خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۰۲

از خستگی رو به موتم ولی خوابم نمیره.

یک ساعتی تقلا کردم تو تخت که بخوابم ولی نشد.

هی این دنده اون دنده شدم ولی فایده ای نداشت..

این بی خوابی و بد خوابیدن داره میکشه منو.

قبلا اکه خسته بودم لااقل خوابم میبرد ولی الان اصلا

اگرم خوابم ببره هی خواب و بیدارم و اتفاقات اطرافم

رو متوجه میشم.

همیشه بابام میگفت هیچی مثل خواب شب نمیشه

و همیشه من خواب شب نداشتم.

خوابم نمیبره و صبح خیلی کار دارم.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم