تاريخ : شنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۲
پنج آذر تولد پسر کوچیکم بود چوم مریض حال بود
صبر کردیم بهتر بشه بعد بگیریم.
برای همین پنجشنبه گرفتیم.حالا همون شب ساعت
ده و نیم تیم محبوب من یعنی آلمان یه بازی مهم داشت
برای صعور از گروهش.هر چی گفتم بذاریم یه وقت
دیگه خانمم گفت دیگه وقت نمیشه و گفتم من میخوام
فوتبال ببینم زشته گفت غریبه که نیستن.
خلاصه پنجشنبه گرفتیم و ساعت ده و نیم من نشستم
بازی رو دیدم.نه فهمیدم بازی چی شد نه فهمیدم
مهمونی چی شد و آلمان هم صعود نکرد و من عصبی
و خسته!!!
پسر کوچیکم ۳ ساله شده.تا ۶ ماه پیش کسی باهاش
حرف میزد گریه میکرد ولی الان خیلی مغرور و مستقل
و مرموز شده...
ارسال توسط رابین

