خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۷/۰۶/۳۱
-الو سلام

-بفرمایید

-ببخشید من ۶ ماه پیش هم زنگ زده بودم.میتونم با خدا صحبت کنم؟

-تشریف نداره.

-ای بابا کجاست؟من ۶ ماه پیش هم زنگ زدم البته کسی جواب نداد

-من نمیتونم بگم کجاست ولی اگه پیغام دارین بگین تا بهش بگم

-حتما بهش میگین؟

-بله حتما

-میشه بهش بگین من دلم گرفته؟میشه بگین کار واجب باهاش دارم؟

-حتما.ولی......

-ولی چی؟

-میشه یه سئوال ازت بپرسم؟

-بله حتما

-تو خودت فقط وقتی دلت میگیره یاد خدا میفتی؟

-نه نه م همیشه به یادشم...الان هم گفتم شاید منو فراموش کرده واسه

همین با هزار بدبختی شمارشو پیدا کردم تا زنگ بزنم

-نه جانم مگه میشه خدا کسی رو یادش بره

-پس بهش میگین؟

-آره حتما.عزیزم تو واسه خدا چی کار کردی؟شنیدم زیر چند تا از قولات هم

زدی که.....

-آره خودم خیلی شرمندم ...نمیدونم چرا ولی عوضش یه قول اساسی

بهش دادم که قراره انجامش بدم.به نظر شما تاثیر داره؟

-حتما.تو کوچکترین کاری در راه خدا بکنی برای خدا خیلی ارزشمنده.

-میدونم.ولی یه موقعهایی واقعا شرمندش میشم.

-حالا چرا دلت گرفته؟

-خود خدا میدونه.یه کم سفارشمو بکن بگو هوامو داشته باشه.خیلی دلم

گرفته.

-حتما بهش میگم.........

-دستت درد نکنه ممنون

-وایسا...راستی اسمت؟

بگو یک دیوانه



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم