عمیق و تونستم شنا کنم و شنا یاد گرفتم.کلاس پنجم
بودم.
پارسال رفته بودیم جایی که استخر داشت.پسرم پنج سال
و نیمش بود و به شدت میترسید و حتی حاضر نبود
پاشو تو آب بکنه.من به هیچ عنوان اصرار نکردم و
مجبورش نکردم حتی بهش گفتم منم همسن تو بودم
میترسیدم و اصلا کاری به کارش نداشتم.گذشت و رسیدیم
به امسال ، دو ماهیی میشه کلاس شنا میره.امروز رفته
بودیم استخر پسرم با بازوبند میاد.تو این دو ماه اصلا
اصرار نکردم بازوبند رو در بیار تازه کلی هم تشویقش
میکردم که آفرین که با بازوبند میتونی انقدر خوب تو
آب شنا کنی.امروز استخر بودیم بهش گفتم دوست داری
بازوبندتو در بیاری و بدون بازوبند شنا کنی؟گفتم منم
مواظبتم.بازوبند رو در آورد و بدون ترس شیرجه میزد
پا دوچرخه میزد و شنا میکرد و هر جا فکر میکرد نمیتونه
میومد منو میگرفت.بچه ای که پارسال انقدر میترسید
اذیتش نکردم و گذاشتم خودش هر وقت خواست و هر
وقت آماده بود بیاد و اب بازی کنه.
کاش پدر منم اینجوری میکرد تا باعث خیلی از ترس ها
و استرس ها و عصبانیت ها و کم اعتماد به نفسیها نمیشد.

