بچه که بودم به وضوح توی موسیقی استعداد داشتم.با استفاده از صندلی و میز و اینا آهنگ میزدم
با گلوم آهنگ میزدم و خوب هم میخوندم ولی منو کلاس نفرستادن و خودم هم عقلم نمیرسید.
بازم نوجوون که بودم به وضوح در ادبیان استعداد داشتم.شعر میگفتم و بهترین انشاها رو مینوشتم و توی
نویسندگی هم خوب بودم.ولی باز توجهی بهش نشد.
این دو تا استعدادی که داشتم و هیچوقت پرورش پیدا نکرد الان که 37 سالم شده تقریبا تبدیل به بزرگترین
حسرت های زندگیم شده.مسلما اگه توی یکیش قدم میذاشتم الان حالم خیلی بهتر بود.
پسرم رو کلاس موسیقی فرستادم و امروز براشون کنسرت گذاشته بودن!جالب بود خودم رو توی اون میدیدم
و اشک تو چشمام جمع شده بود.
تمام تلاشمو میکنم توی چیزی که استعداد و علاقه داره قدم بذاره.....
جدیدا به بازی بیلیارد علاقه پیدا کردم.
قبلا ازش بدم میومد و سر در نمیاوردم ولی جدیدا واقعا حال میکنم
البته پایه هم پیدا کردم که خیلی مهمه
یه ریمیکس از آهنگهای قمیشی دارم ،الان نزدیک به یک ساعته دارم گوش
میدم.با همش خاطره دارم و همشو حفظم ولی بازم لذت میبرم....
پاییز هم داره نزدیک میشه و هیچی مثل قمیشی نمیچسبه....
همیشه توی کار کردن بدشانس بودم.کاری که میخواستم که هر چی تلاش
کردم و گشتم پیدا نشد.
کاری هم که میکنم توش واقعا همیشه بدشانس بودم!!اول کار که یه شریک
مزخرف باعث شد ۳ سال طلایی رو تلف کنم.بعدش هم که هی میخورد به
رکود و بالا رفتن دلار.دلار ثابت شد رفتم چین تا یاد گرفتم و تجربه کسب
کردم دلار ۴ تومنی شد ۲۰ تومن و دیگه نشد برم چین.تا یه همتی کردم و
اوضاع بهتر شد کرونا اومد!!!بازم تلاش کردم مغازه ی دوم رو بگیرم و
بماند که تا جون میگرفت بسته میشد به خاطر کرونا ولی الان که همه
چیز اوکی شد اجاره ی ۱۲ تومنی رو میخواد بکنه ۱۹ تومن!!!!!
باورم نمیشه این حجم از بدبیاری و بدشانسی رو!!!
یا باید جمعش کنم(بعد از یک سال جون کندن)یا باید کار کنم و هیچی
برام نمونه که شاید شب عیدش یه چیزی بمونه!!
این همه زحمت باد هوا شد!
هفته ی پیش کتاب شهر دزدها از بنیوف رو خوندم.
عصر جمعه شروع کردم و شنبه شب تموم شد.خیلی خوب بود یه رمان
با موضوعیت جنگ جهانی در لنینگراد سابق که چاشنی طنز هم داشت
ولی به شدت تکان دهنده بود.
دلم همچین کتابایی میخواد که نشه زمینش گذاشت.
یه سری لیست دارم برای خرید کتاب حدودا نهصد تومنی میشه ولی فعلا
شرایطم خوب نیست نمیخرم منتظر میمونم این شهریور کوفتی تموم بشه
شاید وضع بهتر شد.
واقعا آدمیزاد به تفریح نیاز داره!!!
سه چهار روز رفته بودیم جایی که اصلا آنتن و اینترنت نداشتم و واقعا
ذهنم آزاد بود.خوردن و خوابیدن و شنا و تفریح.خوب بود و از همه
مهمتر اینکه بچه ها بهشون خوش گذشت.
یک روز مزخرف دیگه!!!
خستگی و گشنگی و خستگی...
تازه وسط این همه خستگی یهو برق هم میره.اصلا نمیفهمم زندگی تو این
خراب شده دیگه چه هدفی توش هست.
واقعا دلزده و دلسرد شدم.هر چی بیشتر تلاش میکنم هیچ نتیجه ای نداره
خرج واقعا بالا رفته و هر چی میرم جلو بدهی ها تموم نمیشه!
این هفته کلا سیستم خوابیدنم داغون شده.یه دو شب نخوابیدم.دیشب
هم بیشتر از ۱ ساعت نتونستم بخوابم!!!امروز صبح و ظهر جایی کار
داشتم.عصر میخواستم برم سر کار ساعت ۵ اینا بود گفتم یه کم دراز
بکشم بعد میرم به خودم اومدم دیدم ساعت ۹ شب شده!!!
چقدر خوب خوابیدم.شاید مدتها بود اینجوری نخوابیده بودم!!
در کل امروز روز بدی بود.هیچ کار مثبتی نکردم.
و از همه بدتر اینکه این دیر خوابیدن و خوب نخوابیدن باعث شده اصلا
نرسم به کارهام!!
بیشتر از ۶ ماهه میخوام برم روغن ماشین رو عوض کنم.۶ ماه پیش با۸۰۰
تومن عوض میکردن الان شده ۲ تومن!!هی زنگ میزنم وقت میگیرم میگه
۱۰ اینجا باشید منم خواب میمونم!!!
بزرگترین هدفم الان این شده شب ۲ بخوابم صبح ۹ بیدار بشم!!
دلم یه تنهاییه مفرط میخواد...
دلم میخواد یه جا برم به مدت یک ماه که هیچ کس نباشه و هیچ اخباری
نشنوم و با هیچکس حتی خانوادم رابطه نداشته باشم
برم یه جا تنهای تنها تا بتونم فقط با خودم حرف بزنم و خودم رو پیدا
کنم.
خودم رو از این جزیره ی سردرگمی بکشم بیرن و باهاش حرف بزنم و
ببینم چشه و دردش چیه و اصلا کیه....
دلم یه استراحت مطلق بدور از همه چیز و همه کس میخواد....
فقط خودم باشم و خودم و خودم....
قبلا عاشق شب بودم الان اصلا حوصله ی شبها رو ندارم.
تکرار و تکرار و تکرار
میرم یه چایی میخورم با بچه ها بازی میکنم یه کم حرف میزنیم
بعد میرم تو اتاقم از بیرون هم صدای جیغ بچه ها میاد.یا مینویسم
یا نت گردی میکنم یا فیلم میبینم.بعد میرم تو هال یه چیزی میخورم
یا بازی میکنم یا حرف میزنیم بعد بچه ها رو میبرم بخوابن (جدیدا من
باید ببرم بخوابنمشون) و باید قصه از خودم بسازم براشون تعریف کنم
آخر شب هم یا بازی میکنم یا فیلم میبینیم و میخوابم.....
قبلا از فیلم دیدن و نوشتن و بازی کردن لذت میبردم ولی واقعا دیگه
تکراری شده!!بیست و چند ساله دارم این کارا رو میکنم.
از همه چیز بدتر اینه که قبل از کرونا شبا خیلی بیرون میرفتیم ولی
الان هم واسه کرونا هم واسه این منع تردد جایی نمیریم و این نداشتن
تفریح از همه چیز بدتره..
شاید نزدیک به بیست سال بود میخواستم کتاب ۱۹۸۴ رو بخونم.
تقریبا میدونستم تو چه ژانری هست و واسه همین هی پشت گوش
مینداختم.ولی پنج شنبه بالاخره شروعش کردم و امروز صبح تموم شد
و به شدت ناراحت شدم.به شدت از انسانها و صاحبان قدرت زده شدم.
انسانها رو تو قفس انداختن و زندگیشون رو تحت نظر داشتن و نابود
کردن هر فکر و اندیشه رو واقعا نمیشه تحمل کرد و موضوع کتاب هم
همین بود.
تقریبا ۳۶ ساعته نخوابیدم.نمیدونم چرا خوابم نمیبره!!
تمام زندگی و هدف های من شده شبیه به یه جفت کفش!
یه جفت کفش میگیرم(جدیدا اعتیاد به خرید کفش و کتونی پیدا کردم)
ذوق میکنم برای پوشیدنش و ست کردنش ،دفعه ی اول که میپوشم
میبینم همچین ذوقی هم نداشت و از دفعات بعد اون تازگی و زیباییش
هم از چشمم میفته!
این قانون جدید چک پوست ما رو کند.
دیگه مثل قبل نمیشه چک گرفت و چک داد و خرج کرد و پاس کرد
چک ها باید در سامانه ای به اسم صیاد ثبت بشن.
حالا این وسط مستاجر خونه ی بابام ۱۲ تا چک اجاره اورده داده به بابام
یک ماه پیش رفتم ۱۰۰ بار به بابام توضیح دادم که داستان این چک جدیدا
چیه و نمیشه رفت همینجوری پاس کرد باز هر روز زنگ میزد با این
عبارت که "تو هم شدی پسر " بیا من رو ببر بانک چکام رو بگیرم!!!
باز توضیح میدادم که پدر من نمیشه و باید ثبت بشه و چون شما نت بانک
و سیم کارت نداری نمیشه ثبت کنی و بهش گفتم به مستاجر بگو به نام
من ثبت کنه تا من برم برات بگیرم.خلاصه دیدم چند روز پیش مستاجره
زنگ زد به من که پدرتون زنگ زدن و گفتن چکها رو به نام خودشون
ثبت کنن!!!این آقا هم همه ی ۱۲ تا چک رو به نام بابای من ثبت کرد!!
بابای من هم هر روز زنگ میزد بیا این چکا رو درست کن!!!!!
اعصاب و روانم به هم ریخته از دست این کاراشون.من خودم انقدر
درگیری ذهنی و کاری دارم که حوصله کارای مسخره ی بی نتیجه رو
ندارم ولی واقعا نمیذارن!
خلاصه دیروز خواهرم زنگ زد گفت واسه بابا سیم کارت گرفتم فردا برو
درست کن براش.امروز رفتم اونجا دیدم کارتش تاریخ انقضاش گذشته!!!!
با هزار بدبختی چکها رو ثبت کردم باز میگه فردا بیا بریم بخوابونیم
به حساب.میگم بابا من خودم میبرم بانک باز میگه نه صبح ساعت ۸ بیا
منو ببر بانک...منم دیدم اینجوریه چکها رو منتقل کردم به خودم و اخرش
گفتم همه ی چکها رو بهواسم خودم منتقل کردم و میخوابونم به حساب
ماه به ماه پولشو کارت به کارت میکنم.
از ظهر تا الان انقدر حرص خورم تپش قلب و قلب درد گرفتم.....
تا حالا شده فکر کنی برای چی بدنیا اومدی؟
تا حالا شده به این فکر کنی که ممکنه برای دوست داشتنه کسی به این دنیا اومدی؟
متاسفانه برای من این قضیه صدق نمیکنه!
من نمیتونم هیچکس رو دوست داشته باشم!یا بهتر بگم نمیتونم کسی رو حتی به اندازه ی
خودم دوست داشته باشم.
نمیتونم برای کسی حتی بچه هام و خانوادم فداکاری کنم!
خیلی این قضیه رنجم میده ولی متاسفانه از توان من خارجه.من حاضرم همه رو قربونی کنم
تا چند سال بیشتر زنده باشم!!چقدر تلخه این اعترافات ولی متاسفانه حقیقت دارن!
کاش میتونستم دوست بدارم و اینجوری مسلما آرامش میگرفتم و از خوشحالی بقیه خوشحال میشدم
لعنت به من!

