تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۵
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی
ساده وارد شد، دید ظرف نفیس قدیمی دارد که
در گوشهای افتاده و گربهای از آن آب
میخورد. دید اگر قیمت ظرف را بپرسد،
دهاتی ملتفت مطلب گردیده، قیمت گرانی بر آن
مینهد، لذا گفت: عمو جان! چه گربه قشنگی
داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟
دهاتی با قیافهای که حاکی از صداقتش
بود پرسید: چند میخری؟ گفت یک درهم. دهاتی
گریه را گرفته و به دست عتیقه فروش داد
وبا کمال سادگی گفت: خیرش را ببینی.
عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی
خارج شود، نگاهی به ظرف کذایی کرد و مشغول
خواندن خطوط و دیدن نقاشی اطراف آن شد،
در این حال با خونسردی گفت: عمو جان! این
گربه ممکن است در راه تشنهاش بشود، خوب
است من این ظرف را هم با خودم ببرم، قیمتش
را هم حاضرم بپردازم.
دهاتی رو به جانب عتیقه فروش کرد وگفت:
قربان! من به این وسیله تا به حال پنج عدد
گربه فروختهام
ساده وارد شد، دید ظرف نفیس قدیمی دارد که
در گوشهای افتاده و گربهای از آن آب
میخورد. دید اگر قیمت ظرف را بپرسد،
دهاتی ملتفت مطلب گردیده، قیمت گرانی بر آن
مینهد، لذا گفت: عمو جان! چه گربه قشنگی
داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟
دهاتی با قیافهای که حاکی از صداقتش
بود پرسید: چند میخری؟ گفت یک درهم. دهاتی
گریه را گرفته و به دست عتیقه فروش داد
وبا کمال سادگی گفت: خیرش را ببینی.
عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی
خارج شود، نگاهی به ظرف کذایی کرد و مشغول
خواندن خطوط و دیدن نقاشی اطراف آن شد،
در این حال با خونسردی گفت: عمو جان! این
گربه ممکن است در راه تشنهاش بشود، خوب
است من این ظرف را هم با خودم ببرم، قیمتش
را هم حاضرم بپردازم.
دهاتی رو به جانب عتیقه فروش کرد وگفت:
قربان! من به این وسیله تا به حال پنج عدد
گربه فروختهام
ارسال توسط رابین

