خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۲۸

یه مشتری داشتم امروز داشت در مورد این

میگفت که

مادرم یک سالی هست فوت شده.گفتم پدر من هم

سه ماه و نیمه فوت شده.گفتم شب یلدا بود زنگ

زدم به مادرم گفتم بابا رو بخوابون که هم بابا

اذیت نشه از سر و صدا هم به ما خوش بگذره و

بچه ها راحت باشن همون گفتن و خوابیدن بابا

باعث شد دیگه بیدار نشه و چهل روز بعدش فوت

شد.خودم فکر میکردم دیگه کنار اومدم ولی در

نهایت تعجب دیدم چشمام پر از اشک شد و

نتونستم به حرف زدن ادامه بدم....

بازم دارم خودم رو گول میزنم و جلو میرم....

هنوز کنار نیومدم...

هنوز خواب میبینم ولی به روی خودم نمیارم...

هنوز از درون غمگینم ولی تظاهر میکنم نیستم.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم