خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۶
بچه که بودم یکی از بزرگترین دغدغه های ذهنیم دسته چک و نحوه ی کار کردن چک بود.

بابام دسته چک داشت و میرفت بانک چک نقد میکرد.همیشه با خودم کلنجار میرفتم که چه

سودی برای بانک داره وقتی مردم میرن چکشونو نقد میکنن و از بانک پول میگیرن فکر میکردم

چکها با پول بانک نقد میشه و عقلم نمیرسید که هر کسی چکش از حساب خودش پاس میشه.

همیشه فکرم مشغول بود که چرا بابام تند تند چک نمینویسه بره بانک نقد کنه.و یکی از بزرگترین

رویاهای پولدار شدنم این بود که دسته چک بگیرم و مبالغ سنگین بنویسم و برم از بانک پول بگیرم!!

بالاخره بزرگتر شدم و فهمیدم داستان چک چیه!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۵
حس های قدیمی ، عشق های قدیمی ،زخم های قدیمی همشون ماندگارن

وقتی با کسی هستی قدرشو نمیدونی ولی وقتی میره تازه میفهمی چقدر

از وجودتو کنده و برده و جاش خالیه....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۰۶/۲۳
یه جور عجیبی شدم!

یه نفر هست که تقریبا خیلی بهم نزدیکه و همه کاری برام کرده ولی جدیدا همه

رفتاراش عصبیم میکنه و رو مخمه و باعث استرسم میشه.عجیب تر اینجاست که

میدونم منظوری نداره ولی با کوچکترین حرف یا شوخیش به هم میریزم و استرس

میگیرم!!واقعا نمیدونم چمه.هر چقدر سعی میکنم خودمو آروم کنم فایده ای نداره بدترم

میشم.مشکلات جدید و عجیبی برام داره پیش میاد.هی فکر میکنم این آدمو از زندگیم حذف

کنم ولی نمیشه و تقصیری هم نداره من زیادی حساس شدم ولی متاسفانه کل ابعاد زندگیم

تحت تاثیر این استرس قرار گرفته.عجب گیری کردم!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۲۲
جالب اینجایت که وقتی ۲۰ ۲۲ ساله بودم فکر میکردم همه چیز رو میدونم.فکر میکردم

با مطالعه و حرف زدن و کمی فکر و داشتن ایده میشه راجع به همه چیز نظر داد و چیزی به

اسم تجربه رو انکار میکردم.فکر میکردم مسن تر ها مسخرن و این که همش میگن تجربه یه چیزه

دیگست.خیلی از رفتارهای آدمها رو مسخره میکردم نهی میکردم و قضاوت میکردم تا اینکه کم کم

وارد سن ۳۰ سالگی شدم.و حالا که ۳۴ ساله هستم میفهمم تجربه یه چیز دیگست میفهمم تا وقتی در

موقعیت کسی قرار نگرفتی نمیتونی راجع به رفتارش نظر بدی و قضاوتش کنی.

تجربه ی جدیدی پیدا کردم و خیلی ارزشمند و البته به قیمت ۳۴ سال زندگی.

فهمیدم که اراده قویتربن و در عین حال ضعیف ترین نیروی وجود آدمیست.

با داشتن اراده میشه هر ناممکنی رو ممکن کرد و جلوی هر پیامد منفی رو گرفت و در عین حال با

اراده ای ضعیف راحت میشه به هر منجلابی افتاد و غرق شد.....

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۹

پیدا شدم پیدا شدم

پیدای ناپیدا شدم

شیدا شدم

من او بودم

من او شدم

با او بودم

بی او شدم

در عشق او چون او شدم

زین رو چونین بی سو شدم

در عشق او چون او شدم

چون او چون او چون او شدم

شیدا شدم

پیدا شدم

مولانا

با صدای استاد ناظری



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۷
قراره یه مسیری رو شروع کنم.یه مسیر خیلی سخت و ناهموار

مهمترین قدمهای اولیش رو هم برداشتم.باید اراده داشته باشم.اراده

روی کنترل کردن ذهنم و روحم.این دفعه میخوام غول رو شکست بدم

این دفعه تصمیم گرفتم درستش کنم تا راحت شم از شرش....

این دفعه قراره شیطان زمینگیر بشه و من سربلند.

فعلا ۲ روزه سرپام.....سر پا و استوار...

خدایا کمکم کن...همین.

یک مسیر تازه یک مسافر پر از امید و هدف.یک مسافر مصمم که داره بند کفشاشو

میبنده تا مسیری رو شروع کنه که بی نهایت سخته و نشدنی ولی اینبار باید بشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۴
دلار بالای ۱۴۰۰۰ تومن!!!!

تقریبا یه هیچ آرزویی دیگه نمیشه تو این مملکت رسید.همه ی رویاها

و آرزوهام برای آینده و داشتن یه زندگی خوب نابود شد.

امیدوارم یه چیزی بشه وضع درست بشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۲
 

سبک و حال و هوای نویسندگان روس همیشه برام از همه جالبتر و جذاب تر بوده

و به جرات میتونم بگم طرفدار نویسنده های روس هستم.داستایووسکی و تولستوی که

محبوب ترینن برام و بی نظیرن ولی در کنارشون ماکسیم گورگی و گوگول و پوشکین و غیره

هم هر چی ازشون خوندم شاهکار بودن.کلا روسیه قرن ۱۹ و اوایل قرن بیستم ادبیاتش بی نظیره

اما مدتها بود یه اسم منو مشغول خودش کرده بود:

چنگیز آیماتوف

مدتها بود اسمش رو میشنیدم و دوست داشتم کتاباش رو یخونم ولی فرصت نمیشد فکر میکرد

روسه ولی فهمیدم اهل قرقیزستانه.تا اینکه چند وقت پیش کتابی ازش گرفتم به اسم :

روزی یه درازای یک قرن

فوق العاده بود.سبکش و داستان گوییش عالی بود تقریبا ۲ روزه  کتاب رو خوندم.لذت بردم

تازه این یه کتابش بود و دنبال بقیه کتابهاش مثل رویای ماده گرگ ،جمیله و آموزگار هستم.

پ.ن تعریف خوشه های خشم جان اشتاین بک رو زیاد شنیدم.کتاب بعدیم همینه بخونم ببینم چجوریه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۲
نسیم خنکی از سمت دریا میخوره تو سر و صورتم.

یه لیوان چای با عطر خاص خودش.هوای بی نظیر

و کلی فکر و خیال و تنهایی.....

مدتهاست دنبال آرامش میدوم ولی همیشه فراریه ازم.این یکی دو روزی

که تنها بودم به خیلی چیزا فکر کردم و جالبه خیلی وقت بود انقدر فکر نکرده

بودم.

آزرده خاطرم از خودم.از این که اجازه دادم هر مسئله ی کوچکی منو به هم بریزه

منو اذیت کنه و دچار استرسم کنه.

آززده خاطرم از خودم به خاطر اینکه قدر اطرافیانم رو نمیدونم.قدر کسایی که بهم

کمک میکنن و برام زحمت میکشن و هیچوقت ازشون تشکر نکردم.هیچوقت درکشون

نکردم و فقط به فکر خودم بودم.خودم خودم خودم

آزرده خاطرم از اینکه بیش از اندازه خودخواهم.

آزرده خاطرم از اینکه ایمانم به خدا رو از دست دادم

ازش بریدم.معجزاتش و خوبیایی که در حقم کرده رو نادیده گرفتم.ناشکری کردم

آزرده خاطرم از خودم به خاطر اینکه مدتهاست نیمه خالی لیوان رو میبینم.

لذت رو فراموش کردم و شدم یه آدم غر غرو

دارای هامو نمیبینم و گیر دادم به چیزایی که ندارم!

تصمیم گرفتم عوض بشم.بهتر بشم درست بشم.میشه؟

امیدوارم....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۱
فرار کردم به غار تنهایی.یه گوشه دور تنهای تنها.فرار کردم تا فکر کنم.فکر کنم

به داشته هایی که دارم و قدرشونو نمیدونم.فرار کردم تا چند تا درس یاد بگیرم

صبوری

ناشکر نبودن

قدردان بودن

آروم بودن

و یه مورد خصوصی.

باید با خودم ببینم چند چندم......



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۱
هیچوقت فکرشو نمیکردم آخرین راه باقی مانده فرار باشه ولی متاسفانه

فقط فرار کردنه که برام مونده.کاش میشد از خودم هم فرار کنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۰۶/۰۹
همیشه یه اتفاقایی میفته که با خودم میگم مگه بدتر از اینم میشه؟؟

که یهو یه چیزایی پیش میاد که میفهمم بالاتر از سیاهی هم هست!

اتفاقات دیشب تا صبح واقعا فراتر از قدرت تحمل من بود.یعنی از این

بدتر هم میشه؟؟

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۸
یه جوری مستم که هیچکس باورش نمیشه.مستی بهترین حسه.آدم هیچی نمیفهمه

هیچ غمی حس نمیکنی و کیلومترها از زمین و زمان فاصله داری....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۸
 اصولا آدم تو داری هستم و بیشتر حرفهامو نگه میدارم.شاید به جرات میتونم بگم حتی

نزدیکترین آدمهای زندگیم ۳۰ یا ۴۰ درصد منو میشناسن.کاری هم به کار کسی ندارم و کنجکاوی

تو زندگی کسی نمیکنم و توقعی هم از کسی ندارم ولی متاسفانه ۹۵ درصد مردم بر عکس منن.

یه چیزی رو زندگی بهم یاد داده اونم اینه که درد و دل کردن بدترین و بزرگترین اشتباه میتونه

باشه.

پ.ن دو روزه تپشه قلب دارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۸
چند وقت پیش تعریف یه رمان رو شنیده بودم از یه نویسنده سوئدی به اسم یوناس یوناسون.

اسم کتاب" پیرمرد صد ساله ای که از پنجره پرید و ناپدید شد" بود.کتاب رو گرفتم و خوندم

محشر بود یه سری اتفاقات پشت سر هم و کل تاریخ معاصر رو به نحوی مسخره کرده بود.

راحت کتاب ۳۰۰ ۴۰۰ صفحه ای رو دو روزه خوندم.رفتم تحقیق کردم دیدم همین نویسنده یه

کتاب دیگه داره به اسم "دختری که پادشاه سوئد را نجات داد " کتاب رو گزفتم و خوندم.

این کتاب هم جالب بود هر چند تا حدی تکرار از رمان اول بود و همچنان اتفاقات طنز و مرور

یه دوره ی تاریخی و غیره.

ولی در مجموع هر دو کتاب خیلی جالب هستن و سعی میشه تو هر کدوم یه سری وقایع تاریخی

و سیاستمداری بزرگ رو یه ورطه طنز بکشه.

از نویسنده های حوزه اسکاندیناوی قبلا کتاب های یوستین گردر رو خونده بودم و برام جالب بود

که مهمترین کتابش دنیای سوفی بود.

ولی یه نکته ی جالب برام که خیلی وقته روش زوم کردم تکراره.هر نویسنده ای تقریبا بعد از

دو رمان خودشو تکرار میکنه.حتی داستایووسکی بزرگ.بیشتر کتابهای داستایووسکی ،دوما ،

تولستوی ،مارکز کبیر ، کوئلیو ،آلبر کامو ،کوندرا و غیره رو خوندم و به جرات میتونم بگم

تمامشون بعد از یک یا دو رمان خودشون رو تکرار میکنن.افکار ،لغات و فضایی که میسازن

منحرا مخصوص به خودشونه.

پ.ن :یه کتاب از چنگیز آیماتوف رو میخوام شروع کنم به خوندن به اسم روزی به درازای یک قرن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۶

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

سیل غمها

روز به روز دارم شبیه به کسایی میشم که همیشه حتی از بچگی دوست نداشتم بهشون

شبیه بشم.روز به روز اعتقادم نسبت به همه چیز داره از بین میره.روز به روز دارم میبینم

شیطان قویترین نیروی دنیاست و هر کاری بخواد میکنه.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۵
امروز یه روز واقعا مزخرف بود.کاری که نباید میکردم رو کردم و نتیجش رو دیدم.

جایی که میخواستم برم نتونستم برم و تقریبا کل روز بی ثمر خونه بودم.پسرمو دعواش

کردم متاسفانه.از همه بدتر استقلال بدجور باخت اعصابم خورد شد.بازار هم شدیدا خراب

بود.تنها نکته ی مثبت امروز استخر رفتنم بود.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۴
ژوزفین!!

در ادامه کتاب هایی که در مورد دوران انقلاب فرانسه و ناپلئون میخوندم این بار کتابی خوندم

در مورد ژوزفین.همسر اول و عشق بی وفای ناپلئون که زمان خودش یکی از زیباترین و

دلربا ترین زنان دنیا بوده و وقتی با ناپلئون ازدواج میکنه بهش مرتبا خیانت میکنه تا اینکه

ناپلئون طی یه کدوتا کنسول اول و سپس امپراتور فرانسه میشه و قضیه برعکس میشه

و ناپلئون به ژوزفین خیانت میکنه و در نهایت طلاقش میده تا بتونه یه جانشین برای خودش

و دودمانش داشته باشه.

سه نکته در مورد ژوزفین خیلی برام جالب بود:

۱.ژوزفین زمانی که کم سن و سال بود یه رمال بهش میگه تو زمانی از یه ملکه هم جایگاهت

بالاتر خواهد شد که با توجه به شرایط زندگیش براش خیلی غیر قابل باور بود.

۲.ناپلئون یه جمله معروف در مورد ژوزفین داره که مربوط به زمانیه که ژوزفین بهش بی وفا

بوده.ناپلئون میگه کل اروپا در برابر من سر تسلیم فرور آوردن و من در برابر ژوزفین سر تسلیم

فرود آوررم

۳.نحوه مرگ ژوزفین خیلی تلخ ولی جالب بود.متفقین و در راسشون تزار روسیه وارد فرانسه

شده بودن و تزار که تعریف و تمجید زیادی از ژوزفین شنیده یود به دیدن ژوزفین میرفت.

هوا کمی سرد بود و ژوزفین برای اینکه جذابتر به نظر برسه لباس بسیار نازک و بدن نمایی

میپوشید و با تزار در باغ گردش میکرد که بعد از یکی از این گردش ها سرما میخوره و میمیره.

اینم سرنوشت یکی از زنهای تاثیر گذار تاریخ.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۱

در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب

سر ز کویت برندارم برندارم روز و شب

زندگی پر از اتفاقات عجیبه.پر از زشتی پر از زیبایی پر از لحظه های غیر قابل

پیش بینی ولی در نهایت دید من به زندگیه که باعث میشه زندگیم چجور باشه

دید من به زندگیه که باعث میشه زندگی برم زیبا باشه یا زشت.

چند سال پیش از خوردنه یه چای واقعا لذت میبردم چون دیدم به زندگی زیبا

بود.در نتیجه ی این دید زیبا زندگی هم برام زیبا بود و حتی اگه اتفاق بدی پیش

میمومد زیاد اذیتم نمیکرد چون میدونستم زندگی خیلی زیباست.یه مدته افتادم

روی دور غر زدن و لذت نبردن همین شده که زندگی برام زشت شده و خودم شدم

یه موجود غیر قابل تحمل.باید درستش کنم باید دید زیبا داشته باشم به این دنیا و

زندگی زیبا.

زندگی زیباست ای زیباپسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش میتوان از جان گذشت

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم