تنها یه گوشه تو مغازه نشستم و آهنگای غمگین مورد علاقمو
گوش میدم.آخ که چقدر تنهایی رو دوست دارم.هیچ
پدیده ای رو تو این دنیا به اندازه ی تنهایی دوست
ندارم.تنها باشم یه گوشه و هیچ کسی کاری به کارم
نداشته باشه.تا بتونم فکر کنم یا بهتر بگم درست
فکر کنم.
یه گوشه نشستم و قمیشی عزیز داره میخونه:
پشت قاب شیشه ی پنجره ای
که شبای منو با خود میبره
مدتهاست قاب شیشه ای اتاق تنهاییم رو ندارم....
مدتهاست دارم به خودم فکر میکنم.به اینکه چی هستم
کی هستم کجا هستم و کجا میرم و بقیه کین و کجا
میرن؟؟؟
و هیچوقت نتیجه نگرفتم.حتی ذره ای.
حسودیم میشه به خیلیا که میشناسم و نمیشناسم که
انقدر راحت و بیخیال و آرومن...به کمتر چیزی فکر
میکنن.ولی من نمیتونم.نشد که بتونم و بعید میدونم
که بتونم.که فکر نکنم تحلیل نکنم.
لعنتی...
من بزرگترین شبهم اینه که خدا چیست و کیست؟
و این کتابا چی میگن؟؟
و اینکه من چی؟من کجای این میلیاردها ستاره و
کهکشان قرار دارم.کجای این کائنات بی نهایت عظیم.
من ،یک دیوانه که مدتهاست اعتراض نمیکنه و میپذیره
میبینه ولی به رو نمیاره و میشنوه ولی تظاهر میکنه
که نشنیده....منی که مسولیت دو تا بچه رو دارم و
واقعا متاسفم که در همچین دوره ای باعث شدم
این دو تا به این دنیا بیان و مسلما رنج هایی که کشیدم
رو خواهند کشید.....

