به راحتی آثار جنون و افسردگی و دیوانگی رو توی خودم میبینم و میتونم تشخیص بدم!
شخصیت هولناکی دارم و به شدت حساس و عجیب و غ ق پ(غیر قابل پیش بینی)
مطمئنم و برام مسلمه روحی که درونه جسمه منه خیلی داره تلاش میکنه تا از این قفس تن فرار کنه و رها بشه
قشنگ برام مشخصه و مبرهنه که این روح متعلق به این جسم نیست و جاش اینجا نیست و برام کاملا اثبات شده
روح و جسم من از هم جدا هستن و دو شخصیت مختلف هستن.
جنون و افسردگی و غم و بعضا دیوانگی مرتب و مدام جاشونو با هم عوض میکنن و میان سراغم و تنها واکنش من
مبتلا شدن به یکی از این 4 تاس و بعدش بی خیالی و تلاش برای فراری نافرجام.....
قشنگ گیر کردم در این دنیا و این زندگی....
چی باید گفت و چی باید نوشت؟
هر چی بیشتر تو این مسیر جلو میرم میبینم که سکوت چه نعمتیه.
هیچ چیز مثل سکوت نمیشه.
این روزها از سکوت لذت میبرم.آرامش میگیرم.
چقدر یه جوری شدم.عوض شدم.عجیب شدم.
روزهایی که تو طول روزش زیاد میخوابم یا صبح دیر بیدار میشم تا شب خوابم میاد و هی دلم میخواد بخوابم.
واقعا درست گفتن خواب ، خواب میاره!
خیلی خستم.....خسته از خیلی چیزا.
خسته از مسیری که اومدم.مسیری که متاسفانه راه برگشتی نداره و باید
تا تهش رفت.رفت و رسید به نا کجا آباد
اگه حال روح و روانت واقعا خوب باشه ،وقتی مشکلی پیش میاد یا
ناراحت میشی به واسطه اون حال خوب واقعیت میتونی مشکلت رو با
آرامش پشت سر بذاری و حالت بعد از یه مدت خوب میشه و مشکل هم
حل میشه.
وقتی حال روح و روانت خوب نیست و خودتو میزنی به خوب بودن و
یعی میکنی خوب باشی و خوب به نظر برسی ،یه مشکل یا ناراحتی که
پیش میاد کلا به هم میریزی ،عصبی میشی ،قاطی میکنی و داغون میشی
،دقیقا مثل یه طوفان سهمگین.
من جز دسته ی دومم.حالم واقعا خوب نیست ولی سعی میکنم خودمو
خوب به نظر برسونم و همین باعث میشه با اولین جرقه و اولین مشکل
یهو آتیش بگیرم و عصبانی بشم و حالم از درون بد بشه و غمگین بشم.
خودمو مدتهاست گول میزنم......وقتی یه اتفاقی میفته میفهمم که خودمو
گول میزنم و همه چیز دروغه.
هیچوقت به آرامش نخواهم رسید.این توی ژن منه.
در حالت جالبی به سر میبرم.در حقیقت سرم رو مثل کبک کردم زیر برف!
انقدر کار برای خودم تراشیدم که وقت فکر کردن و تحلیل کردن ندارم.
این سه شب دو تا فیلم دیدم که ۱۴ ۱۵ سالی بود میخواستم ببینمشون
ولی نمیشد!!!!
اولیش Face Off
برای سال ۹۷ میلادی.یادمه سوم دبیرستان بودم کلاس زبان میرفتم
یه رفیق داشتم به اسم سینا.یه روز اوند گفت یه فیلم جدید اومده خیلی
خفنه اسمش فیس آفه.خلاصه از اون موقع من میخواستم این فیلم رو
ببینم یا پریشب که دیدمش.
دومیش The Deer Hunter
محصول سال ۷۸ میلادی.سالها پیش که بچه تر بودم یه تیکشو توی
شبکه یک ایران دیده بودم و همیشه تو ذهنم بود.خمرهای سرخ سربازهای
آمریکایی رو اسیر میکردن و مجبورشون میکردن بازی رولت روسی
انجام بدن.در حقیقت یه فشنگ توی اسلحه میذاشتن و بازیکن باید به
مغز خودش شلیک میکرد و یک به شش شانس مردن داشت.صحنه ی
تکان دهنده ای بود و تو ذهنم بود تا اینکه بالاخره دیشب دیدمش.
سه ساعت فیلم بود ولی واقعا خوب بود جوونیای دنیرو و والکن.
امشب بعد از 5 سال نوشابه خوردم!!!
خودم کف کردم که 5 سال بود نوشابه نخورده بودم.
قدر داشته هامان را نمیدانیم.نقطه سر خط.
بعد از مدتها رفتن و رفتن رسیدم به یه جایی.رسیدم به یه نقطه ای
میتونم بهش بگم بلوغ فکری و شخصیتی.
+حالا این چی هست؟
یعنی رسیدم به جایی از شخصیتم که تا حدی میشناسمش
+یعنی زیاد؟چند درصد؟
تقریبا ۲۰ درصد.بعد از این همه کنکاش و جستجو تازه میتونم با ۲۰ درصد
از خودم ارتباط برقرار کنم و شناخت داشته باشم.
بعد از ۳۶ سال تازه تا حدود ۲۰ درصد میتونم بگم از زندگی چی میخوام
و کجای زندگی هستم و از درونم تا همین حد خبر دارم.
میتونم بگم خودشناسی سخت ترین و عجیب ترین و طاقت فرساترین
وظیفه ی بشریه و بعید میدونم هسچوقت تکمیل بشه.
کمی با بلوغ فکری رسیدم این روزها بیشتر میتونم منطقی تصمیم بگیرم.تا
احساسی.البته همچنان یهو احساسات فوران میکنه.و از همه مهمتر
بیشتر میتونم جلوی خشمم رو بگیرم و خودمو کنترل کنم.
زندگی هیجاناتشو از دست داده ولی میتونه زیبا هم باشه.
+با ۲۰ درصد شناخت انقدر خوشحالی؟
همینم خیلیه....خیلی
من گرفتار سکوتی هستم که تا خرخره میخواد گلومو فشار بده
همیشه سعی میکردم بهترین لباسا رو بپوشم و خوش تیپ باشم.
تا سال آخر دانشگاه همیشه خوش لباس بودم بعد یک سالی به خودم
نرسیدم تا وقتی که سال ۸۸ اومدم مغازه داری دوباره شروع کردم لباس
خریدن و پوشیدن تا ۵ ۶ سال قبل که یهو بیخیال شدم و دیگه برام مهم
نبود چی بپوشم.از پارسال دوباره افتادم رو دور لباس خریدن و تیپ خوب
زدن.امسال برای زمستون تقریبا ۶ ۷ تا ست خیلی قشنگ دارم و خریدم.
از شلوار و هودی و دورس و کتونی و بوت همه چیز گرفتم و ست های
قشنگی دارم!!
یه آدم مودی....
ای دل غافل ۱۱ ساله که شغلم اینه.مغازه داری
کاری که ازش متنفر بودم.در حقیقت راحت ترین مسیر رو انتخاب کردم
ترجیح دادم خودم آقای خودم باشم و زیردست نباشم و الان ۱۱ سال
گذشته.مثل دانشگاه رفتن.که قرار بود برم دانشگاه و بخونم برای سال بعد
مغازه گرفتم که بگردم دنبال یه کار خوب!!!!جفتشم خواب و خیال بود.
داشتم جنس به کسی میفروختم داشت کارت میکشید یهو این فکرا
اومد تو ذهنم و رژه رفت!!
+داداش ۳۶ سالته دیگه
-یه کم سخته برام باورش
+دیگه باید قبولش کنی
عملیات پاک سازیم یکی دو ساعتی طول کشید!!!
واقعا من اگه زن آفریده میشدم فاجعه ای بودم!
دنبال یه فروشنده ی نیمه وقتم که مغازه ی بالا کنار دست فروشنده
اصلی وایسه.واسه اینکه راحت باشه دنبال یه دختر کم سن و سال هستم
که نیمه وقت وایسه و پرو هم نباشه.تا حالا ۳ ۴ نفر اومدن صحبت کردن
و جالب اینجاست بچه های متولد ۸۳ ۸۲ یا ۸۰ همه سیگاری هستن
و وقتی بهشون میگم حق ندارید از مغازه بیاید بیرون و حاشیه نداشته
باشید و جدی باهاشون حرف میزنن میخوره تو پرشون و میرن!!!
این یک سال اخیر فقط دنبال فروشنده گشتم!!!
قبلا چقدر زیاد بودن کسایی که میخواستن فروشنده بشن ولی این
چند وقت تنبل شدن و دل به کار نمیدن!
+ساعت ۴ صبحه برو بخواب دیگه
-حسش نیست
+داغون شدی انقدر کم میخوابی و شبا بیداری
-عاشقه شبم.دلم نمیاد بخوابم
+به جهنم
بیشتر شخصیت من با آهنگ های قمیشی شکل گرفته
غروب
بارون
پاییز
غم
عشق
هر وقت قمیشی گوش میکنم میرم به نوجوانی میرم به جوانی
میرم به همه ی دوران هام.میرم و یه لبخند غمگین میاد رو لبام و
چشمام پر از اشک میشن.دلم میخواست با همه ی وجودم الان ۱۳
ساله بودم و دغدغم بازی و خانوادم بودن.بدون مسولیت بدون غم
بدون درد و دغدغه.مطمئن بودم پدر و مادرم همه کار برای من میکنن
و الان منم و خودم و یه خانواده و دو تا بچه که من باید تکیه گاهشون
باشم و براشون همه کاری کنم.
تو که غریبه نیستی خسته شدم از مسولیت داشتن.میترسم از اینکه
باید تکیه گاه بچه هام باشم.شاید حس میکنم در توانم نیست.
کاش پدرم سرحال تر بود میشد تکیه گاهم.کاش برادر داشتم پشتم
بود.ولی همیشه خودم بودم و خودم.ریختم تو خودم و به کسی
نگفتم.از درون شکستم و از بیرون به روی خودم نیاوردم.فقط یه وقتایی
بی دلیل داد زدم و دعوا کردم.هیچوقت کسی نفهمید این داد زدنا یعنی
چی.فقط خودم میدونم و تو.خستم.خسته از استرس آینده و تکیه گاه
بودن برای دیگران.من هنوز خودم نیاز به تکیه گاه دارم باور کن.
+فعلا که همینه و نمیشه کاری کرد.میشه؟
-نه
متاسفانه نه
برم همون قمیشی رو گوش کنم و غرق رویاهام بشم....
ای تو بی تکرار تر از حادثه
بیش از اینها انتظار دیگه بسه
به من از فرسنگ ها دوریه تو
گرمیه حرم نفسهات میرسه
انتظار عزیز من دیگه بسه
پ.ن نشستم آهنگهای 15 سال پیش امید رو گوش میکنم.یادش بخیر چقدر این آهنگ انتظار رو دوست داشتم.
پیر شدیم رفت
فیلم دیدنم جدیدا خیلی مزخرف شده.کلی طول میکشه تا یه فیلم
رو انتخاب کنم بعد وقتی فیلم شروع میشه هی میزنم بره جلو.در
حقیقت خیلی حوصله ندارم.بعد وقتی نیم ساعت یا ۴۵ دقیقه از فیلم
میگذره کلا خاموشش میکنم و فردا دوباره میبینم.در حقیقت یه فیلم
دیدنم ۲ ۳ روز طول میکشه!!!
دیشب تو لیست فیلمهام چشمم خورد به فیلم Cloud Atlas
دیدم زمانش نزدیک به ۳ ساعته گفتم خب ۳ ۴ روزره میبینمش.
ولی در کمال حیرت و ناباوری تا سه و نیم نصفه شب دیدمش
و عجب شاهکاری بود.عجب فیلم تو در تو و بی نظیری بود.
در مورد تناسخ و زندگی و خدا و جهان و همه چیز.۶ تا زمان مختلف و
۶ تا داستان متفاوت و کلی شخصیت.واقعا لذت بردم و حتی یک ثانیه
از فیلم رو نزدم جلو.البته حضرت عشق تام هنکس عزیز هم نقش اول
فیلم بود که خب بازیگر مورد علاقمه.
استباهات ما ، ما رو میسازه.
یا بهتر بگم.اشتباهات ما شخصیت ما رو میسازه.
اینکه چجوری به اون اشتباه نگاه کنیم و ازش چه درسی بگیریم و حتی قبولش کنیم یا نکنیم.
زمانی اعتقاد داشتم هیچوقت اشتباه نمیکنم و نتیجش این میشدکه از اشتباهم درس نمیگرفتم
و راه رو غلط میرفتم.
وقتی پخته تر شدم فهمیدم منم اشتباه میکنم و باید تکرارش نکنم
وقتی سوختم فهمیدم باید از هر اشتباهی درسی گرفت و باهاش آینده رو ساخت.
اشتباهات زیادی داشتم.ولی کم کم دارم میفهمم که به اون اشتباهات نیاز داشتم و باید اتفاق میفتادن
تا من بتونم اینی بشم که هستم.اینی که ازش بدم نمیاد.بیشتر از همه ی من ها به دلم میشینه.
تا وقتی هست و دارمش اصلا برام مهم نیست
وقتی از دست میدم تازه میفهمم چقدر خوب بوده.
دقیقا تو تموم زندگیم اینجوری بودم.وقتی چیزی رو داشتم نفهمیدم
چی دارم و وقتی از دست دادم تازه میفهمم چقدر بودنش مهم بود.
مثلا زندگی قبل از کرونا.تا وقتی راحت و بدون ماسک زندگی میکردم
و هر جا میخواستم میرفتم نمیفهمیدم زندگی و آزادی تو زندگی چه
لذتی داره و الان دارم حسرت سالهای قبل رو میخورم.
کاش زودتر این محدودیت تا ۹ شب رو بردارن بشه شبا رفت بیرون.
داغون شدم با این کرونا و زندگی یکنواخت.
لباس پوشیدنم و لباس انتخاب کردنم خیلی عجیب شده.
اکثر آدمایی که میبینم و میشناسم کلا یه سبک لباس پوشیدن دارن
ولی من همه جوره میپوشم.چند روز مردونه میپوشم یهو چند روز
تیپ لش میزنم یهو اسپرت میپوشم باز این چرخه ادامه داره.
یه مدته دلم کلا ریش میخواد.بدم میاد ریش نداشته باشم.
مقایسه میکنم با ۱۰ ۱۲ سال پیش که اصلا نمیشد ریش داشته باشم!!
البته جفت ریش تراش هام هم خراب شدن و نتیجش میشه ریش
گذاشتن انبوه!!!
ولی کلا شلخته هستم.

