خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۷
هوا بس ناجوانمردانه سرد شده.........

امروز دیگه شوفاژها رو روشن کردم تازه شب هم با ۲عدد لحاف میخوابم.

توی سرما نه میتونم فکر کنم نه زندگی و از همه بدتر همش دلشوره دارم.

یادش به خیر ساعت ۳ ظهر توی تابستون میرفتم بیرون زیر آفتاب سوزان و چه

عشقی میکردم....جیف از اون گرمای دلپذیر.

هیچی بدتر از این نیست که وقتی صبح توی خواب دلپذیر هستی یه دفعه صدات

کنن و بری حمالی.رادیاتور به اون بزرگی رو برداری ببیری تو جیاط.اینطوریه که

خواب به معنای واقعی کلمه کوفتت میشه.نه؟

امروز با ماشین رفتم بیرون به یکی دیگه از دلایل بزرگ شدنم پی بردم:

خیلی خیلی باشخصیت رانندگی میکردمنه لایی میکشیدم نه تند میرفتم.خودم

واقعا تعجب کردم البته خیلی وقته که اینطوری شدم ولی تازه دقت کردم.

بابام همیشه یه شعر قشنگ میخوند:

دلا خو کن به تنهایی

که از تن ها بلا خیزد

فردا راس ساعت ۸ باید دانشگاه باشم.هجوم به سمت تختخواب از قسمت غربی

آغاز میشود و در ادامه منتظر رویاهایی به رنگ آبی آسمون فصل تابستون خواهم

بود.هیچی مثل یه خواب عمیق و گرم توی سرما حال نمیده.موافقی؟



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم