رسیدم به یه دنیای جدید.یه دنیای متفاوت یک دیوانه ی متفاوت تغییر
یافته.یک آدم جدید.
در اندرون من دیوانه ۲ نفر دیگه هم زندگی میکنن ولی حس میکنم تاثیر
اونا در برابر من خیلی خیلی کمتر شده و بیشتر "من" داره من رو کنترل
میکنه تا اونا.
کمتر بحث میکنم کمتر دعوا میکنم بیشتر سعی میکنم دایورت کنم تا
اینکه درگیر بشم.
تمام سعیم اینه برای خودم درگیری ذهنی درست نکنم.حتی تمام تلاشم
رو میکنم شعرایی که ذهنم میاد رو ننویسم.نتیجه ای نداره نوشتنشون.
نزدیک به ۳۰۰ تا شعر دارم و به هیچ دردی نمیخوره جز افسوس خوردن.
مطمئنم یه روزی همشونو یا میسوزونم یا پاک میکنم از روی کامپیوترم.
ولی ولی ولی همچنان از بازی کردن لذت میبرم.....همچنان....
این یه مورد توی من تغییری نکرده.
رفتم ریشو و موهامو زدم.دلممیخواست ریش بلند کنم ولی واقعا اذیت
میشدم ماسک هم که میزدم دیگه بدتر.
موهامو دورشو سفید کردم خیلی باحال شده قشنگ ۵ ۶ سال جوون شدم!!
امروز از ظهر حوصله سر کار رفتن نداشتم.تنها نشستم خونه حوصلم هم سر رفته
کمرم هم هنوز درد میکنه....
ریشام بلند شده ولی چون فر میخوره حوصلشونو ندارم مخصوصا به خاطر این
ماسک لعنتی هی مرتب میکنم وقتی ماسک میزنم به هم میریزه!!
سیبیل هام هم رو اعصابمن هی مجبورم مرتبشون کنم ولی باز میان تو دهنم!
فردا یا پس فردا میرم میزنم ریشا رو دوباره بیبی فیس بشم!!!
سه شنبه ی هفته پیش کلی بار برای مغازه آوردم یه مقدار کمر درد گرفتم
چهارشنبه اومدم کالسکه ی بچه رو تکون بدم یهو کمرم گرفت!
تا همین امروز درد شدید داشتم و نمیتونستم درست راه برم.واقعا هیچی
مثل سلامتی نمیشه.قشنگ ۵ روزه زندگی عادی ندارم و بالاخره دیشب
یه قرص برای گرفتگی عضلات خوردم که امرور بهترم.
این کمر درد دو تا نتیجه ی جالب داشت:
اول اینکه فهمیدم این پیرا با کمر درد و زانو درد و پا درد چی میکشن
و چرا همش غر میزننن و از عالم و ادم شاکین!!
دوم اینکه چهارشنبه شب که اصلا نمیتونستم راه برم پسرم اومد با اون
قد و بالای کوچیکش زیر بغلمو گرفت و سعی کرد کمک کنه تا راه برم و
بشینم و رفت برام یه بسته قرص با آب آورد گفت بابا بخور!!!
خیلی حس خوبی داشتم و فهمیدم واقعا عصای دستم خواهد بود.
اینم از ۵ روز کمر درد و درست راه نرفتن من!!
انقدر خستم که دارم له میشم.
این دو سه هفته خیلی پرفشار بوده کار و دنبال جور کردن جنس که متاسفانه خیلی سخت شده و اصلا
جنس خوب خارجی نیست...
برم دوش بگیرم و بخوابم که فردا هم کلی کار دارم...
تنهاترین آدمی که تو زندگیم دیدم خودم بودم.......
شاید از معدود دفعاتی تو زندگیمه که دارم خودمو کنترل میکنم
و کوتاه میام!!!!شایدم اولین دفعست.....
دارم میترکم!!!
فکر کن میخوای بپری و پرواز کنی و نمیذارن و سعی میکنن پر و بالت رو
بچینن.ولی من تمام تلاشم رو میکنم تا باز پرواز کنم و برم اونجایی که
میخوام.
هیچکس.تاکید میکنم هیچکس نمیتونه و نخواهد تونست جلوی من رو
بگیره و راه آسمون رو به روم ببنده....
دیوانه ،پرواز همیشه تو ذهنشه
من میسازم دنیامو یه نفره.بدون کمک.خودم تنها
شاید بزرگترین و مهمترین آرزوی زندگیم این بود که یه صدای شش دنگ و کامل و قشنگ داشتم
تا بتونم یه خواننده بشم.آرزو و رویای همیشگیم خواننده شدن بود که متاسفانه هیچوقت تلاش نکردم
بهش برسم.شاید نزدیک به 25 تا 30 تا آهنگ که خودم شعرش رو گفتم و براش ملودی ساختم به صورت
آماده هم دارم ولی هیچوقت نرفتم برای رسیدن به رویام!عجیبه!
بازارا شدیدا خرابه.منم هر روز دنبال جنس شب عید و از خستگی
رو به موتم و بلاتکلیف.
به شدت خستم.نیاز دارم یک هفته بکوب بخوابم.
هر روز باید برم بازار برای تهیه جنس و بالا سر کار هم باید باشم.
یه فروشنده ی جدید آوردم برای مغازه ی بالا.یه پسره که متولد سال
۸۱ هست!!!!
سال ۸۱ من دانشگاه قبول شده بودم و میرفتم دانشگاه ،این تازه متولد
شده تو اون سال!!!دنیای عجیبیه جدی!
امروز دیدم قسمت چونم یه تیکش ریشام سفید شده.
جدی جدی رو به پیری دارم میرم!!
یه چند وقتی هست به خودم افتخار میکنم!
خیلی کاری شدم و دارم تک و تنها و دست تنها و بدون کمک خودم
البته به لطف و کمک خدا کارمو پیش میبرم و میرم جلو.
تو یه صنف جدید که هیچی ازش بلد نبودم دارم راه میفتم و مدیریت
خوبی میکنم و در کل از خودم تو این زمینه خیلی راضیم.
حس میکنم مفید شدم.من همیشه با عرضه بودم ولی متاسفانه کمی تنبل!!
حالم بده
حالم بده
حالم بده
حالم بده
حالم بده
((:

