خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۷
اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.
غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم.
پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم..
دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه.
به بچه ها گفتم:
"ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است،
یه کوچولو امتحان کنید...اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟
 یه راهنمایی می کنم بهتون...
باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه.
"ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد.
به برادرش سقلمه زد و گفت:
"نخور! نخور! تاپاله است!"


ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۲۳
حرف منو شاید الان نتونی بفهمی ولی یه روزی شاید بتونی بفهمی

ایجاد تفاوت سخته ولی دلچسب و وای به روزی که نتونی تفاوت ایجاد کنی....

وای به روزی که دنبال تفاوت باشی و نتونی بهش برسی و بشی عادی

این روزگار انقدر نامرده که یه دفعه از خواب و رویات بیدارت میکنه و طعم تلخه واقعیت

رو نشونت میده و میگه:

بسوز این واقعیته

و اینجاست که تازه میفهمی متفاوت بودن و رسیدن به تفاوت و معنی واقعیه زندگی

چقدر سخته و یا باید مثل همه باشی و از ظاهر زندگی و مادیات لذت ببری یا دهنت

سرویس بشه و به اونچه که میخوای برسی.....

دلم داره میترکه

توی عمق هر نگاهی یه حرف اساسی برای گفتن هست فقط باید دقت کنی تا

بتونی بفهمیش......

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۲

نه میشه با تو سر کنم

نه میشه از تو بگذرم

بیا به داد من برس

من از تو مبتلاترم

بگو کجا رها شدی

بگو کجایه رفتنی

من از تو در گریز و تو

 چرا همیشه با منی

کسی به جز تو یار من نیست

گذشتن از تو کار من نیست

به جز خیال تو هنوزم

ببین کسی کنار من نیست

دوباره تبت داره

 نفسمو میگیره

دوباره هوام داره

 پی عطر تو میره

این خونه بی تو

طاقت زندگی نداره

حتی نفسهام

تو رو به یاد من میاره

کسی به جز تو یار من نیست

گذشتن از تو کار من نیست

به جز خیال تو هنوزم

ببین کسی کنار من نیست



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۰
فکر کنم یه کم تب دارم...البته سرم اساسی درد میکنه......ولی فکر کنم کمی

تب دارم....واسه همین احتمال هذیون گفتنم بالا میره.......

یه وقتهایی هذیون گفتن خیلی حال میده دقیقا مثل کوچه علی چپ...کوچه علی

چپ اکثر اوقات خیلی حال میده هر چند بعدش که در میای از کوچه میبینی چه

غلطی کردی و کاش خودتو نمیزدی به اون کوچه...ولی میدونی بدی قضیه کجاست؟

اینکه راه رو اشتباه بری و هر چی بگردی نتونی کوچه علی چپ رو پیدا کنی....

اینجاست که نه راه پیش داری و نه راه پس.......

روزگار هم همینطوره..یه دفعه تب میکنه و هذیون میگه و اونجاست که اگه راه کوچه

علی چپ رو گم کنی باید تن بدی به این هذیونها و بدبختی اینه که معلوم نیست کی

تب این روزگار میاد پایین تا دیگه هذیون نگه.....انقدر جلوی کولر نشستم تا تب کردم

و دارم هذیون میگم

یه منظره تقریبا نارنجی با انواع آبی مختلف تو آسمون که ترکیب شده با قرمز.....

یه غروب قشنگ...صدای امواج دریا....وای چه لذتی داره گوش دادن به صدای آب دریا

چشا رو میبندی و گوش میکنی....باد هم که داره نازت میکنه...یه لیوان چایی داغ..

با قند میزنی تو رگ و باز هم به صدای دریا گوش میدی...آروم و عمیق.....آبیه آبی

بدون هیچ چاشنی خاصی...در عین سادگی و سکوت پر حرف و پر ماجراست....

این حال و هوا رو داشته باشی و یه آتیش مشتی هم روشن کنی و اینبار خیره

بشی به شعله های آتیش و پرواز کنی تو خیالت.......صدای دریا و شعله های آتیش

....میدونی هر دوشون با تمام زیبایی و آرامش و لذت بی رحم هستن...به این فکر

کن که وسط اون دریا گیر کنی و غرق بشی یا تو آتیش بسوزی.....چطور میشه

در کنار این همه آرامش و لذت یه دفعه بی رحم شد و خانمان سوز؟؟؟؟

عجب تضادی

یه وقتهایی هذیون گفتن خیلی حال میده دقیقا مثل کوچه علی چپ...ولی وای به

روزی که عادت کنی به کوچه علی چپ و یع دفعه آدرسشو گم کنی..میدونی باید

چیکار کنی؟؟؟

انقدر بگردی تا پیداش کنی........

نگاه خسته ی مسافر باز هم به آسمون بود...ته نگاه مسافر جرقه ی امیدی بود که

یه روز کم میشد و یه روز دیگه پر رنگ...ولی مسافر با امید زنده بود.......



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۱۸
تق تق تق

کسی خونه نیست؟؟؟

چرا...بفرمایید

پس چرا انقدر داد زدم نشنیدین؟؟

سرمون شلوغه...امرتون؟

یعنی واقعا صدای منو نشنیدین؟؟؟اون همه خواسته ی منو؟

چرا ولی تو نوبتی...فعلا سرمون شلوغه....تا بعد

....................

ذهنم پر از خط خطی و تشویش و حرفه.......حرف به اندازه ی یه دنیا...حرفهایی که

خودم هم نمیفهمم...حرفهایی که از داغ دل میاد و از یه سراب و از روزهای دور...

حرفهایی از عمیق ترین و آخرین نقطه ی قلبم....حرفهایی که جدیده چون تا حالا

ذهن و قلب دیوانه این شرایط رو ندیده بوده....این روزها سوالات هم بی شماره..تعداد

چراها داره کم کم زیاد تر از حد معمول میشه دقیقا مثل حسرتهای این روزهای دلم

که اونم بی شماره:

درد تنهایی و حسرت

کنج این دل دیوونه

غصه های بی زبونو

واسه بی کسی میخونه

روی دیوار سیاهه

دل من حک شده بی کس

آهه من زندونیه تو

نبض میله های قفس

گفتن و شنیدن یه عادته قدیمیه...از اون عادتهایی که من زیاد ندارم...یه چیزایی تو

ذهنم همیشه ثابت بوده...باورت نمیشه ولی عزیزترین افراد و نزدیک ترین افراد به من

هم ۷۰٪ از زندگیمو نمیدونن...شاید کسایی که فکر میکردن منو خیلی میشناسن

هم فقط ۲۰٪ از منو شناختن....نمیدونم چرا ولی همیشه تو دار بودم...دلم

نمیخواست هیچکس به غیر از خودم به خودم نفوذ کنه.....فقط تا یه جایی

میتونست نفوذ کنه و جالبه بیشتر نمیشد نفوذ کنه...بحث اینکه نمیشد یا

نمیتونست یا نمیذاشتم هم جداست.....ولی بیشتر نفوذ نمیشد.......هر کس منو

یه طور و با یه سری خلق و خو میشناخت که شاید نفر بعدی اون خلق و خو رو

هیچوقت نمیدید........نمیدونم چرا ولی همیشه اینطوری میشد.....تو دانشگاه ...

بین دوستان...تو مهمونیها...تو جمع های خصوصی.. محل کار ....تاکسی ..تو اتوبوس

....تو اداره جات...تو خونه.....و خلاصه هر جایی فرق میکردم......نمیدونم چرا ولی

اینطوری بود

فقط یه جا خودم خودم بودم....توی ذهن دیوانه...که اونجا هم پر از چرا و تضاده.....

نمیدونم چرا دارم اینا رو به تو میگم..شاید چون خیلی میشناسمت یا اصلا

نمیشناسمت...شاید چون منو زیاد میشناسی یا اصلا منو نمیشناسی......

انحراف از یه خط رو همیشه دوست داشتم واسه همین هیچوقت نمیتونستم یه

خط صاف بکشم..کلا به نظرم تو یه خط حرکت کردن اصلا جذابیت نداره و بعد از یه

مدت میشه تکرار و در نهایت به خود کشی میرسه...خود کشی این نیست که واقعا

قرص بخوری و بمیری..خود کشی یعنی روحتو تو قفس زندونی کنی و دیگه پرواز

یادت بره...یادت بره برای همیشه......این میشه خودکشی...خودکشی یعنی تکرار

یه روزمرگی...خودکشی یعنی تکرار مکررات....واسه همین فکر میکنم تو یه خط بودن

میشه خودکشی.......انحراف یه جاهایی خوبه......انحراف از خط و رفتن به یه خط

دیگه باعث میشه هیجان رو حس کنی....هیجان یکی از عوامل مهم برای زنده

بودنه...واسه همینه که همیشه عاشقه رقابت و کل کلم....چون هیجان داره و با

هیجان حس میکنم زنده ام و دارم نفس میکشم

تق تق تق

بله؟

ببخشید بازم مزاحم شدم...

امرتون؟

کی سرتون خلوت میشه؟

معلوم نیست

واقعا؟؟آخه کارم واجبه...

همه کارشون واجبه...وقتی سرمون خلوت شد در خدمتیم وگرنه میتونی بیای تو

نوبت...

نه...از انتظار و تو صف بودن و تو نوبت بودن متنفرم...بعدا مزاحم میشم

حالا که گریه رو از چشات گرفتم

بغضو از صدات گرفتم

غمو از دلت ربودم

رفتی توی تار و پودم

منو یادت نمیاد

حالا که دل به هیچکسی نبستم

روزی صد دفعه شکستم

بدیهاتو هم ندیدم

غماتو به جون خریدم

منو یادت نمیاد

منو یادت نمیاد

آخر شب و یه دوش مشتی آب گرم و کلی فکر و خیال زیر دوش میچسبه تا مقدمه

بشه برای خوابیدن...........فردا آفتابیه..........

یه وقتهایی خودم هم نمیدونم چرا یه سری چیزا رو مینویسم...شناختن ذهن دیوانه

سخته...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۱۴

منو یادت نمیاد

گفتم دیگه بارونه گریه هات بسه

زندگی یه نفسه

از این به بعد یکی واست دلواپسه

یه عمر برات هم نفسه

حالا که گریه رو از چشات گرفتم

بغض رو از صدات گرفتم

غمو از دلت ربودم

رفتی توی تار و پودم

منو یادت نمیاد

حالا که دل به هیچکسی نبستم

روزی صد دفعه شکستم

بدیهاتو هم ندیدم

غماتو به جون خریدم

منو یادت نمیاد

منو یادت نمیاد




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۱۳

عقربه ساعت طرفای ۱۰ رو نشون میده...خسته از سر کار میری به سمت ماشین

تا بری خونه....شوار ماشین میشی...میبینی ماشینه داره چپ چپ نگات میکنه...

خیلی وقته یه حال اساسی نکرده.... یه گاز مشتی نخورده...تکون درست و حسابی

نخورده...خیلی وقته صدای ضبطش زیاد نشده....تو دلت میگی برو بابا من حوصله

خودم رو هم ندارم چه برسه به تو

ماشین روشن میشه بی اختیار دستت میره به سمت دگمه ضبط و میخونه:

لحظه ها همیشه خواستن

که تو رو بگیرن از من

چه غریب و نا شناسه

جاده ی به تو رسیدن

راه میفتی و کم کم صدای ضبط رو بیشتر میکنی ...خاطرات زنده میشه...عجب

آهنگی....کم کم پات بیشتر رو پدال گاز فشار میاره....دنده عوض میکنی و میری تو

اتوبان.....آهنگ رو بلند تر میکنی و باهاش میخونی:

همیشه یه چیزی بوده

شوقت رو از دلم ربوده

ولی یک تپش دل من

از غمت جدا نبوده

سرعت میره رو ۱۰۰...کم کم ماشین داره یه تکونی میخوره چند تا لایی میکشی و

بلندتر میخونی:

بیا

بیا

بیا

بیا

بیا

یه روز چشاتو وا کنی

میبینی من تموم شدم

میبینی جام چه خالیه

یا رفتم پی خودم

سرتو تکون میدی...دستت روی لبته و بلند میخونی و گاز میدی...لایی میکشی....

یادش بخیر....ماشین داره حال میاد....بیشتر گاز میدی....میدونی چند وقته این

ماشین سرعت بالای ۱۴ رو ندیده؟؟؟؟؟آهنگ با آخرین درجه ی صدا داره پخش میشه

اگه یه روز و روزگار

پیش خودت باز بشینی

تمومه این روزا رو

جلو چشات باز میبینی

بیشتر داد میزنی

بیا

بیا

بیا

لحظه ها همیشه خواستن

که تو رو بگیرن از من

چه غریب و ناشناسه

جاده ی به تو رسیدن

همیشه یه چیزی بوده

شوقت رو از دلم ربوده

ولی یک تپش دل من

از غمت جدا نبوده

بیشتر گاز میدی...اتوبان زیر پاته و هیچی جلودارت نیست....پدال رسیده به آخر...

وای که چه حالی داره وقتی درجه سرعت از مرز ۱۵۰ رد میشه....داری پرواز میکنی

یادت میاد که همیشه عادت داشتی وقتی سرت میره بالا چشاتو واسه ۸ ثانیه ببندی

دیوانگیه وای حال میده...چشا بسته میشه و میمشمری:

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷ ۸

چشاتو باز میکنی و باز هم بلندتر میخونی و پرواز میکنی

چقدر ما فاصله داریم

چرا اینو نفهمیدم

کاش اون روزا میمردم و

یه جور اینو میفهمیدم

دیگه برام نمیمونی

تو چشمات اینو میخونم

چقدر دلم گرفته باز

نمیدونم چی بخونم

بیا

بیا

بیا

بیا

حیف از این حس و حال که با تموم شدن آهنگ باید تموم بشه...سرعت کم میشه

راه عوض میشه و میرسی خونه.....با یه پرواز...مثل قدیم....با دیوانگی

آهنگهای شادمهر قشنگن و پر از حس.......ولی این جدیده بدجور رو مخه:

با خیالت عمری

روز و شب درگیرم

توی رویام هر شب

دستتو میگیرم

بی تو خیلی تنهام

چقدر از من دوری

رفتی و با گریه

گفتی که مجبوری

فکر کنم روزی ۴۰ دفعه این آهنگو دارم گوش میدم..................

وقتی مسافر راهی هستی سعی کن فقط به مقصد فکر نکنی ...سعی کن از توی

راه هم لذت ببری و مناظر رو ببینی حتی اگه از زشتترین مناظر راهت تشکیل شده

باشه باز هم میشه از همین مناظر زشت لحظه های قشنگ آفرید...میدونی

چطوری؟

به شرطی که خودت بخوای....

یه سوال:با تکرار میشه کنار اومد؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۱۲
خیلی وقتها یه سوال عجیب داشتم تو سرم....البته شاید در نظر اول عجیب نیست

ولی تو عمقش که بری میبینی عجیبه.....شاید برای من عجیبه

بو ماندگارتره یا صدا؟؟؟؟

باز کنم سوالو.....یه رایحه و عطر تو رو بیشتر یاد چیزی یا کسی میندازه یا یه صدا

یا آهنگ.....؟

به اینکه دیگه نمیتونی شعر بگی ...به این که دیگه نتونی فکر کنی...به اینکه دیگه

نتونی بری به خلسه میگن چی؟

زندگی سگی با مخلفات!!!!!!

میگذره به شرطی که بهش عادت نکنی و غرقش نشی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۱۱

به اندازه فاصله زانو تا زمين!

روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند:

" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟"


استاد اندكي تامل كرد و گفت:

"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"

 

آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

 

دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."

  آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد دو جوان لبخندي زد و گفت:

" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.

بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم

فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن ايستاده است!"



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۹



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۸/۰۵/۰۹
تهران و 409 خودرو شخصي!

درضلع شرقي ميدان توپخانه تهران مقابل ساختمان بانك شاهي انگلستان (كه بعدا بانگ بازرگاني شد) تنها خودرو ديده مي شود

چهارم مرداد سال 1307 خورشيدي، دو ماه و يازده روز پس از اجباري شدن شماره گذاري وسائط نقليه، اعلام شد كه تهران داراي 1589 خودرو است كه تنها 490 دستگاه آن شخصي است. بقيه وسائط نقليه تهران عبارت بودند از گاري و درشكه. ايران از 23 ارديبهشت سال 1307 داراي آيين نامه رانندگي شده است.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۸
نهنگها یگدیگر را به اسم صدا می زنند!
پژوهشهای یک زیست شناس آلمانی نشان می دهد که نهنگها با گویش محلی خود با هم صحبت کرده و یکدیگر را به اسم صدا می کنند.

به گزارش خبرگزاری مهر، "هیک وستر" زیست شناس آلمانی که از سالها قبل رفتار این پستانداران دریایی را در دریاهای نروژ مطالعه می کند کشف کرد که نهنگها هر یک برای خود اسمی دارند و یکدیگر را به اسم صدا می زنند.

این محقق در این خصوص اظهار داشت: "می توانیم بگوییم لحن و آهنگ آوازهای نهنگهای قاتل و نهنگهای دلفینی با یکدیگر متفاوت است. این پستانداران دریایی از یک سیستم ارتباطی بسیار شگفت انگیز برخوردارند. آنها اطلاعات بسیاری دقیقی را با هم تبادل می کنند. برای مثال یک نهنگ می تواند به دوستان خود بگوید: شما از طرف راست به شاه ماهی حمله کنید و من از طرف چپ این کار را می کنم."

براساس گزارش آنسا، گروههای نهنگها از نظر گویشی نیز با هم متفاوت هستند. به طوری که گویش هر خانواده با خانواده دیگر متفاوت است یعنی وقتی چند گروه در کنار هم هستند، نهنگها برای اینکه همدیگر را گم نکنند صداهای متفاوتی تولید می کنند. نهنگهای قاتل حداکثر 17 صدای مختلف دارند که از این آوازها برای تشخیص دادن اعضای گروه خود استفاده می کنند.

این محقق همچنین دریافته است که نهنگها بیش از سایر جانوران دریایی از صدای کشتیها رنج می برند چراکه این اصوات، ارتباطات میان آنها را مختل می کند. علاوه بر این، شکار بی رویه نهنگها، آلودگی بیش از حد آبها و زباله های دریایی هر روز موجب مرگ تعداد زیادی از نهنگها می شود.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۶

عالم فروتن ...

  گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :

این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :

و این دانه گندم هم فلان عالم است !

و شروع کرد به تعریف از خود .

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :

 آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۶
فردا چقدر با امروز متفاوته؟

این سوال هر شب تو ذهنم رژه میره.......

به طور کلی متفاوت بودن انگیزه ای برای زندگی کردنه...وقتی بدونی فردا

متفاوته یا امید داشته باشی که متفاوته میتونی به زندگی امیدوار باشی

و انگیزه داشته باشی ولی اگه مطمئن باشی فردا و فرداها دقیقا مثل

امروزه دیگه انگیزه ای برای زندگی نداری....موافقی؟

یه مدت بود که یه سوال عجیب ذهنمو مشغول کرده بود....فکر نمیکردم

جوابشو پیدا کنم ولی امروز خیلی اتفاقی تو یه مجلس ختم به جواب

سوالم رسیدم.....جالب بود و البته تلخ...میدونی چرا تلخ بود؟

چون واقعیت بود.تلخ تر از واقعیت سراغ داری؟

یه جمله هست که اصلا من بهش اعتقاد ندارم:

عشق کافی نیست.....

عشق کافیه و لازمه...بدون عشق واقعا انگیزه ای برای زنده بودن و

متفاوت بودن باقی نمیمونه.....میمونه؟بعید میدونم که بمونه....

البته هر کسی نمیتونه معنی عشق رو بفهمه...هر کس به اندازه

برداشتش از مفهموم زندگی میتونه بفهمه عشق چیه و چقدر لازمه.....




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۵

عروسی رفتن دخترها:

دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!) گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره ( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!

ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

 

عروسی رفتن پسرها:


اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه! 
 

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!

بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)

ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و بردار هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۳
حس عجیبی دارم...دیشب کلی فکر کردم.....بالاخره بعد از مدتها تونستم فکر کنم...

میدونی چیه؟

۹۹/۹٪ آدمهایی که به این دنیا میان ۳ دسته هستن:

پایین ترین دسته اونایی هستن که میان برای خرید و فروش....بالاترین دسته اونایی

هستن که میان برای رقابت و دسته ی میانی اونایی هستن که میان برای تماشا.

من نمیخوام عضو هیچ کدوم از این سه دسته باشن...من میخوام مسافر باشم...

یه مسافر که فقط به دلش و احساسش و هدفش و مقصدش فکر میکنه...یه مسافر

که تمام تصمیماتشو با دلش میگیره...من میخوام عضو دسته دیوانگان باشم....

من میخوام یه مسافر باشم که نه میام برای خرید فروش نه برای رقابت و نه تماشا

من میام برای یه مفهموم:

زندگی

من میام برای زندگی کردن به معنای واقعیه کلمه...من میام تا مسافری باشم تا

برسم به هدفم و تو این راه باید از جاده های زیادی رد بشم...مثل الان که دارم از

جاده زندگی سگی رد میشم....تو این راه پر پیچ و خم دیوانگی جاده زیاده و خطر

در کمین....ولی باید سالم رد شد....باید امیدوار بود در طلب عشق بود.....باید روحت

پرواز کنه ...باید آسمونت آبی باشه...باید از قفس آزاد باشی......

یه وقتهایی مثل الان مجبوری که از جاده نحس زندگی سگی رد بشی...به جای غر

زدن و کم آوردن باید به هدف فکر کرد و از این جاده رد شد....یادت باشه دریای آرام

ناخدای قهار نمیسازه......

من میام تا مسافری باشم که با وجود غمی مثل غم مقدس با وجود این همه تضاد

با وجود این همه چرا به مقصد برسم....اصلا مگه میشه اینا نباشن و دیوانه باشی؟

زندگی سگی هم میگذره و دیوانه مثل یه مسافر مصمم نگاهش به آسمون و دستش

روی دلشه و رو به جلو میره تا فریاد بزنه:

با همه ی مصایب و زشتی ها ....زندگی قشنگه...زندگی یه فرصته...هنرمندانه

استفاده کن

مسافر نگاهی به آسمون کرد....اینبار آسمون آبی بود...مسافر خسته بود ولی به

راهش فکر میکرد به جاده ی بعدی فکر میکرد...به دلش....به مقصدش..به پرواز..

و همچنان مسافر سفر میکرد......همچنان دیوانه و متفاوت....همچنان.......

سوالی نداری؟

چرا...کلی سوال جور وا جور.......

میشه بعدا بپرسی؟

حتما...اگه یادم بمونه.

تو هم مثل من کم حافظه شدی؟

آره ...یه کم....

باشه بعدا بپرس...دارم آهنگ گوش میدم...حواسم به آهنگه

چی؟

گوش کن:

با خیالت عمری

روز و شب درگیرم

توی رویام هر شب

دستتو میگیرم

بی تو خیلی تنهام

چقدر از من دوری

رفتی و با گریه

گفتی که مجبوری

تو دلم آتیشه

بگو بر میگردی

با نگات آخه

عاشقم کردی

.

.

آهنگتو گوش کن...مزاحمت نمیشم

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۱

با خیالت عمری

روز و شب درگیرم

توی رویام هر شب

دستتو میگیرم

بی تو خیلی تنهام

چقدر از من دوری

رفتی و با گریه

گفتی که مجبوری



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۰۱
مفهموم

مفهوم ها یا به عبارتی مفاهیم

همین مفاهیم هستن که زندگی رو برات میسازن....یا به عبارتی همین برداشت از

هر مفهموم هستش که کردار و رفتار و نحوه زندگی رو تعیین میکنه

هر کسی برداشتش از هر مفهمومی متفاوته.....میدونی متفاوت ترین مفهموم چیه؟

زندگی

تا حالا به این فکر کردی که مفهموم زندگی چیه؟

و بعد از اینکه به این نتیجه رسیدی که مفهموم زندگی چیه تا حالا فکر کردی که

برداشت تو از این مفهموم چیه؟

همین سوال دومه که باعث میشه یه نفر بشه رییس جمهور و یه نفر بشه کارمند

یه نفر بشه میلیونر و یه نفر بشه فقیر....یه نفر بشه عاقل...یه نفر بشه دیوانه

درسته؟

من هنوز معنای زندگی رو نفهمیدم...و به همون اندازه که معنی و مفهوم زندگی رو

نفهمیدم برداشت زیادی از این مفهموم ندارم....ولی به اندازه خودم میفهمم مفهموم

زندگی چیه.......و به همون اندازه که میفهمم مفهموم زندگی چیه و برداشت من

چیه و هدف من چیه میدونم که الان تو راه درستی نیستم.........این یعنی تضاد

دیدی گفتم تو زندگی همه ی راهها یا به چرا ختم میشه یا به تضاذ؟

اینجاست که باید گفت تف به مرامت روزگار

تضاد ذهنی امروز من پیدا کردن کلید مرحله ی بعدیه...یادته میگفتم تا کلید یه مرحله

پیدا بشه باید بگردی دنبال کلید مرحله بعدی؟؟؟؟تا کلید قبلی رو پیدا کردم فقط

۱ هفته استراحت کردم و باز هم دارم میگردم دنبال کلید مرحله بعدی....مثل قبل...

ولی خوبیش اینه یه کلید به کلیدهای قبلی اضافه شده.....

تضاد ذهنی امروز من سنگینیه....سنگینی که تو قلبم حس میکنم و آهی که از ته

دل یه وقتهایی میکشم....

تضاد ذهنی امروز من بازگشت به جاده ی اصلیه و در نهایت پرواز در آسمانی آبی....

آبیه آبی.........

همین مفاهیم هستن که زندگی رو برات میسازن....یا به عبارتی همین برداشت از

هر مفهموم هستش که کردار و رفتار و نحوه زندگی رو تعیین میکنه.....همین مفاهیم

هستن که تبدیل میشن به تضاد و چرا و همین مفاهیم هستن که دیوانگی رو تعیین

میکنن.....

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم