خستم
حوصله ندارم
از صبح مغازم .هیچ خبری هم نیست.
حوصلم سر رفته کف کردم
عصبانیم
حوصله هیچکس و هیچی ندارم
اه
امروز ما هم با تلفن اول صبح که داداش ۳ تومن باقیمونده رو تا نیم
ساعت دیگه میزنم و بعدش سلام آقای رشیدی برای مغازه ی بالا نامه ی
پلمپ اومده شروع شد.
خدا بقیشو به خیر بگذرونه
پسرم دیشب ازم پرسید بابا تو دوست داشتی چیکاره بشی؟
گفتم دوست داشتم شاعر یا نویسنده یا روزنامه نگار یا راننده ماشین
سنگین بشم.
گفت پس چرا مغازه دار شدی؟؟
واسه چند لحظه خفه شدم.ساکت نشدم خفه شدم و به زور خودمو جمع
کردم و گفتم چون تلاش نکردم و دنبال چیزی که میخواستم نرفتم.
زود تسلیم شدم.
گفت پس من تلاشمو میکنم تا برسم به چیزی که دوست دارم.
شاید بشه گفت تنها آروزی باقیمانده ی بزرگم اینه که این بچه ها برن
دنبال رویاشون.دنبال چیزی که علاقه دارن.
سوم راهنمایی بودم شعر میگفتم و میرفتم به معلم ادبیاتمون نشون
میدادم.تو سطح استان هم مقام آوردم.مدام میخوندم تا صدام باز بشه
شعر و آهنگ مینوشتم و میخوندم و صدامو ضبط میکردم ولی جدی
نگرفتمش و دنبالش نکردم.کسی هم حمایتم نکرد.تو ذهن پدر و مادرم
فقط این بود که باهوشه و باید دکتر بشه.همین.و هیچی نشدم.
فروشندم امتحانای دانشگاهش شروع شده و کلی استرس داره.
قرار شده این هفته نیاد تا بتونه راحت امتحان بده.من توی کار خیلی
سختگیرم ولی هفته دو هفته پیش که خیلی گیر بودم از دانشگاه و
کلاسش زد و هی رفت و اومد تا مغازه بسته نمونه.همیشه گفتم وقتی
کسی یه قدم برای من برداره من ده قدم برمیدارم.منم بهش گفتم برو
بدون استرس درساتو بخون من خودم میام.
با اینکه خیلی سخته برام واقعا دیگه در مغازه اومدن.خیلی حوصلم
سر میره.
چهارده سال پیش تو یه شرکت کار میکردم سال آخر ارشد هم بودم
که تب راشتن وبلاگ بالا بود و من این وبلاگ رو ساختم و بعد از ۱۴ سال
همچنان دارم داخلش مینویسم.اوایل طنز و ورزشی و کپی از اینور و
اونور و کم کم از خودم نوشتم و نوشتم.یه جوون لاغر ۲۳ ساله بودم
با کلی آرزو و هدف و آینده ی نامعلوم.الان یه مرد ۳۸ ساله شدم که
چند کیلو اضافه وزن دارم و دو تا پسر دارم و مسیز زندگیم تقریبا
مشخصه.چقدر دیدم آدم در ۲۳ سالگی با ۳۸ سالگی فرق داره.
من تقریبا اون آدم ۲۳ ساله رو یادم نمیاد و یه وقتایی تعجب میکنم
که اون من بودم.جسور بودم پرو بودم جنگجو بودم و بیش از اندازه
لجباز و مغرور.بسیار اهل عشق و حال و رفیق بازی.و البته پر از انرژی
ولی کاملا الان متحول شدم شاید فقط غرور توی من باقی مونده...
البته اینم بگم یه پسر ۶ ساله دارم که از لحاظ اخلاقی دقیقا منم.
من ۶ ساله رو دارم میبینم و خندم میگیره!!
تولد وبلاگ خاطرات یک دیوانه مبارک.
یه زمانی کلی خواننده ثابت داشت وبلاگم و کلی ویو میخورد و کلی
آدم منتظر میموندن براب آپ شدنش ولی الان دیگه کلی شبکه ی
اجتماعی هست و تقریبا کسی وبلاگ نمیخونه ولی من اینجا خیلی راحتم
چون ۱۴ ساله دارم اینجا مینویسم.از جوونی تا میانسالی!!!
از جمعه ها سر کار رفتن متنفرم.ولی امروز فروشنده ی بالا مرخصی گرفته
بود و مجبور شدم برم.
خیلی جدیدا خودم برای خودم جالب شدم.اخلاقم خیلی مهربون و اروم
شده.حوصله بحث ندارم و بخشش و گذشتم زیاد شده.حتی از حقم هم
میگذرم.منی که یه زمانی حاضر بودم گردنمو بزنن ولی حقمو نخورن
دائم در حال جنگ با همه بودم ولی الان آرومم و سعی میکنم با هیچکس
به مشکل نخورم.
پیر شدم آقا پیر.
فکر کنم پرونده این پولی که نزدیک به ۲ ۳ سال پیش از کارتم بردن هم
دیگه بسته شد.دیروز دادگاهش بود ساعت ۱۰ ولی یازده و نیم تشکیل شد
باز مثل قبل الکی.قاضی حتی پرونده رو نخونده بود و آخرش گفت
ماه دیگه رای میدم و احتمالا پولت سوخت میشه.
اینم از ۴۸ میلیون پول بی زبون زحمت کشیده شده که راحت سوخت
از خواب دیدن متنفرم.
امروز واقعا بد شروع شد.دم صبح خواب میدیدم و تو خواب گریه کردم
و در نتیجه با چشمای خیس بیدار شدم.
دنیا واقعا چیز گهیه.کاش بچه میموندیم تا ابد.
خواب دیدم خونه مادرم بودم و یهو زدم زیر گریه و گفتم کاش هیچوقت
بزرگ نمیشدم.خدا تا شب رو بخیر کنه.
بعد از ۱۰ روز امروز بالاخره اومدم سر کار.
یکی از دوستام اینجا مغازه داره و ام اس داره و خیلی سخت میتونه
راه بره ولی هر روز میاد سر کار و اکثر اوقات میشینه.
چهارشنبه ی دو هفته پیش روزی که میخواستیم بریم شمال ،من رفته
بودم بازار و رسیدم مغازه یه کیسه جنس روی کولم انداخته بودم که
از پله ها بیارم بالا و ببرم در مغازه یهو این رفیقم گفت آقا رابین بیام
کمک؟
منم نا خودآگاه و بی اراده با خنده گفتم نه دمت گرم.
قشنگ غم رو تو چشماش دیدم که بلافاصله گفت چرا میخندی؟؟
دلش شکست و متاسفانه اون روز نشد باهاش صحبت کنم و رفتیم شمال
و تو دو سه روز بعدش بلایی سرم اومد که رو زمین میخزیدم!!
اینم کارما.با اینکه اصلا قصد و غرضی نداشتم.
خیلی اوضاع کار و اقتصادی افتضاحه.
خرج واقعا بالاست و زندگی سخت میچرخه.
یه مدتی بود تصمیم داشتم یه سرمایه گذاری انجام بدم ولی واقعا گیجم.
میخوام ماشینمو بفروشم و با پولش یا زمین تو شمال بخرم یا زمین
اطراف تهران و یه ویلا توش بسازم.
یا برم این خونه های پیش فروش توی منطقه ۲۲ یا اطرافش.
سه شنبه قراره برم پیش یه آشنا برای پرس و جو.
همیشه اولین آرزوم این بود یه ماشین خیلی خوب داشته باشم که
خوشبختانه ۵ سالی هست دارم ولی اروزی بعدیم این بود یه ویلا
توی شمال یا اطراف تهران بسازم با سلیقه ی خودم.استخر دار و فول.
ولی برای رسیدن به دومی باید اولی رو بفروشم.در حالیکه طبیعتا اگه
این همه تورم تو این ۴ سال نداشتیم به راحتی میشد دومی رو هم انجام
داد.
دیروز وقت mri داشتم.ساعت دو و نیم ولی ۴ منو فرستاد برای mri
اونم با کلی دعوا و تذکر و غر
تا حالا تو اون دستگاه نرفته بودم و وقتی رفتم توش واقعا یه لحظه
نفسم گرفت و ترسیدم ولی چشمامو بستم و بعد از ۱۰ دقیقه تموم شد
نتیجش امروز اومد و برای یه دکتر فرستادم و احتمالا دیسک کمرم
زده بیرون!!
هم وزنم رفته بالا هم ورزش نمیکنم و هم پیر شدم.
این مدت خیلی پر خوری کردم و نزدیک به ۱۰ کیلو اضافه وزن دارم.
از این به بعد چیزای چرب نمیخورم و شبا دیگه شام نمیخورم تا وزن
کم کنم.مشکل کمرم هم حل بشه میرم برای ورزش
آخرین بار وقتی ۱۰ سالم بود یعنی ۲۸ سال پیش آمپول زده بودم.
پریشب دیدم دیگه کامل به قول دکتره مثل برج پیزا کج شدم و رفتم
بیمارستان آتیه بخش اورژانس که اورتوپد داشتن.
خواهرم اومد دنبالم و رفتیم.هم به خاطر درد کمر کج شده بودم هم خیلی
درد داشتم و هم نمیتونستم راه برم.خلاصه دکتر گفت باید آمپول بزنم
توی کمرت و احتمالا دیسکت هم پاره شده.
۳ تا آمپول زد توی کمرم و از دیروز یه کم بهتر شدم و درد رفت و میتونم
یه مقدار راه برم.امروز هم ساعت ۲ اینا باید برم برای ام آر آی.
هیچی سلامتی نمیشه
کاش میشد صدای پاهات
بپیچه تو گوش دالون
طرف دالون بچرخه
سر آفتابگردونامون
کاش میشد دوباره باغچه
پر گلهای تو باشه
غنچه ی سفید مریم
با نوازش تو واشه
بیشتر از ۱۰۰۰۰۰ بار تا حالا اینو گوش کردم و هنوز منو میبره یه جایی که
واقعا نمیدونم کجاست.هنوز منو میبره به ۱۴ ۱۵ سالگی.منو میبره به
حسی که میگه باید عاشق بشم!!!
چقدر آهنگهای قدیمی حس و حالشون بی نظیره.هزاران بار گوش میدم
ولی تکراری نمیشه ولی اهنگهای جدید رو ۱۰ دفعه گوش میدم حالم
به هم میخوره تازه مثلا خوباشو!!!
خلاصه که امیدوارم اقا قمیشی سالیان سال زنده باشن
پریروز تقریبا بدترین روز زندگیم بود.
رفته بودیم شمال ، همه چیز خوب بود.با پسرم توی دریا بودیم یهو گفت
بیا تو آب والیبال بازی کنیم.یه توپ پرت کرد منم مقل همیشه اومدم
نمایشی توپ رو بگیرم که یهو کمرم گرفت.فکر کردم ول میکنه و توجه
نکردم ولی وای که دیگه یک ساعت بعدش نه میشد وایسم نه بشینم
یه گوشه دراز به دراز افتاده بودم و حتی نمیتونستم حالتمو عوض کنم
چنان تیری میکشید کمرم که زمینو چنگ میزدم و حتی اشکم در اومد.
الان دردش رفته ولی همچنان نمیتونم راه برم و کج شدم!!!
واقعا هیچی سلامتی نمیشه.یه مقدار قرص خوردم و پماد زدم ولی
واقعا اوضاعم خرابه!!!
یک عشق
یک عشق قدیمی
نزدیک به ۳۰ ساله عاشقم عاشق آبی عشق عاشق استقلال
خیلی سعی کردم بیخیال فوتبال بشم ولی واقعا نمیشد و نشد
امروز روز جشن قهرمانی استقلال بود.جشن عشق
امروز خدا هم استقلالی بود.
به امید قهرمانی های آتی
امروز حالم بد بود و هست اصلا هم دلیلش رو نمیدونم.
امروز بعد از ۲ سال و نیم که از اوندن کرونا میگذره با تاکسی طی مسیر
کردم!کرونا تنبلم کرده بود و فقط با اسنپ اینور اونور میرفتم.
رفتم برای تمدید جواز کسب مغازه و باز هم یه بامبول جدید در آوردن
و فقط پول الکی میگیرن.
شب میخوام برم بیرون....حوصله ندارم
چه ضد حالی خوردم امروز!
یه کتاب سال پیش خریده بودم اونم از سایت سی بوک
از دیشب شروع کردم به خوندن.رسیدم صفحه ی ۱۴۴ دیدم بعدیش
۱۵۷ هست!!۱۳ صفحه از کتاب نیست!نه میشه کتاب رو برگدوند نه دیگه
میشه با خیال راحت خوند.
از اول سال به این طرف فکر کنم ۱۰ تا کتاب خوندم.فیلم دیگه نمیبینم
تقریبا.لپتاب و کامپیوترم خرابن جفتشون یه ۶ ماهیی میشه واسه همین
دیگه کمتر نت گردی میکنم و فیلم و سریال هم نمیبینم.
پریروز صبح ۱۷ میلیون تو حسابم بود
شب ساعت ۱۲ از اون ۱۷ میلیون فقط ۹۵۰ هزار تومن باقی مونده بود!!
یه جور عجیبی پول خرج میشه که واقعا برام باور کردنی نیست
حقوق فروشنده،شهریه مهد ،بدهی قبلی ،هزینه آرایشگاه،سرویس کولر
و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه
دو تا فروشنده های مغازه بالا دعواشون شد و بالاخره کوچیکه رفت
با مادرش اومده بود که زیر آب اون یکی رو بزنه گفتم حالا که رفتید
دیگه نمیخواد بحث کنید.
خلاصه منی که تازه میشد یه کم استراحت کنم باز باید بین دو تا مغازه
برم و بیام.
دیشب مهمونی بودیم.جالبه برام خانواده ی قشنگی شدیم.با دو تا
بچه ی خوشگل و شیطون.
دندونای پسرم یه مدت بود لق بود.
نمیذاشت بکشمش میترسید دردش بیاد و دندونای اصلیش پشت این
دندون لقا در اومده بودن!!یعنی پایینش جلوش ۲ تا دندون منتظر بودن
تا این دو تا جلویی بیفتن تا اینا بیان سر جاشون
دیشب بدو بدو ساعت ۱ شب اومده میگه دندونم افتاد.
بعد میگه بابا پس چرا شعر آرشا بی دندون رو برام نمیخونی؟؟؟
۵ ۶ ماه پیش بهش گفته بودم دندونت بیفته این شعر رو برات میخونم
خلاصه این پسرک ما هم دندونش افتاد
+چه خبرا؟؟
-هیچی.خبری نیست جز گرونی افسار گسیخته که امثال من رو با دو تا
بچه بیچاره کرده.شیر خشک شده ۱۰۰ تومن.پوشک شده ۱۸۰ تومن.یه شیر
کم چرب شده ۲۳ تومن.
و از همه بدتر اجاره ی مغازه ای که دو سال پیش ۱۲ تومن بود احتمالا
امسال میشه ۲۸ تومن و من بعید میدونم بشه در اورد و باید تخلیه کنم.
دو سال زحمت و دوندگی و حمالی و کار یاد گرفتن دود میشه میره هوا
+اینا رو ولش کن.از خودت چه خبر؟
-خودمم خوبم.شاید بعد از مدتها واقعا خوبم.دارم بیشتر خودم رو
میشناسم و بیشتر دارم با خودم و در نتیجه با بقیه کنار میام.
آرامش بیشتری دارم و از خود گذشتگی بیشتری دارم...
خوبم....

