خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۲۸
بی خوابی و شب زنده داری و کلی هذیون.....کلی سرگیجه

یه روزی توی این زندگی......ولش کن........نمیگم

-ای بابا ...بگو دیگه....

ول کن حسش نیست...افسرده میشی...

-نه...جون من بگو....بگو ناز نکن

خودت خواستی....بعدا شاکی نشیا

-نه...خیالت راحت بگو

یه روزی توی این زندگی...یه روزی توی این حضور اجباری از به دنیا اومدنت پشیمون

میشی....یه روزی انقدر نا امید و پشیمون میشی که حتی دوست نداری یک لحظه

دیگه هم تو این دنیا زندگی کنی...به این فکر میکنی که اصلا چرا به دنیا اومدی

چرا باید بیای اینجا و اینطوری بشه....یه روزی تو این زندگی از زندگی زده میشی.

یادت باشه هر آدمی یه ستاره داره....اگه یه شب ببینی ستارت دیگه تو آسمون

نیست..کارت تمومه...دیگه امیدی به زندگی نداری.....یادت باشه اگه ستارت دیگه

چشمک نزنه و بمیره تو هم میمیری...اگه جسمت نمیره....روحت میمیره

یادت باشه هر جای این دنیا باشی..در هر لحظه و هر جا باشی با هر کی باشی

اگه فقط و فقط یک لحظه شک کنی و ایمانت 100% نباشه و راهت رو با تموم

وجود  فریاد نزنی ...حتی اگه تا آخرای راه هم رفته باشی و فقط 1 میلیمتر تا

پایان مونده باشه اگه فقط 1 لحظه شک کنی کارت تمومه...میام سراغت....

---زجر میکشید...نفس های آخرش بود مثل بیچاره ها فریاد میکشید و نمیفهمید

چشه...بالا سرش یکی بهش میگفت زنده میمونی...مبارزه کن...دستاشو میگرفت

و گرمش میکرد...آروم میشد...یه دفعه....یهو..در عرض یک لحظه اتفاق افتاد...

سیاهی و نابودی و تاریکی و مرگ..همه با هم اومدن...چون...چون یک لحظه

کوچیک تو چشمای دوستش خوند به چیزی که میگه باور نداره........وقت رفتن بود

وقت دل کندن...وقت دل بریدن.........

یادت باشه یه روزی تو این زندگی میرسه که دلت میخواد نباشی...اگه از اون لحظه

گذشتی میتونی بمونی اما اگه به اون لحظه ایمان بیاری رفتنی میشی..اگه

جسمت نره...روحت میره....از اون لحظه بپر.....اون لحظه رو حذف کن

---همیشه عادت داشت چشم میدوخت به آسمون....توی کل آسمون پهناور فقط

به یه ستاره زل میزد...یه ستاره واقعی...یه ستاره نورانی که چشمک میزد...

چند وقتی بود ستاره بی نور شده بود...کم کم داشت نورش خاموش میشد...

ایمان آورده بود ستاره کم کم میمیره...شیطان تو دلش فریاد میکشید و میخندید

داد میزد....ستاره مردنی بود...تا اینکه یه شب رسید....شب موعود رسید ...

شب ابلیس سیاه...شبی که فرشته ها عزا میگیرن و شیطان میخنده....

ستاره مرد....ستاره رفت همونطور که ایمان رفت و شک اومد و یقین رفت....

هیچوقت دیگه نمیتونست به آسمون نگاه کنه....جای خالی ستاره بدجوری تو

ذوق میزد....بدجوری تاوان گناهشو پس داده بود...از دست دادن ستاره و هجوم

خنده های شیطان.........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۲۴
خوابم میاد ولی نمیدونم چرا نمیرم بخوابم.....

شاید حوصله خوابیدن ندارم...جالبه بای اینکه بیشتر از نیمی از عمرمون رو میخوابیم

ولی هیچوقت خوابیدن تکراری نمیشه.....چون نیازه

چیزی که بشه نیاز هیچوقت تکراری نمیشه...مثل عشق....اگه به عشق واقعی

برسی هیچوقت برات تکراری نمیشه

این روزها زندگی زیباست.....امروز روز خیلی خوبی بود...یه دوست قدیمی رو

دیدم.......جالب بود............

یکبار دیگه برای چندمین بار بهم ثابت شد اگه چیزی رو واقعا با تموم وجود

بخواهی بهش میرسی...مخصوصا اگه با تموم وجود از خدا چیزی رو بخواهی

بهش میرسی..........

این همه خاطره یادگاری

این همه ناله و بی قراری

حق من این نبود که بخوای تو

اینجوری رو دلم پا بذاری

من به خاطر به تو رسیدن

این همه ناله و زجر کشیدم

این همه بی وفا گریه کردم

رفتنت آخرش شد نصیبم

من سزاوار این غم نبودم

تو به آتیش کشیدی وجودم

تو گذاشتی منو تنها رفتی

تو سوزوندی همه تار و پودم

من به تو بی وفایی نکردم

که تو گفتی ازت سرد سردم

که تو گفتی نمیخوای و رفتی

بی وفا بعد از تو توبه کردم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۲۳
نمیدونم امشب باید چه رنگی باشم و با چه طعمی بنویسم

بین خوشحالی و غم و دلواپسی و غ ق پ=غیر قابل پیش بینی بودن گیر کردم

امشب گیجم.....

گیج مثل اینکه سیگار نکشی ولی بین یه مشت سیگاری باشی و اونا هی سیگار

بکشن و تو دودشو بریزی تو ریت و در نهایت بر اثر سرطان ریه بمیری....آش نخورده و

دهن سوخته؟؟؟؟بله جانم.....آخه من که سیگار نمیکشیدم پس چطور تو ریم پر

از دوده؟؟؟؟؟ ...واسه اینکه پیش سیگاریا بودی.......

گیج مثل عقربه های اعصاب خورد کن ساعت بین 9 تا 10 شب....لامصب نمیگذره

ولی از 10 تا 12 صبح مثل باد میگذره.......

گیج مثل گیر کردن در یه دوراهی...مثل زنده شدن همه خاطرات و روزهای قشنگ

گذشته و یه آه و یه داغ و یه حسرت و دیوانگی....مثل آهنگها و مکانهای پر خاطره

که پر از روحند....

یه وقتهایی باورم نمیشه مثلا من 4 سال پیش از یه خیابون با یه ظاهر دیگه و یه

آدم دیگه رد شدم و کلی خندیدم و لذت بردم ولی الان فقط برای انجام یه کار

ضروری دارم ازش رد میشم......یه وقتهایی باورم نمیشه یه وقتهایی برای رسیدن

به محل کار باید یه مسیر مشخص رو هر روز رد میشدم ولی الان فقط یه وقتهایی

از اونجا رد میشم........

گیجم......وقتی اینجوری شدیدا گیجم نتیجش کاملا مشخصه...کاملا میدونم قراره

برسم به چی و چه حسی....وقتی اینجوری گیجم حتی مستی هم فکر و خیال

رو ازم دور نمیکنه ...وقتی اینجوری گیجم میدونم چی مقصره میدونم معنیش

چیه...میدونی معنیش چیه؟؟؟؟؟؟ بهت میگم معنیش فقط دو کلمست....

یه عبارت دو کلمه ای که رو روان حرکت میکنه و تو مغز رژه میره و دیوانگی رو

تشدید میکنه...یه عبارت دو کلمه ای که تشویش رو بهت هدیه میکنه و تپش قلب

رو بیشتر میکنه.....لعنتی..نفهمیدی؟؟؟؟؟

غم مقدس

با تموم وجود میشه حسش کرد...وقتی میگم با تموم وجود یعنی با تک تک سلولات

و ذره ذره وجودت و تمام فسفرای مغزت....

لعنتی........

اینطوریه غم مقدس فراموش شدنی نیست.....بیچارت میکنه.....هر چی میخوای

اسمشو بذار..حماقت..دیوانگی...خیانت...خود درگیری...سرگیجه...هر چی دوست

داری ولی اول و آخرش یه چیزه:

غم مقدس

بازم پیداش شد...باز هم در اوج ....باز هم وقتی که اصلا فکر میکنی نیست....

باز هم یه سری تصویر مبهم و گنگ که میشه برفکی....باز هم چمچاره...باز هم

نمیدونی باید چی کار کنی...باز هم سرگیجه و گیجی و باز هم میگی:

لعنتی..........

نوشتن و فکر کردن و راه رفتن و دست دادن و دیدن و شنیدن میشه دیوانگی از

نوع وخیم....باز هم دیوانه ای و باز هم پشت پرده مشخصه چیه باز هم میدونی

یه حس عجیب داری...حسی غ ق ت (غی قابل توصیف)...باز هم میزنی به سیم

آخر...باز هم همه ی فکرها و خیالها و باز هم درنهایت:

غم مقدس............

مثل...خوره

مثل عذاب....مثل یه تصویر...مثل خیالو....مثل همه ی عمق شب...مثل دیوانگی

مثل یه خونه....مثل بی کسی...یه دفعه میاد...یه دفعه کاملا ناگهانی..همیشه

هست ولی یه دفعه میاد یه دفعه بر اثر چرخش دقیق ماه و ستارگان ظاهر میشه

میشه یه کسوف یا شاید خسوف فرقی نداره مثل هر چیزی که راحت تر بتونی

درکش کنی...ولی میاد یا امروز یا فردا یا یه وقتی در فرداها...میاد و ولت نمیکنه

ازش فرار نکن...لعنتی....خیلی تیزه ول کن نیست رو مخه دیوانت میکنه....ولت

نمیکنه.....ولش نمیکنی...در برابرش اراده نداری..خودت نیستی ..عقل نداری

فقط دل داری..تصور کن عقل نداری و فقط دل داری..دلت میاد وسط میشه فرمانروا

هر چی میگه باید گوش کنی حتی به قیمت یه عمر پشیمونی....باید گوش کنی

وقتی میگم باید یعنی باید....دل میره جلو تو رو هم با خودش میبره...بی اختیاری

در هر موقعیتی که باشی..هر جا که باشی با هر کی باشی...میاد...یه روزی

 میاد و دلت رو گرو میگیره و باید باهاش بری....انقدر بری انقدر بیری تا دیوانه بشی.

انقدر بری که نه راه پیش داشته باشی و نه راه پس.....و.....و....و در نهایت یه دفعه

میره........لعنتی...یه دفعه وسط کار میره.......میره و باید منتظرش بمونی

یا امروز میاد یا فردا یا یه وقتی در فرداها ولی بازم میاد چون ....چون غمه مقدس

غم مقدس همیشه هست.....همیشه

همیشه تو وجودته و باز هم میاد...........

بی خیال گفتنی ها زیاده....حوصله برای خوندن کمه و دیوانگی محدود.....

یه چیزی رو مطمئنم.....با تموم وجود مطمئنم و یهش اعتقاد دارم....اگه حتی 2

ساعت تو لحظه زندگی کنی و با دلت بری جلو حتی اگه حماقت محض هم باشه

بهتر از اینه که یه عمر با عقلت زندگی کنی و این حس رو تجربه نکنی......

قویتر از همه ی حسها...پر رنگ تر از همه ی رنگها.....ماندگارترین خاطره....

و دردناک تر از همه ی دردهاست.....غم مقدس



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۰/۱۷
لحظات مقدس و آلوده ی شب در راهند...در راهی که حتی یک دقیقه بعد

هم نمیشه روش حساب کردیا بهتر بگم غ ق پ(غیر قابل پیش بینی).......

تو این شبها که ستاره ها معلوم نیستن کجان و ماه دیوانه شده و ابرا با هم مچ

میندازن..میتونی با نگاهی به شیشه ی خاک گرفته بیرون رو تماشا کنی و در

نهایت نتیجه ای نگیری....

از چی؟

از نگاهت هیچ نتیجه ای نمیگیری...

معلوم نیست امسال چی بر سر ننه سرما اومده که اصلا زمستون هیچ ابهتی

نداشت...نه سرمایی نه برفی نه سوزی...نه خاطره ای ...هیچی...هیچی مطلق

در زمستون امسال..........

میدونی چی خیلی آدم رو میسوزونه؟

اینکه یه برنامه ای بریزی و همه چیز دقیقا بر عکس در بیاد..حالا یه وقتهایی هست

وقتی همه چیز بر عکس میشه نتیجش خوب میشه ولی وای به روزی که همه

چیز بر عکس بشه و نتیجش هم بر عکس بشه...اینطوری میسوزی

لحظات شب مقدسند...بهترین لحظات برای سکوت و شناختن خودت و بعدش هم

شناختن خدا ....بهترین لحظات برای فکر کردن...برای تقدس...از طرفی لحظات

شب میتونن آلوده هم باشن...میتونن لحظاتی مناسب برای از بین بردن تقدس شب

باشن.....برای هم هر دو حالت بوده یه وقتهایی دیوانه وار و گاهی گناه آلود و آلوده

....

مسافر نگاهی به آسمون انداخت....کلمه های رو گم کرده بود مثل راهش...مسافر

فقط داشت راه میرفت...بی هدف و بی مقصد به امید پیدا کردن راه درست و

یه نشونی از جاده ی درست...مسافر امیدوار بود و به امید پیدا کردن راه درست

زنده بود...مسافر باز هم سفر میکرد



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۸/۱۰/۱۱
و باز هم باران..........

باز هم با احساس ترین عنصر طبیعت...باز هم اشک خدا....باز هم گریه ی ابرها

باز هم باران.....باز هم حس عجیب خیس و تری که زیباست و تلخ...حسی مملو

از تضاد و پارادوکس...حسی بی توصیف...حسی در تضاد با حس صفر.....

امشب آهنگهای گوش دادم یادآوار کلی خاطره....

امشب جاهای رفتم یادآور کلی خاطره......

امشب بارونی بارید یادآور کلی خاطره..........

خاطراتی دیوانه و دیوانه کننده



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۸
هر غروبی یه خاطرست....یه رژه از تصاویر توی هر ذهنی

یه خاطره برای من برای تو برای همه.....حتی برای خدا............

هر کسی تو غروب تنها در حال قدم زدن باشه و باد صورتش رو نوازش کنه امکان

نداره یه خاطره تو ذهنش تداعی نشه....با اطمینان میگم: امکان نداره....

طعم غروب....عطر غروب....یاد غروب....از اون موندگارهاست...مثل عطرهای ارجینال

دوامش خیلی خیلی بیشتر از اون چیزیه که میشه حدس زد...کافیه امتحان کنی

.......

امروز داشتم یه کتاب میخوندم....یه قسمت یکی از شخصیتهای کتاب حرفهای

جالبی زد:

..."امروز مرددم..یه شانس سراغم اومده یا بهتر بگم یه ریسک..نمیدونم باید خطر

کنم یا نه...اگه ریسک نکنم و امروز که تموم شد فردا برمیگردم به شهرم..دوباره

درس میخونم برای کنکور دولتی و هر روز میرم سر کار و آخر هفته ها استراحت

میکنم.ازدواج میکنم و بچه ها و نوه هامو میبینم...بدون هیچ دردسری..اما...اگه

ریسک کنم میتونم دنیای تازه ای ببینم و شاید به موارد بالا کمی دیرتر برسم یا

حتی کاملا متفاوت زندگی کنم..."

جالب بود...دقیقا در روزهایی که من در یه دوراهی رفتن و موندن گیر کردم و نمیدونم

ریسک کنم یا نه همچین متنی رو خوندم....شاید دست روزگار این متن رو امروز

و یه آدم رو دقیقا ۱ ساعت بعد جلوی من قرار داد تا بیشتر به ریسکم فکر کنم....

باید ریسک کنم؟یا عادی زندگیمو بکنم؟

ما به تموم لحظه های زندگی مدیونیم...به لحظه های خوب وبد ...شاد و غمگین

زشت وزیبا...به همشون مدیونیم...اگه لحظه های سخت و زشت نبودن هیچوقت

ارزش لحظه های خوب و شاد رو نمیفهمیدیم و برامون نمیشدن خاطرات زیبا

و اگه خاطرات بد وجود نداشتن مسلما خاطرات زیبا هم وجود نداشتن...همونطور

که اگه کسی تنهای رو حس نکرده باشه هیجوقت نمیتونه عشق رو حس کنه

و اگه غروب و غمش رو حس نکرده باشه نمیتونه طلوع و آغاز زندگی رو حس کنه

واسه اینه که میگم به تک تک لحظات زندگی مدیونیم حتی به لحظات بد بیشتر

...........

میخوام برم.....برم و دل رو بزنم به دریا

میرم از شهر غم با

یه کوله بار از خاطره

دل من مونده پیشت

گرچه باهام مسافره

باید ریسک کرد تا هیچوقت حسرت نخورد یا ریسک نکرد و همیشه عادی بود و عاقل

بود و حسرت خورد....خیلی وقتها میشه که تو زندگی همه چیز عادی و خوب داره

پیش میره و مشکلی نیست ولی راضی نیستی دلم میخواد وقت مرگ راضی از

این دنیا برم ..دلم میخواد ۲۰ سال دیگه آرزو نکنم کاش میشد برگردم از اول زندگی

کنم...دلم میخواد مثل الان همیشه به گذشتم و اتفاقاتی که افتاده افتخار کنم

و از مرورشون لذت ببرم.........دلم میخواد هیچوقت پشیمون نشم....سخته ولی

میشه....

هر غروبی یه خاطرست..کاقیه تنگ غروب نفس عمیق بکشی به خودت خیره

بشی و از غمهات لذت ببری...

-مگه میشه از غمها هم لدت برد؟

بله...از تک تک لخظات زندگی باید لذت برد

-چطور؟

ما به تک تک لحظات زندگی مدیونیم...چون لحظه های قبلی اجازه میدن لحظه های

بعدی هم وجود داشتن...وجود هر لحظه در گرو وجود لحظه های قبلیه پس به

همشون مدیونیم......



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۸/۱۰/۰۱
فردا اولین روز از زمستون فرا میرسه.....۹۰ روز تا پایان سال ۸۸.........

سرما زده و سوز و پاییز فراری

در حسرت روزهای بهاری

بغض کرده قناری

اجاق خونه میسوزه و سرده

ببین سرما چه کرده

ای وای از اون روزی که

گردونه به کام ما نگرده

یخ بسته گل گلدونا ای داد

طوفان طبیعت رو ببین کرده چه بیداد

برگی دیگه نیست روی درختا

سرماست فقط میون حرفا

هر چی که بوده توی طبیعت

قایم کرده یکی میون برفا



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم