دیشب و امروز خونه ی مادرم بودیم.
من بچه بودم خیلی خلاق بودم و کلی بازی طراحی
میکردم و با خواهرام همیشه مشغول بودیم.
یادمه ۱۵ سالم بود یه تخته فوتبال طراحی کردم و
براش مهره ی بازیکنای فوتبال رو درست کردم و روی
اون تخته بازی میکردیم.دیشب به آرشا مهره های
فوتبالی که درست کرده بودم رو نشون دادم.کلی ذوق
کرد و امروز که از مدرسه اومد تا منو دید گفت بقیشو
بهم نشون بده.خلاصه رفتم از کمد قدیمیم براش در
آوردم.آدمکای خودمم هم بهش نشون دادم و اسماشون
رو بهش گفتم چشماش برق میزد با اینکه یه اتاق
اسباب بازی داره ولی اسباب بازیهای قدیمی من براش
یه جلوه ی دیگه داشت.براش توضیح دادم که چه
بازیهایی میکردیم و آخرش گفت کاش من اون موقع
که کوچیک بودی برادرت بودم.
دقیقا بچه که بودم آرزو داشتم یه برادر داشتم اونم
مثل پسر خودم شیطون و باهوش!!!
الان واقعا نه حوصله دارم نه ذهنم یاری میده که
بخوام اون بازیها رو با پسرم بکنم هر چند خوشبختانه
یه برادر داره و با هم سرگرمن!

