خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۱/۱۰/۰۳

دیشب و امروز خونه ی مادرم بودیم.

من بچه بودم خیلی خلاق بودم و کلی بازی طراحی

میکردم و با خواهرام همیشه مشغول بودیم.

یادمه ۱۵ سالم بود یه تخته فوتبال طراحی کردم و

براش مهره ی بازیکنای فوتبال رو درست کردم و روی

اون تخته بازی میکردیم.دیشب به آرشا مهره های

فوتبالی که درست کرده بودم رو نشون دادم.کلی ذوق

کرد و امروز که از مدرسه اومد تا منو دید گفت بقیشو

بهم نشون بده.خلاصه رفتم از کمد قدیمیم براش در

آوردم.آدمکای خودمم هم بهش نشون دادم و اسماشون

رو بهش گفتم چشماش برق میزد با اینکه یه اتاق

اسباب بازی داره ولی اسباب بازیهای قدیمی من براش

یه جلوه ی دیگه داشت.براش توضیح دادم که چه

بازیهایی میکردیم و آخرش گفت کاش من اون موقع

که کوچیک بودی برادرت بودم.

دقیقا بچه که بودم آرزو داشتم یه برادر داشتم اونم

مثل پسر خودم شیطون و باهوش!!!

الان واقعا نه حوصله دارم نه ذهنم یاری میده که

بخوام اون بازیها رو با پسرم بکنم هر چند خوشبختانه

یه برادر داره و با هم سرگرمن!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم