خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۱/۰۷/۳۰

تنها یه گوشه تو مغازه نشستم و آهنگای غمگین مورد علاقمو

گوش میدم.آخ که چقدر تنهایی رو دوست دارم.هیچ

پدیده ای رو تو این دنیا به اندازه ی تنهایی دوست

ندارم.تنها باشم یه گوشه و هیچ کسی کاری به کارم

نداشته باشه.تا بتونم فکر کنم یا بهتر بگم درست

فکر کنم.

یه گوشه نشستم و قمیشی عزیز داره میخونه:

پشت قاب شیشه ی پنجره ای

که شبای منو با خود میبره

مدتهاست قاب شیشه ای اتاق تنهاییم رو ندارم....

مدتهاست دارم به خودم فکر میکنم.به اینکه چی هستم

کی هستم کجا هستم و کجا میرم و بقیه کین و کجا

میرن؟؟؟

و هیچوقت نتیجه نگرفتم.حتی ذره ای.

حسودیم میشه به خیلیا که میشناسم و نمیشناسم که

انقدر راحت و بیخیال و آرومن...به کمتر چیزی فکر

میکنن.ولی من نمیتونم.نشد که بتونم و بعید میدونم

که بتونم.که فکر نکنم تحلیل نکنم.

لعنتی...

من بزرگترین شبهم اینه که خدا چیست و کیست؟

و این کتابا چی میگن؟؟

و اینکه من چی؟من کجای این میلیاردها ستاره و

کهکشان قرار دارم.کجای این کائنات بی نهایت عظیم.

من ،یک دیوانه که مدتهاست اعتراض نمیکنه و میپذیره

میبینه ولی به رو نمیاره و میشنوه ولی تظاهر میکنه

که نشنیده....منی که مسولیت دو تا بچه رو دارم و

واقعا متاسفم که در همچین دوره ای باعث شدم

این دو تا به این دنیا بیان و مسلما رنج هایی که کشیدم

رو خواهند کشید.....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم