تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۱
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست ، ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه پایین میرود ، و شوهرش را در آشپزخانه نشسته میبیند که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده و در فکری عمیق فرو رفته بود . . .
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید . . .
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد : " چی شده عزیزم ؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی ؟ "
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر داشت و گفت : هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم ، 20 سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم ، یادته ؟
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود ، چشمهایش پر از اشک شد گفت: " آره یادمه " .....
شوهرش به سختی گفت :
یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشسته بود ) ....
یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی یا 20 سال میفرستمت زندان ؟!
آره اونم یادمه .....
مرد آهی کشید و گفت : اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم
ارسال توسط رابین

