خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۰/۱۱/۳۰

هر وقت از لحاظ مالی تحت فشار بودم یهو یه اتفاقی میفته بدتر میشه

برای این ماه بازم چکام موند و یکیش نشد که پاس بشه.قرار بود پس فردا

ببره بانک.خلاصه امروز نشسته بودم دیدم همسرم زنگ زده که ماشین

روشن نمیشه.زنگ زدیم امداد خودرو و منم رفتم اونجا و بعد از ۲ ۳ ساعت

علافی ۳ میلیون خرج ماشین شد!!!من که نداشتم زنگ زدم دوستم برام

۳ تومن زد و وسط این همه بدبختی اینم شد قوز بالا قوز.

حالا این یه طرف دیسک و صفحه ماشین مدتهاست رو به اتمامه و

تعمیرکاره گفت زودتر ببر عوض کن و پرسیدم چقدر میشه تقریبا؟

گفت ۵ تومن!!!

اینم از امروز من



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۲۷

رسما پاره شدم.....

این یک هفته به اندازه دو سال کار کردم.هر روز از صبح جنس ببر جنس

مونده بیار.مغازه بالا رو یه سری تغییرات تو دکوراسیونش دادم و

در عین خال خالیش کردم و پرش کردم.بنده خدا فروشنده هام که دخترن

شبا از خستگی نا ندارن!!امشب و فردا هم باید به مغازه پایین برسم...

امیدوارم نتیجه بخش باشه این همه زحمت و دوندگی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۲۴

خیلی رفتارا رو دلم نمیخواد انجام بدم ولی واقعا نمیشه.

خیلی حرفها رو نمیخوام بزنم ولی نمیشه و میزنم

خیلی وقتها میخوام بگذرم ولی نمیتونم.

تنها چیزی که از من قدیمی تو من همچنان زندست غرورمه....

غرورم شاید با ارزش ترین داراییمه...و همین غرور همیشه باعث شده

تنها باشم و زیاد با کسی صمیمی نشم..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۰/۱۱/۲۳

عزیزم از غم و درد جدایی

به چشمونم نمونده روشنایی

گرفتارم به دام ظلمت و درد

نه یار و همدمی نه آشنایی....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۰/۱۱/۲۲

متاسفانه درک نمیکنم و درک هم نمیشم.

تا همه چیز میاد درست بشه باز خراب میشه و این چرخه ادامه داره...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۲۱

قشنگ تو شانس من ربدن.

یک شنبه که برگشتم خودم مریض بودم و سری به مغازه ها نزدم که

فروشنده ب اصلی مغازه بالا زنگ زد دیدم صداش در نمیاد و اونم مریض

بود و رفت خونه.من با این حالم دوشنبه صبح رفتم سر کار تا فروشنده ی

دوم بیاد.پریرزو فروشنده ی دوم مغازه بالا گفت اونم گرفته مریض شده

امروز هم فروشنده مغازه پایین زنگ زده میگه اگه میشه بیاید من میخوام

برم دکتر!!

هر ۴ نفرمون سرما خوردیم یا به قولی امیکرون گرفتیم!!!

حالا من موندم چه نوع خاکی باید بر سر بریزم!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۸

تنها جایی که با خودم روراستم اینجاست.

دروغ چرا وقتی شبا خستم و بچه ها سر و صدا میکنن و عصبی میشم

یه وقتهایی با خودم میگم کاش برم یه مدت تنها باشم و تنها زندگی کنم.

الان دو روزه بچه ها نیستن و واقعا جاشون خالیه.آدمیزاد احتیاج به

خانواده داره مخصوصا سنش که بالاتر میره.این دو روز واقعا خونه

بی روحه و دلم برای کسایی که تک و تنها تو یه خونه زندگی میکنن واقعا

سوخت.خیلی سخته.

خلاصه منتظرم برگردن با اینکه یه وقتهایی رو مخن و دعوا داریم ولی

واقعا بدون اونا نمیشه زندگی کرد.مخصوصا شبها تنهایی خوابیدن بدترین

قسمته تنهاییه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۷

فکر کنم بالاخر منم بعد از ۲ سال کرونا گرفتم متاسفانه.بدن درد دارم و

گلو درد ولی بهتر شدم .پریشب بدن درد بدی داشتم که کلی استراحت

کردم بهتر شدم.

۳ ۴ روزی شمال بودیم و چون من کار داشتم بچه ها رو گذاشتم بمونن

و خودم تنها برگشتم.۲ ۳ روزی تنهام.نیاز دارم به تنهایی و آرامش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۳

فشار شدید و زیادی روی منه و متاسفانه هیچکس نمیفهمه و کمک که

نمیکنن هیچ ،توقع بیشتر دارن و شاکی هم هستن همیشه.

همه ی دور و بریام ازم شاکین!!!در حالیکه من بیشتر از توانم دارم مایه

میذارم و واقعا دیگه نمیکشم....این همه مسولیت رو نمیتونم بپذیرم و

انجام بدم و مطمئنم یه جا کم میارم و بی خیال همه چیز میشم...

چقدر خستم.....

چقدر پیرم....

چقدر از درون داغونم و هیچ فریاد رسی نیست...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۱۱

جدی هیچوقت فکر نمیکردم زندگی انقدر مزخرف بشه!

بدون هیچ هیجان و اتفاقی هر روز مثل دیروز و تکراری.....

این تکرار داره منو میکشه.

مشکلی نیست خوشبختانه ولی هیچ حس مثبت و اتفاق قشنگی هم

نیست.همه چیز مثل همیشه و آروم...نه مثبت نه منفی

من به دنیا و زندگی بدون هیجان عادت ندارم....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۰/۱۱/۰۵

نمیدونم وسط راه هستم یا آخرای راه!!

این خیلی برام مهمه و خیلی اعصاب خورد کنه که دقیقا نمیدونم کجام!!

نمیدونم چقدر دیگه مونده و چقدر راه اومدم و چقدر دیگه باید برم!!!

فقط میدونم هر چی برم جلوتر سخت تر میشه و نفس بر تر....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۱۱/۰۳

به تو فکر کردم

دوباره دوباره

به تو فکر کردن

عجب حالی داره.....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم