تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۷/۰۶/۰۵
يک متفکر عرب ، رفت تا با يک استاد
صوفي ايراني ملاقات کند . تمام شب
کنار هم ماندند و درباره ي دين
صحبت کردند ، و همين که اولين
پرتوهاي روز تابيد ، متفکر عرب گفت
:
چه شب مبارکي بود امشب ! نشستيم و
درباره ي مسائل مهم صحبت کرديم ؛
صوفي ايراني ملاقات کند . تمام شب
کنار هم ماندند و درباره ي دين
صحبت کردند ، و همين که اولين
پرتوهاي روز تابيد ، متفکر عرب گفت
:
چه شب مبارکي بود امشب ! نشستيم و
درباره ي مسائل مهم صحبت کرديم ؛
بسيار بهتر از اين بود که شب را
تنها و با کتاب هايم مي گذراندم.
استاد صوفي گفت : چه شب وحشتناکي
بود . وقت مان تلف شد .
مرد عرب با تعجب پرسيد : چرا ؟
صوفي پاسخ داد : تمام وقت ، شما مي
خواستيد چيزي بگوييد که مرا
خوشحال کند ، و من مي خواستم جواب
هايي بدهم که شما را راضي کند. به
جاي اين که به تفاوت هايمان
بپردازيم و بفهميم که تنها در اين
صورت مي توانيم تکامل پيدا کنيم ،
سعي کرديم همديگر را خوشحال کنيم .
ترجيح مي دادم اين وقت را به دعا
بگذرانم . اين گونه شخص مناسبي را
راضي مي کردم : خدا را
ارسال توسط رابین

