خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۷/۰۷/۱۶
امروز روز بسیار خوبی بود

در تمام رقابتها برنده شدم

از طرفی استقلال هم ۵-۲ برد و دیگه کلی کیفور شدم.

اما نکته ی اصلی امشب یه حادثه غم انگیزه که دو شب پیش باهاش مواجه شدم:

زن دایی من حدود ۲هفته ای میشه که از آمریکا اومده ایران و ۲شب پیش خونه ی ما

بود که ساعت ۱۲ شب قرار شد من برسونمش.

در حال رانندگی بودم که رسیدیم میدان فاطمی بماند که زن داییم هم رفت و هم

برگشت به دلیل رانندگی بسیار با فرهنگ تهرانیها تقریبا نصفه جون شد!و البته کلی

مسائل مربوط به فقر فرهنگی ایرانیها رو کوبید تو سرم و اعتقاد داشت ما تو این

بی قانونی و بی فرهنگی همه کار میکنیم جز زندگی.!

خلاصه رسیدیم میدون فاطمی که گفت نگه دار تا بره از یه داروخانه شبانه روزی خرید

کنه.منم در کنار میدون پارک کردم دیدم یه خانوم حدودا ۴۰ ساله اومد منتظر تاکسی

اونم ۱۲ شب که یه دفعه یه پراید با ۳ تا مرد کچل جلوش نگه داشت و خانومه گفت

جا دارین؟

مردا هم گفتن بیا بالا عزیزم

واقعا یه لحظه حالم بد شد ولی خدا رو شکر کردم که زن داییم ندید.

زن داییم از داروخانه اومد و نشست تو ماشین که یه دفعه یه خانوم دیگه اومد مجددا

به ظاهر منتظر تاکسی.

یه تاکسی اومد سوار نشد...زن داییم پرسید مگه منتظر تاکسی نبود؟

چرا سوار نشد؟

گفتم نمیدونم شاید مزاحم بود

منم سعی کردم سریع برم که یه دفعه یه ۲۰۶ زد رو ترمز و به اون خانم گفت:

چند؟

خانم محترم یه قیمت گفت و سوار شد

زن داییم با تعجب گفت چرا سوار ماشین این پیرمرد شد؟

کجا میره؟

من فقط گفتم:هر جا اون پیرمرد میره!

خلاصه زن دایی رو رسوندم هم اون و هم من ناراحت شدیم از صحنه ای که دیدیم

مواقعا اون شب حالم بد شد.فکر اینکه یه زن ساعت ۱۲ شب توی خیابون و هیج

جایی جز خونه ی مردای غریبه نداره بره اعصابمو به هم ریخت.

تصورش هم آدمو اذیت میکنه.........هر شب یه جا..........با یه نفر...............

متاسفم برای این جامعه.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم