آره امروز ساعت ۸ و ۵ دقیقه صبح مردم.
از در خونه اومدم بیرون نمیدونم چرا توی فکر بودم وقتی داشتم از خیابون رد میشدو
یه دفعا یه ماشین بهم زد.خوردم زمین یه حس عجیب داشتم ولی چیزیم نشد و از جام
بلند شدم.اومدم منتظر ماشین شدم که برم میدون دیدم جمعیت همون جایی که من خوردم
زمین جمع شدن و اون ماشین هم هنوز وایساده بود ....نزدیکتر رفتم دیدم یه نفر شبیه من
روی زمین افتاده............گیج شدم.....چقدر به من شبیه بود اصلا مثل خود من بود....همین
لباسا که تنم بود تن اونم بود......نکنه خیالاتی شده بودم؟از مردی که کنارم ایستاده بود
پرسیدم آقا این کیه؟ولی صدامو نشنید.تعجب کردم........باید یه اتفاقی افتاده باشه که من
نمیفهمم..........یه آمبولانس اومد اون بدن رو که شبیه من بود سوار کرد و برد بیمارستان.
من همین طوری هاج و واج وایساده بودم نمیفهمیدم چی شده.بعد از چند دقیقه دیدم
خانوادم اومدن.نگران و مضطرب و گریان.
یه دفعه یه نفر اومد گفت آقای فلانی؟
گفتم بفرمایید
گفت:همراه من بیا
گفتم شما؟
گفت:نمیشناسی؟
گفتم:نه....ببخشید من چرا هم اینجام هم روی تختت بیمارستان؟
خیلی خونسرد گفت:چون مردی!!!!!!!!!!!!!
باورم نمیشد.انقدر راحت؟بدون درد؟من حتی الان میفهمیدم و حتی میدیدم.
به دنبال اون آدم راه افتادم.چند جا رفت با یه ماشین سیاه و چند نفر دیگه هم به ماشین
اضافه شدن.گفت:برای آخرین بار این دنیا رو ببینین چون داریم میریم و رفتیم.
چند دقیقه بعد یا شاید چند ساعت بعد رسیدیم یه جای بی آب و علف و وسیع
گفت:پیاده بشین
همه پیاده شدیم و اون هم با ماشینش رفت.
ناخودآگاه همه به سمت جلو پیش رفتیم تا اینکه.....................
ادامه دارد.......
از سری خاطرات یک دیوانه

