خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۴




الا فرهاد غزال تیز پایم
مکن سوراخ لنگ با وفایم

منم شیث رضایی پرسپولیسی
نما رحمی بحال ناله هایم

ته جدول نشسته مات و زارم
ازین ماتی بگو کی در می آیم؟

تو گفتی آی بدو بس که دویدم
شکسته ساق های هر دو پایم
خیلی وقت بود مطلب فوتبالی نذاشته بودم.اینو تو یکی از سایتا دیدم!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۴
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..........

گذشته.............گذشته...........گذشته.........................

خیلی وقتها توش غرق بودم.قبلا خیلی به گذشته فکر میکردم و حسرت میخوردم و حرص میخوردم

و اذیتم میکرد......توش غرق بودم و باهاش زندگی میکردم.وقت خواب مدتها بهش فکر میکردم و

داغ میشدم و حرص میخوردم.....به تنها چیزی که آدم زورش نمیرسه گذشتست.هیچ کاریش

نمیشه کرد نه میشه برگردوندش نه میشه درستش کرد فقط باید اگه بشه جبرانش کرد.....!

گذشته......................

تا اینکه یه روز یه تصمیم مهم گرفتم..........گذشته داشت تبدیل میشد به یه باتلاق و منو

داشت آروم آروم بدون اینکه بفهمم تو خودش فرو میبرد.....هویتم داشت از بین میرفت....

فردیتم داشت میرفت زیر سوال....تا اینکه به خودم اومدم و جباب گذشته رو ترکوندم و برام

شد یه سری خاطره که فقط قشنگاشو نگه داشتم و بقیه رو با یه شیفت + دیلیت پاک کردم!

به همین راحتی از شر گذشته خلاص شدم...............برام تموم شد و دیگه هیچوقت هنگام

خواب بهش فکر نکردم....برای خودم هم باور کردنی نبود ولی انجام شد!

به این میگن ماموریت غیر ممکن 1 =mission impossible 1

سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد............

از کلمه " لامصب " خیلی خوشم میاد.....یکی از کلماتیه که احساسمو واقعی واقعی و از ته

دل بیان میکنه....هم بار منفی داره هم بار مثبت و باهاش خیلی حال میکنم.....

این روزها ازش زیاد استفاده میکنم.....این روزها همه چیز لامصبه و غیر قابل پیش بینی

فقط یه چیز رو مطمئنم :

تموم این سختی ها و بالا و پایین ها ارزش هدفم رو داره.........حاضرم به خاطر هدفم همه

جور سختی رو بکشم و بهش برسم.البته به شرط اینکه هر چی میخواد بشه ولی

عزت و شرف لامصبم حفظ بشه و خودم باشم......هدفم برام مهمه و عزیز و با ارزش.....

زندگی قشنگه به شرط اینکه از زاویه ی قشنگش بهش نگاه کنیم و سعی کنیم

قشنگیها رو بسازیم و تو ذهنمون فرو کنیم و زشتیها رو ازشون تجربه بگیریم و فراموش کنیم....

خیلی سخته ولی میشه.....یعنی برای من شده...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۳
فردوگاه ...

توی فرودگاه منتظر فرا رسیدن لحظه پرواز بودیم ...

هواپیما رو باند بود و خدمه در حال آماده سازی پرواز ... مرد عرفان پیشه ای با ریش بلند و قیافه ای حق به جانب کنار دست من نشسته بود ...

مرد جوان دیگری رو به روی ما از پشت شیشه به هواپیما خیره شده بود و مدام سیگار می کشید ...

مرد کنار دستی ام جوان را صدا زد : پسرم روزی چند نخ سیگار می کشی ؟

جوان : روزی 10 الی 20 تا

مرد : می دانی اگر هزینه همه این سیگارها و هزینه های بعد از آن که صرف بهبودی و سلامتی خودت از بابت این سیگار می شود را اگر جمع کنی می توانی یک هواپیما مثل این بخری ...؟؟

جوان : حاج آقا شما روزی چند نخ سیگار می کشی ؟؟

مرد : هیچ

جوان : آفرین ... الان چند تا هواپیما دارید ؟

مرد که از جواب جوان بر افروخته شده بود سری تکان داد و برخواست که ازآنجا دور شود ...

جوان در حالی که آخرین پکش را به سیگار زد گفت : راستی حاجی این هواپیمایی هم که می بینی صاحبش منم ...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۰
گیر کردیم.هممون گیر کردیم بین حادثه و معجزه.

هممون هر لحظه منتظریم.یا معجزه رخ بده یا حادثه...........اصلا زندگی بدون این دو تا هیچ

مفهومی نداره.زندگی بدون حادثه یا معجزه لذتی نداره و تکراری میشه....

حالا یکی این وسط دست روزگار باهاش حال میکنه و بهش حال میده و معجزه براش رخ میده

و یکی هست روزگار از قیافش بدش میاد و حادثه پشت حادثه میزاره تو کاسش و بهش میگه

صبور باش.....میدونی چی باعث میشه این دومی زنده بمونه؟؟؟

اعتقاد به معجزه.....یا همون صبر کردن برای دیدن معجزه.........صبر کردن برای بهتر شدن

اوضاع....صبر کردن برای نیومدن حادثه.........

چقدر قشنگه وقتی چارلی چاپلین میگه خوشبختی یعنی فاصله ی بین دو بدبختی.......

بعضی ها انقدر ناملایمات زندگی پدرشون رو در میاره که وقتی حادثه دیرتر براشون اتفاق

میفته خوشحال میشن و بعضی ها انقدر روزگار باهاشون خوبه که وقتی معجزه دیرتر رخ بده

ناراحت میشن!!!! عجب تضادی داره این دنیا و این دست روزگار!!!

زندگی رو نمیشه تعریف کرد نمیشه بهش ایراد گرفت و نمیشه ازش دلخور شد.

ذات زندگی همینه : بالا و پایین......ذات زندگی همینه : تضاد تا لحظه ی مرگ

و باید بگیم ذات زندگی همینه : غیر قابل پیش بینی بودنش...........

ذات زندگی برای هر کسی فرق میکنه ولی همیشه همینه.........

نه میشه روی فردا حساب کرد نه میشه دلخوش یا دلخور از گذشته بود.در لحظه بودن بهترین

انتخاب برای زندگیه تا ذاتش هر چی میخواد باشه بتونی بهش غلبه کنی و حداقل از امروزت

استفاده کنی که معلوم نیست فردا معجزه باشه یا حادثه در کمین...........

ولی گیر کردیم....گیر کردیم توی دستای کارگردان خلاق زندگی که هر قسمت رو با نظر خودش

میسازه و نظر مخاطب خیلی براش اهمیت نداره چون همیشه مخاطبش رو داره و همیشه

میتونه هر جوری که بخواد زندگی رو بسازه.فقط باید امیدوار بود ذات زندگی برامون بد نباشه

و کارگردان قسمت ما رو با پایان خوش بسازه............یه پایان شیرین!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۹
به فردا امیدی هست؟؟؟!!!!
میدونی جدیدا چی کشف کردم؟

اینکه حس هایی بدتر از انتظار و پشیمونی هم وجود داره.

میدونی چیه؟

اینکه زورت نرسه.....اینکه مشکل رو نتونی خودت حلش کنی و گره ی کورت دست دیگران

باشه.اینکه وابسته باشی و نتونی هر کاری میخوای بکنی.

از اول عمرم هر کاری خواستم کردم ولی الان ، اینجا نمیتونم هر کاری بخوام بکنم.باید

مشورت کنم و اجازه بدم برام تصمیم بگیرن......بد دردیه که خودم نمیتونم مشکل رو حل کنم

بد دردیه که در مورد آدم فکر بد کنن و هر کاری کنی فرضیشون درست نشه و تو تو خودت

بسوزی و نتونی اثبات کنی......چون زورت نمیرسه......چون مشکل رو خودت نمیتونی حل

کنی.....چون نمیشه.....وسعش رو نداری.............زورت نمیرسه...............

وای به روزی که این " زورت نمیرسه " مثل پتک بخوره تو سرت و مجبور بشی سر خم کنی....

مجبور بودن بدترین درده.................

دیدی پس حس هایی بدتر از پشیمونی و انتظار هم وجود داره؟؟؟؟؟

امشب داغون شدم..........زورم نرسید...........نشد.............اثبات نشدم.............

به فردا امیدی هست؟؟؟!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۶
جدیدا دقت کردم چقدر پستهام خلاصه و مفید شده و دیگه مثل قبلا نه طولانی هستن

و نه سنگین و نه اثری از دیوانگی درشون دیده میشه!!!

شاید آدم وقتی مشکل داره دیوانگیش بیشتره یا شاید وقتی مشکل هست آدم مغزش

بهتر و بیشتر کار میکنه!!!

بگذریم.......

یه تضاد جالب میخوام برات بگم.

فرض کن آدم یه غلطی کرده باشه و مثل سگ هم ازش پشیمون باشه و همش عذاب وجدان

داشته باشه و دهنش رسما سرویس شده باشه ولی در بهترین دوران زندگیش باشه و با

تموم وجود از زندگی فعلیش لذت ببره و راضی باشه.....باید چه کرد با اون عذاب لعنتی و

این لذت زیبا؟؟؟؟!!!!!

گیر کردم عینه خر تو گل و نمیدونم باید چه کنم.قبلا یا تو دوراهی گیر میکردم یا تو چند راهی

یا تو یه راه ولی الان گیر کردم مثل خر تو گل...........فقط امیدم به اون بالاییه که خودش

همه چیز رو ردیف کنه...........

راستی در مورد دیروز بگم...........بی نظیر بود............خدایا شکرت..................



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۵/۱۴
به فردا امیدوارم...........

کاش میشد در حد همین 3 کلمه پست میذاشتم..........ولی نمیشه یه کرمی تو وجودم

نمیذاره فقط همین رو بنویسم و برم و بخوابم!

بذار از اول بگم.........ساعت 2:20 دقیقه بامداد تازه از حموم اومدم غرق در افکاری که زیر دوش

آب گرم بودم الان میخوام بنویسم.تازه دیروز برای اولین باز منت کشی کردم و با خدا آشتی

کردم.اوضاع بی ریخت شده بود بالاخره باهاش آشتی کردم.....هر چند همیشه اگه حالم رو

گرفته با دلیل بوده و خودم هم قبول داشتم.بهتر بگم هر وقت هر بلایی سر م آورده حقم بوده

چون یه کار اشتباه کردم..........در عوض حال هم زیاد بهم داده........همیشه و در مراحل حساس

هوامو داشته............

اینا به کنار اما به فردا امیدوارم...............شاید یه شروع تازه و شاید هم چون یه روز تازست...

روزی که دیگه تکرار نمیشه.....برای یه تصمیم بزرگ یا شاید یه شروع..........

وقتی شروع هست چقدر پایان بی معنی و زشته ولی متاسفانه همه چیز در این دنیا یه

پایان داره که اکثرا هم غم انگیزه.....پس بهتره اون پایان رو به تاخیر انداخت و به بهترین

شکل ممکن برگزارش کرد و هیچوقت افسوس نخورد.........

مسافر نیم نگاهی به آسمون انداخت....هوا آفتابی و آسمون آبی بود.....مسیر سبز و هموار

و پرنده ها هم میخوندن........مسافر چی میخواست دیگه؟؟؟؟همه چیز آماده بود برای سفر

برای رسیدن و برای مقصد........

به فردا امیدوارم.........

پ.ن خدایا دمت گرم............خیلی باحالی.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۳
مرد خجالتی

یه مرد خجالتی میره توی یه کافه تریا. چند دقیقه که میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بوده جلب میشه.
مرد نیم ساعت با خودش کلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم
همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می کنن
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش
بعد از چند دقیقه دختر میره کنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم که تو رو خجالت زده کردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشکی هستم و دارم روی عکس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می کنم
یهو مرد داد میزنه:
چی؟! منظورت چیه که 200 دلار برای یه شب می گیری؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۱
امروز بی هدف و در عصبانیت و قهر بودن با همه گذشت!!!!

کلا به یه سری از آدمها اگه بخندی فکر میکنن همه کاری میتونن بکنن و باید جلوشون همیشه

اخم کنی تا حساب کار دستشون بیاد.

هر راهی و مقصدی واسه خودش سخته و باید همه چیز رو بسنجی و بعد توش قدم بذاری.

به نظر میرسه این راه جدید رو من خیلی دست کم گرفته بودم و کم کم مشکلات دارن شروع

میشن و خودشون رو نشون میدن و باید دونه دونه حلشون کرد تا رسید به مقصد.

حالا دو حالت پیش میاد:

یا به هر قیمتی باید به مقصد رسید

یا اینکه مسیر هم مهمه و باید هم به مسیر فکر کرد و هم به مقصد.

مقصدم برام خیلی مهمه ولی آدمی نیستم که مسیر رو هم فراموش کنم.

پ.ن: هنوز هم با خدا قهرم.خودش میدونه دلیلش چیه.منت کشی هم نباید بکنه!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۰
دقت کردی یه وقتهایی آدم نمیدونه باید چیکار کنه؟

متنفرم از اینکه کسی بخواد از طرف من تصمیم بگیره یا برام تصمیم بگیره.

متنفرم از اینکه از لحاظ مادی به دیگران وابسته باشم و زیر دین کسی باشم.

متنفرم از اینکه تو این شرایط بد و داغون اقتصادی به دنیا اومدم و خودم نمیتونم کاری کنم

و باید حرص بخورم.

متنفرم از اینکه نمیشه اونطوری که خودم میخوام زندگی کنم.

خلاصه امشب اصلا حالم خوب نیست...........امشب خوشحال نیستم..........

کم کم داشتم به خوشحالی عادت میکردم ولی امشب دیگه خوشحال نیستم.

امشب تو دلم تحقیر شدم........پیش خودم تحقیر شدم...............متنفرم از این حس.......

امشب نمیتونستم داد بزنم به کسی ربطی نداره..........امشب نمیشد بگم هر کاری

میخوام میتونم بکنم.........امشب باید میریختم تو خودم و تو دلم جواب میدادم..........

امشب همش رو ریختم تو خودم...............تو دلم..............واسه همین احساس

سنگینی میکنم...........لعنتی.............این چرخ روزگار نمیتونه وفق مراد کسی باشه

هر چقدر هم باهاش راه بیای کار خودش رو میکنه..........

پ.ن : این روزها با خدا قهرم..........خودش دلیلش رو میدونه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۸
دخترها در دستشویی دانشگاه


تورنتو کانادا یه دانشگاه بود . تازگی ها مد شده بود دخترها وقتی می رفتن تو دستشویی ، بعد از آرایش کردن آیینه رو می بوسیدن تا جای رژ لبشون روی آینه دستشویی بمونه . مستخدم بیچاره از بس جای رژ لب پاک کرده بود خسته شده بود. موضوع رو با رییس دانشگاه در میون می ذاره . فرداش رییس دانشگاه تمام دخترها رو جمع می کنه جلوی در دستشویی و می گه : کسانیکه که این کار رو می کنن خیلی برای مستخدم ایجاد زحمت می کنن . حالا برای اینکه شما ببینین پاک کردن جای رژ لب چقدر سخته ، یه بار جلوتون پاک می کنه .

مستخدم با آرامش کامل رفت دستمال رو فرو کرد تو توالت ، بعد که دستمال خیس شد ، شروع کرد به پاک کردن آینه .
از اون به بعد دیگه هیچکس آیینه ها رو نبوسید .



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۵/۰۷
قبل از اینکه توضیح بدم امروز چطور گذشت یه چیز میخوام بگم.

واقعا درسته که میگن هیچ نعمتی مثل سلامتی نیست.این روزها با تموم

وجودم دارم حس میکنم این جمله رو..............سلامتی.....سلامتی.....

هیچ نعمتی بالاتر نیست از سلامتی.

امروز صبح رفتم سر کار.........خوب بود...........ظهر اومدم خونه

ریشهام رو بعد از 2 هفته زدم و رفتم حموم و دوباره رفتم سر کار و شب رفتم

یه یک مهمانی جالب و کلی خوردیم و رقصیدیم!!!! الان هم خوابم میاد

ولی دلم نمیاد برم بخوابم و سرم هم کمی درد میکنه !!!

روز جالبی بود.................هر چند میتونست بهتر باشه..........

یه نکته ی دیگه........بعضی ها قدر خودشون رو نمیدونن یا بهتر بگم

بعضی ها خودشون رو انقدر میارن پایین که دیگه چیزی از ارزششون

نمیمونه و باید برن سراغ آدمهایی با سطح پایینتر.........در نهایت اینکه

هر اتفاقی واسه هر کس میفته خودش مسئول مستقیم اون اتفاقه و

سرنوشت رو هر کس خودش رقم میزنه.............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۴
اینم ابتدای ترانه سلام از آلبوم جدید فریدون

بگو سرگرم چی بودی

که اینقدر ساکت و سردی

خودت آرامشم بودی

خودت دلواپسم کردی

ته قلبت هنوز باید

یه احساسی به من باشه

چقدر باید بمونم تا

یکی مثل تو پیدا شه

تو روز و روزگار من

بی تو روزای شاید نیست

تو دنیای منی اما

به دنیا اعتمادی نیست



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۳
قاچاقچی خلاق

مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می‌پرسد: در کیسه‌ها چه داری؟ او می‌گوید؛ شن.
مامور او را از دوچرخه پیاده می‌کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می‌کند، ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی‌یابد. بنابراین به او اجازه عبور می‌دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می‌شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا ...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می‌شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی‌شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می‌بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می‌گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می‌دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می‌کردی؟
و قاچاقچی می‌گوید: دوچرخه!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم