خدا جون امروز استقلالی باش!!
من برم هیچکی تنها نمیشه
امروز داشتم با این فکر کلنجار میرفتم.
من اگه نبودم و با دنیا نمیومدم چه اتفاقی برای دنیا میفتاد؟
همین الان اگه من برم چه اتفاقی برای دنیا و کائنات میفته؟
من به این دنیا چی اضافه کردم؟کجای دنیا تاثیری داشتم؟
چه اتفاقی بدون من برای دنیا میفته که من اگه باشم نمیفته؟
چه اثری از من باقی خواهد ماند؟چیکار کردم برای اطرافیاتم؟
برای جامعم؟برای کشورم؟برای دنیام؟
دور روزه باز به پوچی کامل رسیدم!
به این که زندگی بدون هدفه بی نتیجست پوچه.
به این که هر کاری کنی بازم باید بری و نمیتونی بمونی و بعدش معلوم نیست.
دو روزه باز حالم بده.یه مدت بود خوب بودم ولی باز رسیدم به صفر مطلق!
پ.ن:لعنت به پاییز و زود تاریک شدن آسمون و کوتاه شدن روزها!!
دلم میخواد بنویسم ولی حسش نیست
دلم میخواد باشگاه برم ولی حسش نیست
دلم میخواد فیلم ببینم ولی بازم حسش نیست
دلم میخواد فصل دوم وست ورد رو شروع کنم ولی حسش نیست
دلم میخواد بچسبم به رد دد۲ و بازی کنم ولی حسش نیست
ولی باز هی حوصلم سر میره و حسش نیست و هس الکی تو خونه راه میرم.
حس زندگی نیست گویا.کاش میشد ریست فکتوری بشم.کاش.
جالبم برای خودم.
همه چیز خوبه از خواب بیدار میشم کارهای روزمره رو انجام میدم.یه جایی میرم که قاعدتا باید
بهم خوش بگذره.بد هم نیست شب میام خونه و یهو میرم تو خودم و حسم به همه چیز میشه صفر.
صفر مطلق
صفر م ط ل ق
عجیبه.مشکلی نبوده ولی یهو از درون داغون میشم.حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم.
یه آهنگهایی گوش میدم تا حالم بدتر بشه بدتر بشه و انقدر غمگین بشم و غم بیاد سراغم
که دیگه نتونم ازش فرار کنم و راهی پیدا کنم!
یهو میزنه به سرم غمگین میشم.یه غم عمیق و اساسی شاید غم مقدس شاید فرارتر از اون
یه نکته ی جالب اینه که هیچ حسی در من به اندازه غم واقعی نیست.هیچی حسی رو به
اندازه غم درک نمیکنم و دقیق لمسش نمیکنم.همه چیز در این جهان برای گذراست جز غم.
وقتی همه چیز خوبه و یهو دیوانه میشی یعنی روحت ناآرومه.یعنی یه مشکلی هست
یه مشکلی که نمیدونی چیه.یه مشکلی که تا حل نشه همیشه همینجوری میشی!
وقتی اینجوری توسط غم تسخیر میشم به راحتی میتونم خودمو بکشم.یا حتی یه انسان
دیگه رو!
روانیم.
جدیدا خیلی دارم فکر میکنم به رابطه ای که بین خدا و شیطان وجود داشت.
این که فرشته مقرب درگاه الهی باشی و یهو یه موجود جدید آفریده بشه و بهت بگن
بهش سجده کن!
خب اینجا طرف 2 کار میتونه انجام بده.یا همرنگ جماعت بشه و سجده کنه و زندگی
روتین و قشنگش رو بدون زحمت ادامه بده ولی عزت نفسش رو از دست بده!
یا بر خلاف جهت جریان آب شنا کنه.
خم نشه و اعتراض کنه و سجده نکنه و همه ی امکاناتی که داشت رو از دست بده
ولی عزت نفسش حفظ بشه.
خیلی آدمهای کمی توی تاریخ یا حتی دور و ور خودمون بودن که ترجیح دادن یه عمر
خم نشن و ایستاده زندگی کنن و سختی بکشن و ایستاده بمیرن.من عاشق
شخصیت ها و آدمهایی هستم که عزت نفسشون براشون از همه چیز مهمتره و
هیچوقت جلوی هیچکس خم نمیشن و ایستاده میمونن و ایستاده میمیرن.
9 یا 10 سالم بود که شروع کردم شعر گفتن!البته اون شعرای اولیم تقلیدی بود
ولی دوست داشتم.تا اینکه از 18 سالگی شروع کردم ترانه گفتن و البته وزن رو اصلا
بلد نبودم.کم کم با کمک یه دوست توی 21 سالگی اصولش رو یاد گرفتم.یه وقتهایی
شدتش زیاد میشد و هفته ای 4 5 تا ترانه یا شعر میگفتم و یه وقتهایی یهو 4 سال هیچی
نمیگفتم.یه مدت شروع کردم شعر نو گفتن فکر میکردم راحته و میشه هر چی میخوای بدون
توجه به وزن و قافیه گفت و احساسات رو راحت تر نشون داد تا اینکه اشعار سهراب و نیما
و شاملو رو خوندم و فهمیدم شعر نو گفتن کار هر کسی نیست و واقعا سخته.
این روزها به واسطه ی یه سری اتفاقات باز طبع شعرم برگشته و مدام هی میاد و مینویسم.
یه چیزی که برام جالبه تو هر بازه ی زمانی موضوعات ترانه هام و واژه ها مشترکه.
مثلا ترانه های 12 13 سال پیشم اکثر واژه هاش مشترک و توی یه حال هواست.
ترانه های 8 9 سال پیشم هم تو یه حال و هوان و ترانه های جدیدم هم واژه هاش و حال
و هواش مثل همن!
این بررسی بهم نشون داد چقدر تغییر کردم و هر دوره فکرم چقدر بسته بوده و چقدر
عوض میشده.
جدیدا دلم میخواد بنویسم.البته برای خودم.یه کتاب.یه موضوع عجیب تو ذهنم هست و فعلا
20 صفحش رو نوشتم.نوشتن تمرکز میخواد و خلوت.که فعلا هیچکدومو ندارم!
سالها پیش که فکرم باز تر بود اعتقاد داشتم "یک لحظه " میتونه کل سرنوشت آدم
رو عوض کنه.کافیه یک لحظه یهو یه اتفاقی بیفته تا روند زندگی عوض بشه.
دقیقا برای من یهو اون "یک لحظه " اتفاق افتاد و الان معلق در هوام!!
همه چیز خوبه ولی ممکنه بد بشه و یه سری چیزا بده و میتونه خوب بشه
در دنیایی مملو از تناقض دارم دست و پا میزنم ولی لذت بخشه!!
یه مدتی بود مجبور میشدم حدودای ۳ و نیم چهار صبح بخوابم و در نتیجه ساعت ۱۲ و حتی
۱ فردا از خواب بیدار میشدم!کلا زندگیم رفته بود رو هوا.حالت داغون و سنگینی داشتم و
دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت.
یه مدتیه دارم سعی میکنم هر ساعتی بخوابم حتما صبح ساعت ۱۰ بیدار شم و برم دنبال یه کاری
حتی یه بیرون رفتن ساده.همین ۱۰ بیدار شدن باعث شده کلی انرژیم بیشتر بشه.
از بچگی عاشق خوندن بودم و سازهای سنتی و موسیقی سنتی .
هیچوقت نشد جدی شروع کنم یا کلاس برم.تا اینکه سال ۸۶ رفتم کلاس گیتار
و بعد از تقریبا ۱ سال ول کردم.
یه مدت زیادی بود میل به یاد گرفتن تار یا سه تار تو وجودم بود تا اینکه بلاخره چند
وقت پیش رفتم اسم نوشتم و امروز رفتم سه تار خریدم.
یعنی ممکنه سال دیگه این موقع بیام بنویسم دارم خیلی روون سه تار میزنم؟؟؟
منو این همه خوشبختی محاله!
به جرات میتون بگم هیچی مثل خانواده نمیشه.دیروز یه سفر کوتاه ۱ روزه داشتیم
بعد از ۱۱ سال همه ی اعضای خانواده با هم!جالب بود.عشق و از خودگذشتگی که بین
اعضای خانواده هست هیچ جای دیگه ای نیست.
هیچ کس تو دنیا پدر مادر یا خواهر آدم نمیشه.از پوست و خونشونی و از خودشونی.
دیروز روز ویژه ای بود.پر از همه ی حسهای دنیا ولی محسوس ترین حس ارامش و عشق
بود.
از کوتهی ماست که دیوار بلند است.
یه وقتهایی یه جملاتی به اندازه ی صد تا کتاب یا یه زندگی میتونن
تاثیر گذار باشن و مفهموم داشته باشن.این جمله رو امروز جایی دیدم و
کلی فکرمو درگیر کرد.
هگل اعتقاد داشت جهان بدونه تناقض و تضاد رو به سکون میره نابود میشه.
اعتقاد داشت دلیل بودن هر چیزی به دلیل نبودنشه.
اعتقاد داشت هر تفکری ،اختراعی که شکل میگیره به دلیل نبوغ یه نفر نیست
بلکه تاریخ بهش کمک کرده تا کم کم یه چیزی شکل بگیره و نفر اخر فقط سنگ
آخر رو گذاشته.
یه موضوعی که برای خودم در مورد خودم جالبه اینه که چقدر مود و فازم عوض میشه!
مثلا یهو فکر و ذکرم میشه یه موضوعی و همه ی زندگیم میشه اون یهو ۴ ماه بعد میبینم
هیچ علاقه ای دیگه بهش ندارم!متاسفانه این موضوع میتونه حتی یه انسان باشه.در مورد
سرگرمیا و انسانها خیلی زود خسته میشم و دلم میخواد عوضشون کنم.این تنوع طلبیه شدیدم
هم خودمو و هم دور و وریامو اذیت میکنه ولی واقعا دست خودم نیست.یهو زده میشم.
یهو فازم عوض میشه و میرم سراغ یه چیز یا یه نفر دیگه!

