خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۰/۰۷/۲۵

سال ۸۹ بود که با ۵۰۰ هزار تومن ۴روز و ۳ شب رفتم دوبی.

دو سال بعدش با یک میلیون و چهارصد هزار تومن یک هفته رفتم دوبی

و این روزها قیمت تور دوبی از ده میلیون تومن شروع میشه!!!

واقعا چه اتفاقی تو این چند سال تو این مملکلت و اقتصادش افتاد که

دیگه هیچ کاری نمیشه کرد و فقط خرج روزمره رو میشه درآورد؟؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۷/۲۱

مثل امشب یا بهتر بگم به وقت امشب...

مثل یک دیوانگی کند.یه عذاب روحی یه فروپاشی روانی یه آزار کهنه

یه غروب دلگیر و یه خزون سرد و مرده...

مثل امشب مثل یه پیاده روی بی حاصل

مثل آدمهای عجیب شهر.مثل تنهایی عمیق و ریشه دار.مثل سکوت....

مثل من....مثل منی که هنوز بی دلیل دلم میگیره....بی دلیل میرسم به پوچی

میرسم به کهنگی....میرسم به خودم:

یک دیوانه

یک دیوانه که کمتر میشناسمش...کمتر میبینمش...کمتر میشنومش...

من سالهاست گمشدم...نه این غلطه بهتره اینجوری بگم:

من هیچوقت راه رو نمیشناختم و همیشه توی راه و کوره راه گمشده بودم

هیچقوت نتونستم مسیر رو پیدا کنم و این "من" رو سیراب کنم و راضی

نگهش دارم.

من فقط فرار کردم.فقط رفتم ولی هر از گاهی یهویی پشت سرم رو نگاه کردم

و نتیجش این میشد که این فرار بی نتیجه میشد و فکر میکردم گم شدم.

در حالیکه واقعیت این بود و هست هیچوقت راه رو نفهمیدم  و همیشه توهم

داشتم که گمشدم!!

لعنت به این واقعیت...

لعنت به این راه...

لعنت به این من

لعنت به این من که انقدر ضعیفم که انقدر راحت در هم شکسته میشه.لعنت به

این احساس من که هر کاری هم بکنم باز درونم میجوشه...مثل یه دمل چرکی

مثل یه زخم سر باز میکنه....لعنت به این ذهن که انقدر راحت به هم میریزه.

لعنت به من که دیگه نمینویسم.نمیگم.نمیشنوم.لعنت به تو که از من فرار میکنی

لعنت به این دیوانگی که تا ابد هست و نمیمیره.

لعنت به این غم مقدس.

من به غم آغشته شدم.همه ی وجودم و بند بند تار و پودم از غم تشکیل شده.

این رو هیچوقت نپذیرفتم در حالیکه واقعیت داشت و همیشه ازش فرار کردم ولی باید

بپذیرم و قبول کنم که "من" یعنی غم و غم یعنی "من"

خیلی وقت بود قمیشی گوش نداده بودم......دارم گوش میدم....دارم حظ میکنم

از غم از قمیشی از دیوانگی از پوچی...

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۰۷/۱۹

انقدر کار میکنم و کار دارم و کار خواهم داشت که در آستانه ی جر خوردن

قرار گرفتم.قشنگ پاره شدم

خستم و از همه بدتر اینه که به جای تشکر همه ازم طلب دارن!!!

خودم رو بدجوری به کار کردن مشغول کردم و فرصت فکر کردن و طبیعتا

دیوانگی رو از خودم گرفتم.

مغازم دکورش کامل عوض شده و خیلی خوشگل شده.هر چند انقدر

بازار خرابه که به چشم نیومد این تغییر.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۰/۰۷/۱۶

 در این سرای بی کسی

کسی به در نمیزند...

چقدر از ابتهاج خوشم میاد.با تمام وجودش شعر میگه...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۰/۰۷/۱۳

این چند روز واقعا معجزه انجام دادم و البته دهنم هم سرویس شد!!

یه مدتی بود تصمیم گرفته بودم دکور مغازم رو کلا عوض کنم.به علی نجار گفتم و طرح رو یک سالی

بود تو ذهنم داشتم ولی پول نداشتم.با علی نجار صجبت کردم و قرار شد چکی ازم قبول کنه.

خلاصه طرح رو دادم و بعد از کلی عوض کردن و تغییر دادن شروع به ساختش کرد.

هفته ی پیش رفتم کاغذ دیواری و پارکت هم خریدم و دکور قبلی رو تو دیوار آگهی کردم و یه خریدار پیدا شد

و شنبه شب قرار شد دکور جدید رو بیارن.

شنبه ساعت 9 شب دکور رو آورد و دکور قبلی رو باز کرد و دادیم به خریدار و نصب دکور تا 5 صبح طول کشید.

صبح یک شنبه ساعت 10 برقکار اومد و لامپ های جدید رو زد.ساعت 3 نصاب پارکت اومد و پارکت نصب کرد و ساعت

7 شب نصاب کاغذ دیواری اومد و کاغذ دیواری رو نصب کرد و به فروشنده ها گفتم ساعت نه و نیم شروع کنیم تمیز

کردن و جنس چیدن تا 1 شب.صبح امروز هم از 10 صبح جنس چیدیم و ساعت 2 ویترین زدم و مغازه ای که 3 4 روز کار

داشت ظرف 24 ساعت آماده شد!!!

خیلی با خودم و برنامه ریزیم حال کردم ولی انصافا از چند جهت جر خوردم!!!

مغازه واقعا خوشگل و لوکس تر شد.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۷/۰۸

بالاخره منم امروز رفتم واکسن زدم.

من کلا از آمپول میترسم!!ولی خب لازم بود.باید همه بزنیم تا ایمنی جمعی

ایجاد بشه و بتونیم از شر این ماسک لعنتی راحت بشیم و برگردیم به

زندگی نرمال.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۷/۰۷

دکور مغازه رو میخوام عوض کنم.کاغذ دیواری و پارکت گرفتم

برای تو و ویترین هم دادم بسازن.حالا میخوام دکور قبلی رو بفروشم

فقط امیدوارم تو این دو سه روز بتونم بفروشمش!

حس خوبیه تغییر البته برای مغازه ی من نیازه چون ۵ سال از دکورم

گذشته و باید تغییرات بدم.

این دو هفته جنس های دو تا مغازه رو بالاخره جور کردم و امیدوارم

نتیجه اون چیزی باشه که تو ذهنمه!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۰/۰۷/۰۵

۴ ۵ روز از پاییز گذشته...روزها کوتاه شده و غم غروب شدیدتر و

هوا انگار پر از غمه!!

حتی پسر ۵ ساله ی من هم میگه عصرها حالم بد میشه و میخوام گریه

کنم!

این یکی دو هفته شدید درگیر کار بودم.دکور مغازمو میخوام عوض کنم

و باید برای مغازه ها جنس جور کنم که خوشبختانه جنس ها رو

تونستم جور کنم.ببینیم شش ماهه ی دوم سال برامون چه چیزهایی

تدارک دیده.

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم