حلقهء 40,000 دلاری!!
در عصر جمعه یک روز پیر مردی با یک دختر زیبا وجوانی در کنارش وارد یک طلا فروشی شدند
..پیر مرد به طلا فروش گفت :یک حلقهء مخصوص برای دوست دخترش می خواهد
!طلافروش موجودیهایش را گشت و یک حلقهء سنگی 40,000! دلاری آورد
دختر جوان از هیجان چشمانش برق زد و تمام بدنش لرزید.
! پیر مرد حالت های او را دید و گفت ما آنرا خواهیم گرفت.
طلا فروش پرسید مبلغش را چه جوری پرداخت می کنید!؟پیر مرد گفت بودن چک من اطمینان حاصل کنی
خیلی خوب من آنرا الان خواهم نوشت و شما می تونید روز دوشنبه به بانک زنگ بزنید و از صحت موجودی اطمینان حاصل کنید ومن حلقه رو در عصر روز دوشنبه تحویل خواهم گرفت.بح روز دوشنبه طلافروش با عصبانیت شدید به پیر مرد زنگ زد و گفت :
'در حساب شما هیچ موجودی وجود ندارد.!.
پیر مرد جواب داد من می دونم اما تو می
تونی تصور کنی من چه جمعه ای داشتم!!؟

