خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۶

خب جمعه ی پیش این فروشنده ی مغازه روسری رفت.

امروز حساب کتاب فروردین رو انجام دادم.واسه

اینکه دلخور نباشه ۵ میلیون از برداشتهاش رو

گفتم کم نمیکنم و به عنوان هدیه ی مغازه و

مابقی رو براش واریز کردم!!نزدیک به ۱۲ میلیون

برداشت داشت دیدم به جای تشکر پیام داده شما

باید ۱۲ تومن برای من میزدید و قول داده بودید

کل برداشتهام رو حساب نکنید!!!اصلا عجیبه برام

خلاصه یه کم باهاش بحث کردم و دیدم نمیفهمه

دیگه چیزی نگفتم.تهش میگه من راضی نیستم!!!

گفتم به درک.

مغازه ی بوتیکم دو تا فروشنده نیمه وقت داره

که یکیشون میخواست بره منم به زور راضیش

کردم تا آخر اردیبهشت باشه که هی میگفت خسته

شدم.یهو دو سه روز پیش گفت من این ماه رو

فول وایمیسم تا هم پول پس انداز کنم هم شما

راحت باشید منم اون فروشنده قدیمیتره رو

آوردم تو روسری فروشی و فعلا راحتم.

دو تا خانم فروشنده هم برای مغازه بوتیک اومدن

که باید یکیشونو انتخاب کنم تا از اول ماه دیگه

بیاد سر کار.جالبه این دو تا فروشنده ای که داشتم

به این فروشنده قدیمیه حسودیشون میشد.هم

از همشون آن تایم تر بود هم منظم تر.نمیدونم

چرا!!

اینم داستان ما با فروشنده ها!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم