خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۳۱
لعنتی..........

بهترین جای دنیا برای خالی شدنم همین جاست!

بهترین مونسم در کل کل دنیا که درکم میکنه همین وبلاگ دیوانست!

راحت مینویسم و لذت میبرم و خالی میشم...........خالی خالی.............

امشب برام مهمه.....یعنی قراره مهم باشه ولی نمیدونم چرا یه وقتهایی یه مرگم میشه و

دپرس میشم و غم تموم وجودم رو میگیره...........

خیلی بده وقتی میدونی به چی نیاز داری ولی مسایل مختلفی از جمله غرورت اجازه نمیده

نیازت رو بازگو کنی و برطرفش کنی..........خیلی بده که باید سوخت و ساخت........

خیلی بده که نمیشه کسی درکت کنه و باید تنها باشی...............تنهای تنها............

فرقی نداره با کسی باشی یا نه متاهل باشی یا مجرد تنهایی یه درده.........یه درده بی درمون

که اینطور که معلومه تا ابد رو پیشونی من نوشته شده ............تنهایی یه درده که نمیتونم

توضیحش بدم فقط میدونم وقتی نتونی درک کنی و نتونن درکت کنن از خدا هم تنهاتر میشی.....

خیلی بده که وقتهایی که همه خوشحالن و شادن من میرم تو لاک خودم و غمگین میشم

انقدر غمگین میشم که دیوانگیم میرسه رو به بی نهایت و تموم دلم رو غم چنگ میزنه بهش

حتی در شادترین و بهترین لحظات عمرم هم این غم مقدس لعنتی رو دارم و حسش میکنم..

...............................

روبرو رو نگاه میکنی ، یه در میبینی ، دری سیاه رنگ بزرگ و بلند........دری به اندازه ی

تموم بدبختیها و تنهایی های عالم.........دری سیاه به رنگ بخت تو...........دری که میدونی

پشتش چیه ولی نمیتونی بهش برسی و باید در حسرت باز کردن این در زندگی کنی......

لعنتی...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۹
يك خانم و يك آقا كه سوار قطاري به مقصدي خيلي دور شده بودند، بعد از حركت قطارمتوجه شدند كه در اين كوپه درجه يك كه تختخواب دار هم ميباشد ، با هم تنها هستند و هيچ مسافر ديگري وارد كوپه نخواهد شد.
ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتني بافتن بود.
شب كه وقت خواب رسيد خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پايين را اشغال كردند. اما مدتي نگذشته بود كه خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشيد! ميشه يه لطفي در حق من بفرماييد؟
- خواهش ميكنم!
- من خيلي سردمه. ميشه از مهماندار قطار براي من يك پتوي اضافي بگيريد؟
مرد جواب داد: من يه پيشنهاد دارم!
زن : چه پيشنهادي؟
مرد: فقط براي همين امشب، تصور كنيم كه زن و شوهر هستيم.
زن ريزخندي كرد و با شيطنت گفت: چه اشكال داره ، موافقم!
- قبول؟
- قبول!
مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو، برو از مهموندار پتو بگير. يه ليوان چائي هم براي من بيار. ديگه هم مزاحم من نشو



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۸
کلا سیستم زندگیم عوض شده.....

آدم توی زندگی وقتی یه سری چیزا رو بدست میاره یه سری چیزا رو از دست میده....

کمتر وقت میکنم به کارایی که سابقا ازشون لذت میبردم و پایه ثابت زندگیم بودن ، برسم.

کمتر وقت میکنم مثل سابق زندگی کنم..........و کمتر وقت میکنم به اینجا سر بزنم......

این روزها واقعا دیوانه ام............شاید برای اولین بار در زندگیم خود خودمم!!!!!

این روزها وبلاگ دیوانه ی دیوانه یا همون خاطرات یک دیوانه کمتر شاهد حضور منه و بیشتر

عرصه زندگی شاهد دیوانه بازیهای من شده تا این وبلاگ خاطره انگیز...........

این روزها کمتر وقت میکنم دیوانگیهام رو بنویسم ولی قول میدم هیچوقت اینجا رو تنها

نذارم...........دیوانگی تا ابد پابرجاست......................

پ.ن: یه عذرخواهی به همه ی رفقای این وبلاگ بدهکارم چون کمتر به وبلاگای قشنگشون

میتونم سر بزنم.رو حساب بی معرفتی نذارین.....مشغله زیاد دارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۱
هر کسی برای خودش اعتقادی داره و خدایی.....

رابطه به خدا هم از اون روابط جالبه که همیشه بالا و پایین داره ولی تقریبا هیچوقت قطع

نمیشه!

امروز تو وبلاگ یکی از دوستان یه جمله دیدم که خیلی منو برد تو فکر........

رابطم با خدای جالبه.......قهر باهاش میکنم حرف هم زیاد باهاش میزنم و البته قول هم زیاد

بهش میدم و متاسفانه یه وقتهایی زیر قولهام هم میزنم.....

کاش فقط وقتی مشکل داریم رو دست و پای خدا نیفتیم وقتی مشکلمون هم حل شد یادمون

نره که چقدر ناراحت بودیم و زجر کشیدیم و بهش التماس کردیم تا کمک کنه.....

امروز این جمله رو دیدم و خیلی رفتم تو فکر:
پیمانی که در "طوفان" با خدا بستی در "آرامش" فراموش نکن.

امیدوارم بتونم تو آرامش هم به قولام پایبند بمونم..........خدایا شکرت!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۷

پدر بزرگ رو به نوه:
بدو برو قایم شو
امروز مدرسه رو پیچوندی معلمت اومده دنبالت

نوه:
نـــــــه، شما باید قایم شی،
من بش گفتم نمیام چون شما مردی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۴
هیچی بیشتر از این حال نمیده که دیوانه یه وقتهایی یاد دوران دیوانگی مزمنش بیفته

و یه یادی از گذشته کنه.....ساعت 2 بره حموم و با بیخوابی کنار بیاد و با حوله بشینه

تا خشک بشه و آهنگ گوش کنه و بره تو فکر تا خود صبح............!!!

یه زمانی لحظه شماری میکردم تا شب بیاد و من بمونم و خودم و آرامش و سکوت شب....

الان لحظه شماری میکنم تا بخوابم و فردایی قشنگ رو شروع کنم.....چقدر زندگی میتونه

بالا و پایین داشته باشه و عوض بشه......یه زمانی نگران فرداها بودم الان چشم انتظار

فرداها هستم.....چون میخوام با دستای خودم فردا رو بسازم.....چون هدف دارم و امیدوارم...

بدون امید هیچ فردایی قشنگ نیست...........توی این راه تا جایی که توان دارم میرم جلو و

هم به مقصد فکر میکنم هم تمام تلاشم رو میکنم که از مسیر نهایت استفاده رو ببرم و از

زیباییهای توی راهم لذت ببرم...........دیوانگی هم عالمی داره چون قانونی نداره یه زمانی

شب نشینی میشه اوج دیوانگی یه زمانی شب نشینی میشه دشمن دیوانگی!!!!

مرده ی این تضادهای بی نظیر زندگی هستم.........خدایا شکرت!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۳
عمو سبزی فروش !


Uncle vegetable seller
Oh ye
......Uncle vegetable seller
Oh ye
...Do you have vegetable?
Oh ye
I want a lemon
Oh ye
I want you alone
Oh ye
Uncle vegetable seller
Oh ye
I want a cherry
Oh ye
Your strawberry



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۱۱
پسر : عزیزم میدونی برای روز تولدت کادو چی گرفتم؟
دختر : نه!
پسر : اون 206 قرمز رو میبینی اونور خیابون پارک شده!؟
دختر : وای، آره عشقم، میبینم!
پسر : یه ماتیک درست همون رنگی!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۱۱
امروز روز خیلی خوبی بود.

بعد از مدتها آسمونی که چند روزی بود ابری شده بود آفتابی شد.....دلم میخواد آسمونم

همیشه آفتابی باشه!

زندگی پر از بالا و پایینه....اگه راهت مشخص باشه این بالا و پایین های زندگی ، زندگی رو

قشنگتر میکنه.....اگه بالا و پایین نباشه و زندگی فقط رو یه روال مشخص بره جلو بعد از یه مدتی

زندگی تکراری میشه......واسه همینه همیشه از کارمند بودن بدم میاد چون نه بالا داره نه

پایین!!!!

زندگی رو با بالا و پایین هاش معنی داره.....اگه پایین نباشه هیچوقت بالا بودن لذتی نداره...

الان زندگی رو دوست دارم چون مطابق خواستم داره میره جلو و یه وقتی این بالا و پایین ها

نمیتونه باعث بشه به مقصدم فکر نکنم و از راهم لذت نبرم.....

پ.ن: امرو آهنگ جدید قمیشی به اسم بازی اومد بیرون.عشق است قمیشی.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۸

بگو سرگرم چی بودی

که اینقدر ساکت و سردی

خودت آرامشم بودی

خودت دلواپسم کردی

تو روز و روزگار من

بی تو روزای شادی نیست

تو دنیای منی اما

به دنیا اعتمادی نیست

سلام ای ناله ی بارون

سلام ای چشمای گریون

سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه

سلام ای آه آیینه

سلام شبهای دل کندن هنوزم دوستش دارم

نمیدونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه

دلم با رفتنت تنگو

دلم با بودنت خونه

خراب حال من بی تو

نمیتونم که بهتر شم

تو دستای تو گل کردم

بذار با گریه پرپر شم

یه بی نشونم تو این خزون

یه بی نشونم تو این خزون

منو از خودت بدون

یه بی نشونم تو این خزون

یه بی قرارم یه نیمه جون




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
بودن یا نبودن مسئله این است!

ولی به نظر من مسئله فقط بودن است.بودن است که باعث میشه بخوایم زندگی کنیم نه

نبودن.

بودن است که باعث میشه غم بارون و حال و هوای ابری دل رو بسوزونه و ببره به سمت

حس پاییزی...........

پس مسئله بودن یا نبودن نیست.مسئله بودنه که نمیدونیم باید باهاش چیکار کنیم.

نمیدونیم چطور باید باهاش تا کنیم و وقتی داریمش و جوونیم ازش استفاده نمیکنیم و

وقتی احساس خطر میکنیم تازه قدرش دستمون میاد.

مسئله بودن است و هزار اتفاق و تصمیم و دوراهی و شک و تضاد و در آخر مراحل مختلف

و جون کندن و دست روزگار......مسئله این است که با این بودن چه باید کنیم و چطور

برسونیمش به نبودن!!!!

مسئله این است که بودن رو باید برسونیم به نبودن و این مسیر از همه چیز مهمتره.

این روزها مسئله این است که تابستون دوست داشتنی داره تموم میشه و از همین الان

دارم میرم پیشواز پاییز غم انگیز و سوز و آسمون ابریش...............6 ما دیگه باید صبر کنم

تا بهار بیاد و بعدش تابستون......خدایا صبر بده!!!!

مسئله این است که با بودن باید در حد لیاقت بودن تا کنیم.باید بفهمیم بودن یعنی چی

باید درک کنیم یکبار بیشتر فرصت داشت بودن رو نداریم و باید به بهترین شکل ممکن از

بودن استفاده کنیم..........مسئله این است:   بودن!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۰۴
امشب خدا دوستم نداره.

بارون داره میباره بوی خاک بارون خورده راهشو پیدا میکنه و میاد سراغه من....میتونی حدس

بزنی چه اتفاقی میفته؟؟؟

غم خالص توی دلم و قلبم و ذهنم و جونم ریشه میزنه و پا میگیره و منو آماده میکنه برای دیوانگی

برای انزجار از امروز بی هدف و برای اعتراض به چیزی که درکش نمیکنم و قبولش ندارم......

چقدر راحت همه چیز میتونه در عرض یک لحظه عوض بشه چقدر راحت خنده میتونه تبدیل

بشه به گریه و شادی خیلی راحت میتونه جاشو بده به غمو تنهایی......

داره بارون میاد.....با احساس ترین عنصر طبیعت داره میباره و غمو پخش میکنه.....

از پنجره بیرون رو میبینم انعکاس چراغ راهنمایی روی زمین خیس و پخش شدن چراغ

قرمزش روی خیابون خیس برام طبیعیه...........بوی بارون از خود بارون بیشتر غم داره و یاد

بارون از هر دوی اینا بدتره.........

فریدون داره برام میخونه و منم با نیم نگاهی به بیرون از پنجره همراهیش میکنم:
خداحافظ نگو وقتی

هنوز درگیره چشماتم

خداحافظ نگو وقتی

تا هر جا باشی همراتم

تو اون گرمای خورشیدی

که میری رو به خاموشی

نمیدونی چقدر سخته

شب سرد فراموشی

شبی که کوله بارت رو

میونه گریه میبستی

یه احساسی به من میگفت

هنوزم عاشقم هستی

خداحافظ نگو وقتی

هنوز درگیره چشماتم

خداحافظ نگو وقتی

تو هر جا باشی همراتم

چرا حالت پریشونه؟

چرا مایوس و دلسردی؟

خداحافظ نگو وقتی

هنوزم میشه برگردی

تو یادت رفته اون روزا

یکی تنها کست میشد

خداحافظ که میگفتی

خدا دلواپست میشد

و بارون تندتر میشه..........تندتر غمو میاره و غمگین ترم میکنه...........

دلم گرفته..........از ته ته ته....................گرفته

ساعت از 2 گذشته باز هم بی خوابی باز هم بارون باز هم تنهایی لعنتی باز هم خیره شدن

به آسمون از پشت شیشه و باز هم تاریکی شب...................باز هم غم............لعنتی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۳
تغییر چیز جالبیه ولی جالب بودن همیشه ملاک خوب بودن نیست.

هر چند همیشه عاشق تنوع و تغییر بودم ولی باید اعتراف کنم همیشه هم راضی به تغییر

نبودم.شاید بزرگترین دلیلش ترس از شرایط جدید بود و شاید عادت به شرایط قبلی.....

الان در شرایطی هستم که باید انواع و اقسام تغییرات رو بپذیرم و قبولشون کنم و باهاشون

زندگی جدیدم رو شروع کنم..........دلم میخواد این تغییرات بهترین تغییرات در زندگیم باشه

دلم میخواد هر وقت به پشت سر و گذشته نگاه کردم به خودم افتخار کنم و از تصمیمم

راضی باشم......این مهمترین نشونه خوشبخت بودنه که راضی باشی از گذشته.

یه مدت نبودم چون خونه نبودم چون در حال تغییر بودم...............!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم