خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۰۴/۰۶
 

و باز هم هذیونهای ذهن دیوانه

و باز هم دیوانگی های دیوانه

دیوانگی فراموشم شده بود ولی هر چقدر هم فراموش بشه باز هم هست مثل

غم مقدس...........

کافیه یه خاکستر این آتیش دیوانگی رو شعله ور کنه و دیوانگی به یاد بیاد.....

باز هم شب زنده داریها و تفکرات و رویا پردازیها و دیوانگی ...... باز هم عمق شب...

باز هم انواع و اقسام چراها و تضادها ...........

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

باز هم نمیشه منکر چیزهایی که الان نیستن ولی همیشه هستن شد...باز هم

یاد و خاطرات میاد جلو و نمیشه جلوشون مقاومت کرد...

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که اینبار افتاد

همیشه اولین بار موندگاره...میدونی چرا؟

برای اینکه تا حالا حسش رو تجربه نکردی و وقتی اولین بار تجربش میکنی برات

جدید و تازست و باعث میشه هیچوقت فراموشش نکنی و تا ابد مزش زیر زبونت

باشه...مثل اولین حقوقی که میگیری...اولین باری که پشت ماشین میشینی...

اولین باری که عاشق میشی....اولین بازی که میری سفر...اولین باری که گل میزنی

....اولین باری که ..........

کلا اولین بار همیشه قشنگه و تو ذهن میمونه

تو این خیال مسموم نمیشه و نباید هیچ چیزی رو نادیده گرفت حتی کوچکترین و

ریزترین جزییات رو.........

و زندگی همینه هر دوره ای که با شور و اشتیاق شروع میشه یه روزی واژه ای به

اسم پایان براش از راه میرسه...مثل الان که پایان برای یه دوره زندگی من رسیده..

دوره ای که بد نبود ولی بالاخره پایان میومد و الان داره کم کم به پایانش نزدیک

میشم....پایانی برای یه احساس....پایانی برای یه دوره و پایانی برای یه مرحله از

زندگی.........خیلی وقتها پایان غم انگیزه و بعضی وقتها هم حسی بهش نداری و

در مواردی هم خوشحال میشی از پایان.....نمیدونم حسم نسبت به پایان کامل

زندگی چی میتونه باشه...ازش میترسم ولی بهتره الان بهش فکر نکنم...

مسافر به پایان یه راه دیگه از مسیر رسیده بود...با لبخندی تلخ به راهی که اومده

بود نگاه میکرد...خاطرات تلخ و شیرین ولی وقتش بود تا راهش رو عوض کنه و

راه جدیدی رو امتحان کنه...راهی جدید با اتفاقات جدید و غ ق پ (غیر قابل پیش

بینی)....مسافر آماده حرکت دوباره بود...تا کی باید حرکت میکرد؟؟؟؟



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم