خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۲۱

مهمون دعوت کرده بودیم برای امشب.

همسرم زنگ زده گفته لطفا زود بیاید بیشتر با هم باشیم.

این بنده خداها از امریکا اومده بودن فکر کردن باید

خیلی زود بیان.تازه داشتیم خونه رو مرتب میکردیم

و همسرم غذا درست میکرد که یهو دیدیم زنگ میزنن

ساعت ۴ اومده بودن!!!کلی هم عذرخواهی کردن که

ببخشید از صبح نیومدیم کار داشتیم!!!من باید ۵

میومدم مغازه.خلاصه یه ساعتی نشستم و پاشدم

اومدم سر کار!!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم