دوباره ریده شد تو برنامه ی زندگیم!
شبا تا حداقل 4 صبح بیدارم و بسیار بد میخوبم و به زور ساعت 1 از خواب
بیدار میشم تازه کسل و خواب آلودم.
تی وی میبینم ،پای کامپیتور میرم ،بازی میکنم وکتاب میخونم.....
تکرار
تکرار
تکرار.
تکلیف هم معلوم نیست.امروز هم 2 تا از چکام برگشت خوردن.هیچ برنامه ای
دولت برای حمایت از کسب و کارها نداره . ما میمونیم و سر کله زدن با طلبکار
و فرونشده صاحب ملک و هزار تا کوفت و زهرمار!
شعارم اینجا به کار میاد:
ریدم تو این زندگی.
فکر کنم ۶ یا ۷ سالی بود که میخواستم برم چشم پزشکی!!!
موقع فیلم دیدن و بازی کردن نیاز به عینک دارم.و یه عینک دارم ماله
۱۸ ساله پیشه!!!!
خیلی از عینک استفاده نمیکردم ولی فاصلم که با تی وی بیشتر شد و
بیشتر بازی میکردم عینک قدیمیم رو ازش استفاده میکردم.مشکلی که
داشت شیشه هاش کوچیک بود ولی باز کارمو راه مینداخت.تا اینکه
۲ سال پیش پام رفت رو عینکه و قابش شکست.با بدبختی با نخ و اینا
ردیفش کردم ولی کج بود.خلاصه هر هفته میگفتم این هفته میرم
چشم پزشکی و هی نرفتم.امروز میخواستم برم یه مغازه دسته چکمو
بیارم سر راه از عینک فروشی پرسیدم اینورا دکتر هست؟
گفت ۲۰ متر پایین تر هست الانم اومده.خلاصه طلسم شکسته شد و
رفتم معاینه چشم و جالبه دقیقا شماره ی چشمم همون شماره ی ۱۸ سال
پیشه یعنی جفتش ۱.البته بین ۱ و ۱.۲۵ بود ولی گفت عینک نمره ۱ بگیر
بلافاصله رفتم یه عینک هم سفارش دادم و اومدم خونه.
طلسم ۱۸ ساله بالاخره شکست!!!
اوضاع کرونا روز به روز داره بدتر میشه.خیلی افسرده کننده شده این اوضاع.
وقتی زندگی حالت عادی نداره استرس میگیرم و ته دلم اذیت میشم.نگران خانوادم
هستم.نگران پدر مادرم هستم و نگران همه هستم.امیدوارم معجزه ای چیزی رخ
بده و شر این مریضی کنده بشه.بعید میدونم دولت بتونه کمکی کنه برای ریشه
کن شدن این مریضی لعنتی.
یه اعتراف میخوام بکنم که چندان خوشایند نیست...
تقریبا از همه ی آدمها فراریم....
و تقریبا از آدمها متنفرم...
تحقیقا و تقریبا حوصله ی هیچ آدمی رو ندارم.فقط توی مغازم راحتم
اونم چون فروشنده هام هیچ حرفی نمیزنن(بهشون گفتم باهام حرف
نزنن)
و تقریبا از تمامی زنها متنفرم.هیچ کدوم از اخلاقا و لوس بازیا و اداهاشون
رو نمیتونم تحمل و درک کنم.هیچ جوره نمیتونم بفهممم زنها رو
نمیتونم درک کنم انقدر سطح دغدغه ها و تفکراتشون پایینه.نمیتونم
درکشون کنم برای مسائل بیخودی انقدر حرص میخورن و حرص میزنن
مسلما ایراد از منه و هر آدمی سطح دغدغه و فکر خاص خودشو داره.
کاملا انسان گریز و جامعه گریز شدم.وقتی کسی باهام حرف میزنه
انگار دارن شکنجم میکنن!!!!
امیدوارم مودی باشه و این حالات تغییر کنه!
میخوام برای چند روز همه چیز رو ول کنم و برم....
کسب و کار هم که بستس و تعطیله.
دوباره قرار شد 2 هفته پاساژا رو ببندن!!!عجب نحسی شد این مریضی منحوس.
و باز هم منو شبهای بلندم.....
اتحادیه ابلهان!
تا حالا نشده بود یه کتاب حدودا 400 و خورده ای صفحه ای رو در عرض 3 روز بخونم!
ولی این کتاب جذاب رو در عرض 3 روز خوندم و عشق کردم.یک دیوانه ی کامل در این
کتاب معرفی شده که به همه چیز این جهان نوین لعنتی اعتراض داره و در نهایت نمیتونه
هیچ کاری کنه.ایگنیشس هم به کاراکترهای مورد علاقم در دنیای کتاب اضافه شد!
صبح ساعت یازده و نیم فروشنده مغازه پایین زنگ زده که آقای رشیدی
فروشنده مغازه بالا پدرش جراحی داشته نیومده.
میگم شما از کجا میدونی؟
میگه خواهرش گفته الان.میگم پس چرا خودش خبر نداده؟
بدو بدو اومدم در مغازه.اول رفتم سراغ خواهرش میگم چرا خبر نداده؟
میگه تکست داده بهتون.
میگم شما بیا موبایل منو نگاه کن ببین خبر داده؟؟؟
بهش میگم مگه هتله؟؟؟
اینم از من و این فروشنده ها.اون یکی هم مرخصیه.اون یکی هم حالش
بده!!!
هیچی دیگه امروز باید دست تنها تا شب باشم.حوصله هم ندارم.ولی
بدهکاری زیاد دارم و باید وایسم.
+سلام خوبی؟
-بد نیستم.هستم.بهترم.از روزهای قبل از ۲ یا ۳ ساله قبل خیلی بهترم
کمتر فکر میکنم.کمتر افسرده میشم.کمتر غمگین میشم.
+خیلی خوبه
-خودمو با کار سرگرم کردم و خودم رو به خودم اثبات کردم.که عرضه
دارم که میتونم.واسه همین حالم بهتره.سعی کردم هدفمند بشم و زحمت
بکشم.
+آفرین.دیگه چی؟
-پخته تر شدم.ولی کمتر حوصله آدمها رو دارم.حوصله ی حرف زدن ندارم
حوصله شنیدن هم ندارم.دلم میخواد کسی کاری به کارم نداشته باشه
+پس پیر شدی
-اره دارم پیر میشم و عاقل تر و دیوانگیم کمتر و کمتر میشه....
نیازم به آدما هم کمتر و کمتر....
+به خودکشی هم فکر میکنی؟
-خیلی کم.قبلا بیشتر الان اصلا.ولی به مرگ فکر میکنم و بازم نمیتونم
درکش کنم.سخته برام.از اول زندگیم هیچوقت نتونستم مرگ رو درک
کنم.ازش میترسم.احساس پوچی بهم دست میده وقتی بهش فکر میکنم.
+ببینیم این مودت تا کی ادامه داره...
-تا خرخره درگیر و غرقه در کار شدم....فعلا هستم....
از دیروز تا حالا دارم خودم رو شدیدا کنترل میکنم که نرینم به
فروشنده هام!!!!
مرخصی بی موقع گرفتن و گرفتارم کردن!
اگه پسر بودن راحت میشستم میذاشتمشون کنار ولی متاسفانه دخترن
و لحن منم تنده و خیلی اذیت میشن بنابراین دارم خودم رو کنترل میکنم.
دو تا دسته چک دارم و یکی از بزرگترین مشکلاتم اینه که قاطی میکنم
از کدوم چک به کی دادم!!البته قبلا حافظم خیلی خوب بود الان داغون
شدم.
خلاصه به یکی از دوستام چک داده بودم بررای ۲۸ اسفند.فکر میکردم
چک برای بانک سامان هست و پول ریختم تو حسابم و دیدم عصر
اس ام اس برگشتی برام اومد!!نگو برای اون یکی بانک بوده چکم.
خلاصه آخرین روز کاری بود و بانک ها تا پنجم تعطیل.از پنجم هم هر هی
پیگیری کردم که بره چک رو برداره ولی اونم چک رو خرج کرده و خلاصه
چک ۵ ۶ دست چرخیده.منم و یه چک برگشتی و حالا باید کلی بدوم تا
بتونم حسابمو سو اثر کنم!!!
بعد از حدود ۱۰ ۱۱ روز خوردن و خوابیدن امروز صبح رفتم سر کار و چقدر
سخت بود بیدار شدن و کندن و رفتن!!!
دیشب خیلی دیر خوابیدم
دو شب قبلی هم اصلا نتونستم بخوابم و ساعت ۱۰ صبح دیدم فروشندم
زنگ زده که مشکل پیش اومده و نمیتونه بیاد.منم با بدبختی بلند شدم و
اومدم سر کار!
یه وقتهایی که جمع میشیم خونه پدرم و بچه های من و بچه های خواهرم
همو میبینن و غوغا به پا میکنن و بازی میکنن و سر و صدا میکنن یاد
بچگی های خودم و خواهرام میفتم.چقدر شبیهن به اون روزای ما و چقدر
بازی کردن پر سر و صدای بچه ها قشنگه.
متاسفانه الان اکثر خونه ها تک بچه دارن یا بچه ندارن و بچه ها این لذت
شدید رو تجربه نمیکنن!!
زیباترین دنیا و طرز نگاه به دنیا رو بچه ها دارن.پر از شور و شوق زندگی
پر از حریص بودن برای لذت بردن از تک تک لحظات زندگی.پر از انرژی.
پر از سوالات عجیب و غریب.
پسرم یک هفتست منتظره بیاد شمال و بره لب دریا شن بازی!!
با اینکه هوا یه کم خنکه ولی رفت و بازی کرد و عشق کرد....
کاش بچه میموندیم....
چند وقتی بود درگیر کار شدید بودم و البته ایت ویروس منحوس کرونا
هم باعث شده بود که نتونیم سفر بریم.قرار بود عید بریم شمال که
با دیدن شلوغیه جاده داشتیم منصرف میشدیم.ولی دیشب یه فکر بکر
به سرم زدم و راه افتادیم و الان صدای من رو از لب دریای خزر میشنوید!

