در ابنجا که من ایسنادم
بهار به پاییز است شبیه
مادرم عمل کرده و دیروز اومد خونه.دیشب خواهرم پیشش موند امشب من بعد از
سالها توی اتاق خودم میخوابم.حس غریبیه خونه و اتاقی که ۲۷ سال توش راحت بودم
و میخوابیدم دیگه برام راحت نیست!
حال مادرم بهتره ولی باید مراقبش بود.
امشب دیوانه برگشته به خاستگاهش.به تخت بغل پنجره و اناق تنهاییش.
یادش بخیر همه ی دنیا برای من خلاصه میشد در پنجره ی سرتاسری اتاقم و
حیاط و خیابون و بارونای پشت شیشه و تنهاییم.
کاش میشد مادرها از یه چیزایی مصونیت داشتن مثل سرطان
امروز بدترین روز زندگیم بود.عزیزترین انسانی که روی زمین میشناسم سرطان گرفته
و روی تخت بیمارستانه.
انقدر خدا بی رحمه؟
کلمات و قافیه ها و عبارات از ساعت ۳ صبح شروع میکنن هجوم میارن
ولم نمیکنن نصفه شبی.
بیست و یکم اردیبهشت هزار و سیصد و شصت و سه ساعت ده و چهل و پنج دقیقه صبح
و حالا بیست و یکم اردیبهشت هزار و سیصد و نود و نه
دقیقا 36 ساله شدم.امروز تولدم بود.روز خوبی بود و چهار نفره جشن گرفتیم.
35 سالگیم سال عجیبی بود.مجددا پدر شدم و کلی اتفاق مهم افتاد شاید مدتها بود
تو زندگیم انقدر اتفاق نیفتاده بود ولی در 35 سالگی افتاد و حالا 36 ساله شدم.
راستش هدف خاصی ندارم.چند سالی هست هدف خاصی ندارم و فقط زندگی میکنم.
زندگی قابل پیش بینیه ولی بازم قشنگه و فعلا نفس داره میره و میاد.
امیدوارم 36 سالگیم سال خوبی باشه و پر از هیجان و شادی.
امروز پرونده ی 35 سالگی رو بستم و واقعا هم بستم و وارد 36 سالگی شدم.
تولدم مبارک!!!
از واقعیت متنفرم.
همیشه فرار میکردم از واقعیت و دلم نمیخواست تو واقعیت زندگی کنم
چون واقعیت تلخه چون واقعیت جدیه و من از جدی شدن زندگی و آدماش فراریم.
دقیقا وقتی آدما جدی میشن و در نتیجه زندگی جدی میشه افسرده میشم.
از واقعیت حالم به هم میخوره و حالا مجبورم تو واقعیت زندگی کنم.
+مجبوری؟تو و اجبار؟؟
-بله مجبورم چون باید خودخواه نباشم
+نمیتونی دوام بیاری
-میدونم.ولی مجبورم.
مجبورم تو واقعیت زندگی کنم.حالم بد میشه ولی حال اطرافیان خوب میشه.مجبورم
چون باید اینجوری باشه.چون هیچ جوره نمیشه اونجوری که من میخوام باشه
چون تو قفسم.چون مرغ هوام و جام تو قفس نیست ولی همه جا قفسه.
بهم میگن تندی
عصبی هستی
نمیتونی خودتو کنترل کنی....
سیاست داشته باش.وقتی عصبانی میشی فکر کن بعد حرف بزن
وقتی یه چیزی بهت فشار میاره یه کم صبر کن بعد بیا بگو
-نمیخوام....من همینم حتی اگه همه ی ادما ،تک تکشون ازم متنفر بشن
من همینم.نمیخوام تغییر کنم.نمیخوام کسی تاییدم کنه.نمیخوام مثل همه باشم.
نمیخوام سیاست داشته باشم.همینم همین.
نیازی دارم کسی خوشش بیاد.میخوام تنها باشم.تنها ترین انسان روی کره زمین.
+ببین یه جای کارت میلنگه که از بچه ۳ ساله تا ادمه ۹۰ ساله نمیتونه باهات بسازه و ازت راضی باشه.
-مهم نیست برام کسی باهام بسازه.مهم نیست برام کسی ازم راضی باشه.
راستی من وقتی خودم از خودم متنفرم چرا باید بقیه از من خوششون بیاد؟؟؟
وقتی با خودم نمیسازم وقتی از خودم راضی نیستم چجوری میشه یکی دیگه از من راضی باشه؟؟؟
نمیخوام
-یه خبر بد دارم برات.
+چی؟
-پسرم.دقیقا اخلاقش مثل منه.مو نمیزنه با من.همون اندازه غد و مغرور و لجباز و ناسازگار.
انقدر دعا کردم مثل من نشه دقیقا مثل منه شاید یکی دو پله بدتر.....
+!!!!!
تمام زندگی این ۳۵ سال من خلاصه میشه در چند بیت از مولانا
من چه دانم من چه دانم
اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟
این قفس چیست؟
من چه دانم من چه دانم من چه دانم
هیچ عبارتی ،داستانی یا شعری نتونستم پیدا کنم مثل بیت های بالا.
همینه.من همیشه گرفتار چه دانم بودم.و هیچوقت جوابی برای چراها پیدا نکردم و نخواهم
کرد و با این چراها و چه دانم ها خواهم رفت...
زندگی
زندگی
زندگی
همچنان بهش فکر میکنم و معنایی برای زندگی و زندگی کردن پیدا نمیکنم.هدفی نمیبینم
یا شاید من نمیتونم باهاش کنار بیام ولی زندگی چیز عجیبیه.وقتی به نیمش میرسی
میبینی هیچی نداره.و وقتی اوایلشی پر از شور و شوقی!
من شور و شوقم رو از دست دادم.گرفتار تکرارم.شاید هر از گاهی یه اتفاقی بیفته که
کمی به زندگی علاقمند بشم ولی تهش میدونم چیه.میدونم پوچه.
یکی از مهمترین خصوصیاتی که دارم اینه که احمق نیستم.
از آدمهای احمق متنفرم.حتی از آدمهای بدذات هم غیر قابل تحمل تر هستن.
چرا انقدر شعر میگم؟؟؟
-نشانه ی خطره زده به سرت خل بودی الان خل تر شدی
آره جدی نشانه ی خطره
-وقتی درد داری ترشحات ذهنت شروع میشه تراوش کردن.بذار بریزه بیرون اروم میشی
عصبی میشم.ولی تا حدی آروم میشم
حس میکنم فروپاشی داخلی داره برام رخ میده.این حس چند سال پیش شروع
شده بود و داره کم کم تکمیل میشه......
زندگی بدون هیجان
امروز حالم بد بود.....غمگین و دل گرفته....مثل قبل ۱ سالی بود اینجوری نبودم
ولی خب بالاخره باید برگشت به اصل خویش...
من همینم غمگین و دلگیر مثل همیشه شاید گاهی با یه گریزی خوب بشم ولی اصلش همینه
اصل زندگی پر از تکرار قابل پیش بینی....تا ۶ ماه دیگه رو میتونم پیش بینی کنم
زندگی کنیم مثل هر روز تا یه روز تموم بشه...
امروز داشتم به این فکر میکردم که من چقدر راز دارم!
چه رازهایی دارم و سالهاست باهام هستن و به هیچ کس تا حالا نگفتم.
رازهایی که شدن جزیی از شخصیتم و اگر یه روز به کسی بگم از تعجب شاخ در میاره!
همین رازهاست که باعث شده کسی رو نتونم به خودم نزدیک کنم و همیشه فاصله دارم
با بقیه و کسی بیشتر از 30 درصد منو نمیشناسه.شاید همین رازها باعث شدن دروغگوی
ماهری بشم.
میخوام یه اعترافی بکنم.من آدم حسودی نیستم.ولی به کسایی که یه چیزی خلق میکنن
حسودیم میشه.مثلا وقتی یه کتاب خوب میخونم به نویسندش حسودیم میشه.به اینکه تونسته
طرز تفکر و افکار و نظرلتش رو بیان کنه و انقدر اثر بی نظیری منتشر کنه.
کتاب طاعون از آلبر کامو رو خوندم.عالی بود و وقتی تموم شد باز هم حس حسادتم تحریک شد.
شاید منم اگه رویاهامو و خودمو بیشتر باور داشتم و عجله نداشتم میتونستم خلق کنم .ولی یه
چیزی تو وجودم هست که نمیذاره تفکرات و شعرا و عقایدم رو با دیگران مطرح کنم.حس میکنم
خیلی شخصیه و کسی نباید بخونتشون یا بفهمتشون.
با کسی نمیتونم بسازم.بهم ثابت شده.یه چیزی تو من هست که نمیذاره با هیچ آدمی بسازم
حتی با پسر خودم.نمیدونم چرا ولی ناسازگارم.شاید ایراد از آدما باشه و شاید از من ولی یه
چیزی رو میدونم ۹۹ درصد آدما حد خودشون رو نمیدونن و همین اذیتم میکنه

