به یه دره بزرگ رسیدم که دو طرفش بیابون بزرگ و عظیمی بود و جالب این
بود که باید از یه پل نامرئی رد میشدیم.من که خیلی ترسیده بودم.
از یه جا اعلام شد اینجا همه به سلامت رد میشین تا به یه جایی به اسم
برزخ برسین.
همه رد شدیم و رسیدیم به برزخ.
یه جای بی انتها و قهوه ای رنگ تا چشم کار میکرد قهوه ای بود....
یه سری آدم منتظر بودن یه پسر ۱۸ ساله بود که میگفت ۷۰ ساله که
منتظره.گفتم چرا ۷۰ سال؟
گفت چون خودکشی کردم و باید تا ۹۵ سالگی که سن مردنم بود صبر کنم.
یه نفر با لباس قهوه ای اومد و گفت منتظر باشین تا اسمتون خونده بشه
هر کس اسمش خونده شد بیا جلو.گفت امکان داره ساعتها یا روزها یا
سالها اسمتون خونده نشه پس صبر کنین.
خیلی زجر آور بود که اون محیط رو حتی واسه ۱ روز تحمل کنی چون فقط
باید مینشستی......همین.
بعد از اینکه اسمها خونده میشد باید میرفتی تا به کارنامه اعمالت رسیدگی
کنن و معلوم بشه که به زمین برمیگردی و ادامه زندگیتو میکنی یا اینکه
میری به بهشت یا جهنم.
بعد از چند ساعت اسم منو خوندن......داشتم میلرزیدم رفتم جلو.....
یه نفر گفت از این ور بیا.
رفتم روی یه صندلی نشستم.
یه پیرمرد اومد نگاهم کرد و بعد ۱۳ تا پیرمرد دیگه به عنوان اعضای دادگاه
اومدن.....بعد از چند دقیقه گفتن تا بایستم.
منم ایستادم
پیرمرد مسن تر گفت:با توجه به بررسیهای انجام شده الان وقت مرگ تو
نیست و این فقط یه شوک بود برای اینکه به خودت بیای.....تو به زمین
برمیگردی و بیشتر مواظب رفتارت باش.
روی تخت بیمارستان چشمام باز شد....گیج بودم.....پرستار داد زد:
به هوش اومد.
از سری خاطرات یک دیوانه

