خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۳۰
دو سال پیش توی خیابون یهو تبلیغ کنسرت شهرام ناظری رو دیدم

کلی عشق کردم و بلیط گرفتم کنسرتش با پسرش بود و در مجموع خیلی

خوب بود ولی اون تصنیف های قدیمیش رو اجرا نکرد و همچنان تشنه موندم!

تا اینکه دیروز شانسی تو نت دیدم استاد کنسرت داره و اونم تنها.سریع بلیط گرفتم.

الان واقعا خوشحالم.قمیشی و ناظری رو علاوه بر این که برام محبوبن توی زندگیم

هم آهانگاشون تاثیر داشته.میرم کنسرت!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۳۰
یه کم عجیب غریب شدم.وقتی با خانواده میرم هی دوست دازم زودتر

تموم شه برگردم خونه.استرس میگیرم میخوام زودتر تموم شه

وقتی همه خونن دوست دارم برن بیرون یا خودم برم بیرون.

اعتیاد عجیبی به تنهایی دارم.یا شاید فرار از همه یا خودم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۸
تهوع

قصه های آشنایی رو میشناسم که همگی سرنوشت مشترکی دارند همگی پایانی

تلخ...

زندگی خودش پایانش تلخه....مرگ

و همچنان نفهمیدم هدف خدا برای اوردن ما به این زمین و زندگی کردن چی بوده.

چی میخواسته یا یه چه هدفی قرار بوده برسه؟

تهوع

تهوع اثر ژان پل سارتر رو میخوندم.قدم میزد توی خیابونها و کوچکترین رفتار و لحظات

انسانهای دور و برش رو تحلیل میکرد و بررسی میکرد و یهو یه جا دچار تهوع روحی میشد.

تقلید رو دوست ندارم ولی این حرکت سارتز رو تقلید کردم و تهوع رو به چشم دیدم.چقدر

بعضی از انسانها آزار دهندن و چقدر بعضی از انسانها میتونن بی رحم باشن.چقدر تحمل نوع بشر

سخته.

تهوع

از اینکه میبینم احمق ها معروف و معروف تر میشن و کسایی که هیچ کارایی و لیاقتی ندارن

به شهرت و همه چیز میرسن عمیقن دچار تهوع میشم.میشناسم کسایی رو که از ۲۴ ساعت ۱۸ ساعت

کار میکنن ولی همیشه گرفتارن و کسایی رو میشناسم که حتی حرف زدن بلد نیستن ولی به واسطه

پول پدر یا پارتی یا رانت بهترین زندگی رو دارن.

عدالت جدا کجاست؟؟؟

با همه ی اینها عمیقن دچار تهوع میشم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۸
دیشب واسه انجام یه کاری رفتم خونه مادرم.مادرم چند روزی مریض بود

یهو جمعه بابام زنگ زد گفت پاشو بیا مامانو ببر بیمارستان حالش بده!!که زنگ

زدم دیدم خیلی حالش بد نیست ولی تب داره.بابام عادت داره یهویی زنگ میزنه

میگه بیا مامانو ببر بیمارستان یا بیا منو ببر بیمارستان.آدم هول میکنه.دیشب به مادرم

گفتم به بابا بگو اینجور موقع ها زنگ نزنه.در حقیقت میخواستم بگم بگو اینجور موقع ها

یه کم ارومتر بگه که آدم نترسه که اونجوری گفتم.مادرم حسابی ناراحت شد گفت راست

میگی بابات نباید توقعی از پسرش داشته باشه و اگه بمیریم هم دیگه زنگ نمیزنیم!!!

هس قسم آیه که بابا منظورم این نبود باور نکرد!!

کلا اینجور سونفاهم ها خیلی زیاده و مسلما کسی از دل کسه دیگه خبر نداره و نمیدونه

واقعا منظورش چی بوده.هممون عادت داریم با هر چی میشنویم تو هر شرایطی باشه طرف

رو حرفش قضاوت کنیم و از موضعمون کوتاه هم نمیایم.

خیلی حرص میخورم وقتی منظوری نداشتم یا حرفم اشتباه زده شده و دیگران اشتباه

برداشت میکنن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۸
امروز داشتم به این فکر میکردم که قطعا من اگه یه کشور اروپایی یا

امریکا زندگی میکردم طرفدار گروه نودیست ها یا همین گروهی که طرفدار

لباس نپوشیدن و لخت بودنن میشدم.اعتقادشون اینه که چون خدا انسانها

رو لخت آفریده پس باید همچنان لخت بگردیم.حالا من کاری به اعتقادشون ندارم

ولی مسلما لباس نپوشیدن خیلی راحته و لذت داره هیچی تنت نیست و راحتی.

از لباس پوشیدن مخصوصا تو

خونه متنفرم و اگه پسرم نبود مسلما لخت لخت تو خونه راه میرفتم ولی متاسفانه

نمیشه.وقتی ازدواج نکرده بودم در اتاقم رو میبستم و تو اتاقم لخت میگشتم.خیلی

لذت داشت.کلا تو خونه با لباس احساس راحتی نمیکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۰۵/۲۶
کتاب سینوهه رو فکر کنم اکثر کتاب خوانا خوندنش.یه کتاب راجع به

پزشک دربار فرعون و اتفاقاتی که تو اون دوران رخ میده که خیلی جالب و

خوندنیه.هر‌چند خیلی نقد ها راجع به مترجمش آقای ذبیح الله منصوری هست مبنی

بر اینکه خودش متن اصلی رو عینا ترجمه نمیکنه و متن رو کم و زیاد ترجمه میکنه.

حالا از این قضیه که بگذریم یه مطلب توی این کتاب خیلی جالب بود هر چند اکثر

نوشته های کتاب جالبه وای این قضیه که میخوام بگم جز جالبترین بخش های کتاب بود.

اون زمان توی مصر خانم ها سرشون رو از ته میزدن و کچل میکردن و کلاه گیس میذاشتن

و جالب اینکه برای مردها جذاب ترین قسمت بدن زنها همین سر تراشیده  بوده.حاضر بودن

کلی پول بدن تا بتونن سر تراشیده ی یه زن رو لمس کنن.جالب اینه که این سر تراشیده

حتی از اندامهای جنسی هم براشون بیشتز لذت بخش بوده!!!نکته ی دیگه هم این بوده که

زنها باید بالا تنشون رو باز میداشتن و زنی که سینه هاش و کلا بالا تنش زو میپوشونده

زن با حیا و خوبی نبوده!!!!

چقدر بشر عوض شده جدا.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۵
یه جاده ی طولانیه مستقیم ،شب تاریک ،جاده بدونه نور و یه آدم.

یه آدم یه انسان یه موجود دو پا یه حیوان که میتونه حرف بزنه.پشت ماشین

خیره به جلو ،غرق در افکار و آهنگی که پخش میشه:

خاطره هر جا که میری به یاد من باش

اونور ابرا که میری به یاد من باش

کنار هر شقایقی هر جا که دیدی عاشقی

به یاد من باش به یاد من باش

وسوسه.....

وسوسه خیلی راحت هجوم میاره و همه ی وجودت رو تسخیر میکنه و راهی جز

تسلیم شدن برات باقی نمیذاره.جوری احاطت میکنه که نفهمی.جوری در برت میگیره

که فکر میکنی تو خودت وسوسه ای ،تو خود اونی و اون از اول درونت بوده و ریشه هات

همه با وسوسه گره خورده و وجودت رو گرفتار کرده.تو نمیفهمی ولی یه روزی که خیلی

دیره میفهمی که وسوسه توی تو رخنه کرده.....میمیری و میبینی هنوز وسوسه کنارته.

لعنت بهش

-لعنت به تو

چرا؟

-لعنت به تو که گذاشتی وسوسه تو رو بغل کنه تو رو بگیره تو رو بکشه و تو رو اسیرت کنه

.

.

.

راننده جوری در افکارش غرقه که نمیفهمه جاده خیلی وقته تموم شده و ماشین از جاده

خارج شد و روح از بدن جدا شده و همه چیز تموم شده....راننده همچنان توی تصاویر و

اوهوم ذهنش غرقه.چقدر بده بمیری و نفهمی...چقدر بده انقدر توی افکارت غرق باشی

که نفهمی تو این دنیایی یا نه.این افکار این اوهام این تصاویر این رویاها این وسوسه ها

وقتی زیاد بشه وقتی همه ی وجودت رو بگیره میمیری....جون میکنی و آخرش نمیفهمی

تو کدوم دنیایی....نمیفهمی کجای دنیایی.....

لعنت بهش...لعنت به همشون

..

.

.

وسوسه

وسوسه اسیرم کرده گرفتارم کرده روحمو کشته.....دنیامو عوض کرده...رویامو کشته.

-خودت کردی

نه شیطان و وسوسه.....

هنوز رویای تو دنباله من

هنوز زخمای تو رو باله منه

لعنت بهت....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۴
تبدیل شدم به یه آدم نفرت آور ،لج در بیار و غیر قابل تحمل.یه آدم پر از

انرژی منفی.خودم از خودم بدم میاد بیچاره اطرافیان که باید تحملم کنن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۳
در تمام زندگیم همه انسانهایی که از زندگیم رفتن بیرون فقط و فقط

به خاطر سیاست نداشتن و رک بودن و دروغ نگفتنم و فیلم بازی نکردنم

بوده.آدمها به نظرم بیشتر آدمهایی رو دوست دارن که دروغگو باشن و فیلم

بازی کنن و سرشون کلاه بذارن و باهاشون رو راست نباشن.

هزار بار به خودم قول دادم با سیاست باشم ولی واقعا نمیتونم.هر چی به

ذهنم میرسه میگم و ناراحتیم رو بروز میدم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۳

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۲
یه ده روزی کتابخونه ای که توش عضوم به دلیل آمارگیری

کتاب نمیداد.جدا خیلی سخت بود ده روز کتاب نخوندن!

از بچگی چون مادرم کتاب میخوند منم شروع کردم کتاب خوندن

یه مدتی ولش کردم الان دوباره یه ۳ سالی هست که مداوم کتاب میخونم

و اصلا فکر نمیکردم ده روز کتاب نخوندن انقدر سخت باشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۱
نمیدونم چه داستانیه که یه وقنهایی ذهنم پر از ناگفتست و باید بنویسم

و یه وقتهایی هیچی برای نوشتن ندارم!

دقیقا مثل چشمه ی شعرم که یهو روشن شد و روزی ۲ تا شعر مینوشتم

و یهو خشک شد.سالهاست خشک شده.

این افکار ،احساسات و عواطف واقها عجیب غریبن

همیشه هستن ولی همیشه هم‌ نیستن.انقدر راحت و متناقض



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۸
کلیشه!!!

کلیشه مرا خواهد کشت.مثل یاد باران در گرمای تابستان مثل

سوزهای غروب های پاییز....مثل داغ روی دیوار.

کلیشه!!!

مرا خواهد سوزاند.....

کلیشه دستشو گذاشته روی خرخره ی من و داره راه نفسمو میبنده و

میگه خفه شو و فقط نفس بکش....نفس بکش.....نفس بکش.

راه گریز بسته شده عبور غیر ممکنه و توازن از بین رفته.....برزخ؟

شاید برزخ تعریف قشنگی باشه برای این شرایط مبهم و گیج و گنگ!

تصور رویاهایی که دفن شدن در خاک کثیف گذشته و کسی حتی به خودش

زحمت نمیده تا سر قبرشون بره ، منو اذیت میکنه.مثل داغ روی دیوار.....

داغ روی دیواری که هر شب روبروته...هر لحظه باهات حرف میزنه و بهت فحش

میده....

-امشب میخوام برات فال بگیرم

تو که از این کارا بلد نبودی...

-خب یاد گرفتم دلم میخواد فال بگیرم

بگیر...

-توی فالت یه درخت بلند میبینم یه درخت بلندی که تهش معلوم

نیست.ولی ریشه هاش خیلی کمه شاید بشه گفت راحت میشه کندش

و درآوردش از خاک

خب

-ولی خیلی بلنده.کنارش به کلبه ی فلزی میبینم

چی؟درخت کنار کلبه ی فلزی؟مگه میشه؟

-این تو فالته دسته من نیست.کنار کلبه یه تبر هست و کلی

سر که از بدناشون جدا شدن و ریختن دور و بر کلبه و یه عروسک

یه عروسک پارچه ای.

بسه دیگه هیچی از این فال نمیشه فهمید

-تو قرار نیست بفهمی

.

.

.

کلیشه یه روزی مرا از پای در خواهد آورد

کلیشه.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۸

راه امشب میبرد سویت مرا

میکشد در بند گیسویت مرا

گاه لیلا گاه مجنون میکند

گرگ و میش چشم آهویت مرا

من تو را بر شانه هایم میکشم

یا تو میخوانی به گیسویت مرا

زخمها زد راه بر جانم ولی

زخم عشق آورده تا کویت مرا

خوب شد دردم دوا شد خوب شد

دل به عشقت به عشقت مبتلا شد خوب شد

پ.ن این آهنگ فوق العاده از همایون شجریان رو حتما گوش کنین.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۷
جدا بعید میدونم عشقی شبیه به عشق اعضای خانواده مخصوصا مادر وجود داشته

باشه.

وقتی میرم خونه ی مادرم عشق واقعی رو تو چهره و رفتارش میبینم.هیچ جا آرامشی

که آغوش مادر و چهره ی مادر داره رو نمیشه پیدا کرد.فکر اینکه ممکنه یه روز نباشه

رو اصلا نمیتونم بکنم یعنی اصلا تو تصورم نمیگنجه.خوهرا و مادرم بی نظیرن.حاضرن

همه چیزشونو فدای من و همدیگه کنن.کاش منم اونجوری بودم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۶
با عصبانیت از ماشین پیاده شد.یه نگاه به اینور و اونور انداخت انگار

میترسید کسی ببینتش.عینکشو گذاشت بالای سرش و ناشیانه یه سیگار روشن کرد

از پک اول به سرفه افتاد و سیگار رو پرت کرد تو خیابون.مشغول صحبت با موبایل

شد.

میروی و گریه میاید مرا

.

.

.

با زحمت گاری دستیشو میکشید با هزار استرس که خدا کنه سطل آشغال بعدی پز از

اضافاتی باشه که بتونه جمعشون کنه و گونیشو پر کنه.قار و قور شکمش یادش میاورد

۲۰ ساعته هیچی نخورده ولی باید تحمل کرد.چاره ای نیست.سوراخای کفشش دیگه کم کم

داشت اذیتش میکرد کفش نمیپوشید راحت تر راه میرفت ولی یاد دفعه ی پیش افتاد که

بدونه کفش شیشه ها پاشو بریده بودن و نتونسته بود چند روز کار کنه.

.

.

.

بوی هوا آزارش میداد.با یه سر درد عجیب تصمیم گرفته بود بزنه به خیابون.جدیدا به این

نتیجه رسیده بود که خدایی وجود نداره.اعصابش خورد بود.نمیدونست از اینکه دیگه خدا

نداره ناراحته یا از اینکه این همه سال سر کار بوده.من خدا رو افریدم یا خدا منو آفریده؟

آبی که از این دیده چون خون میریزد

خون است بیا ببین که چون میریزد

.

.

.

دلش برای پاییز تنگ شده بود با اینکه از پاییز متنفر بود.جالبه یه وقتایی از خیلی چیزا

متنفریم ولی بعد از یه مدت نبودشون دلمون براشون تنگ میشه.چی بود آفریدی خدا؟

چقدر تناقض تو یه انسان میشه جمع بشه؟چقدر حس و فکر و تحلیل؟

مگه میشه یه انسان بتونه خودشو بشناسه؟چرا انقدر عجیب و غریب؟

-هستی؟

جانم.هستم

-تو مردی.خیلی وقته مردی خودت خبر نداری

مگه میشه آدم بمیره خودش نفهمه؟

پس اینایی که دورمن یا باهاشون در تماسن یا باهام حرف میزنن کین؟

-همه ای اینا ساخته ی ذهنته.مردی و ذهنت اینا رو میسازه تا گولت بزنه.

تا برزخ برات قابل تحمل بشه.

اگه راست میگی و من اینا رو ساختم چرا طبق میل من نیستن؟

-چون مازوخیسم داری.خود آزاری داری.دوست داری خودتو زجر بدی

من نمیفهمم مگه میشه؟من همه چیز رو حس میکنم.درک میکنم.لمس میکنم.خواب میبینم

-همش توهمه ذهنته.ذهنت داره گولت میزنه حرفشو باور نکن

پس تو کی هستی؟

-منم یه قسمت از ذهنتم فرار کردم تا اینا رو بهت بگم

ممکنه تو داری الکی میگی تا اینا رو باور کنم.

-چه فرقی داره؟در هر صورت تو تو برزخی.

.

.

.

گاری بچه ی آشغال جمع کن خورد به یه ماشین گرون.خانمی که عینکشو بالای

سرش گذاشته بود یهو از ترسش موبایلش افتاد و جیغ زد.چند تا مرد اومدن دور ماشین

خانم عصبانی بود پسرک آشغال جمع کن یه کفش کهنه پیدا کرده بود ولی یهو دید یه نفر یه

سیلی محکم بهش زد از خودش اومد بیرون دید زده به یه ماشین.یه خانم متشخص و عصبانی

و جمعیتی که دورش کرده بودن و از خانم حمایت میکردن.باید خسارت میداد.....گریه میکرد

.

صدای داد و فریاد جمعیت توجهشو جلب کرد.به سمت جمعیت رفت یه پسرک آشغال جمع کن

گریان و جمعیت عصبانی و خدایی که دخالتی نمیکنه.تصمیم گرفت خودش بشه خدا و

دخالت کنه اسلحشو در اورد.....فکر کرد....تصمیم گرفت..

و یه گلوله تو مغز پسرک آشغال جمع کن خالی کرد....راحت شد.....این رو گفت و رفت....

 

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۶
دلم به شدت برای پسرم میسوزه که پدری مثل من داره....

جدا متاسفم براش..

خیلی سخت و تلخه همچین جمله ای.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۵
هر کیفی کیفری دارد......

هر کیفی کیفری دارد

هر کیفی کیفری دارد

هر کیفی کیفری دارد

هر کیفی کیفری دارد



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۵
صدای نفس نفس زدنش رو خیلی خوب دارم میشنوم......

-هن هن هن......هه هه

خیلی واضح داره صدای نفسای سنگینش توی گوشم زنگ میزنه....لعنت بهت...

لعنت بهت که پیدام کردی....پیدام نکردی همیشه بودی ولی الان پر رنگ تر شدی

انقدر پررنگ تر که بالاتر از سیاهی شدی.

+مگه بالاتر از سیاهی هم هست؟

اگه جای من بودی این سوالو نمیپرسیدی....من از سیاهی هم رد شدم...گم شدم..

تاریک

بی عاطفه

خراب

به همین راحتی.به همین راحتی میشه از پا در بیای.غلط اضافه هم نکن همش تقصیر

خودته.با همه ی وجودت.

صدای نفساش داره مغزمو میترکونه.انفجار....

×چی؟

به انفجار نیاز دارم.نه بعید میدونم حتی انفجار هم بتونه کمکی کنه.نابودی بهتره

÷یعنی خود کشی؟

+بعید میدونم جراتشو داشته باشه

×ترسوها فقط ادعا میکنن.

من ترسو هستم.مهمترین چیزیه که بهش اعتقاد دارم.ترسیدم و میترسم و خواهم ترسید

از تغییر ،از زحمت ،از فقدان.

صدای نفساش رو بازم میشنوم...به سختی نفس میکشید ولی الان انقدر دویده و بهم رسیده

که خیلی راحت داره نفس میکشه.اسیرش شدم باز.هی یه کم دور میشه دوباره چنبره میزنه روم.

دوباره میچسبه بهم

-تو یه قاتلی

من قاتله رویاهای دورمم.من قاتله حاله خوبه این روزهام خالق هوای گرم و خاکستری و پاییزی

این دوران و مشوق همه ی غمهای فیک و الکی دور و برتم.میفهمی؟

.برای فهمیدن خیلی دیره.حتی برای پریدن و پرواز کردن.حتی برای مردن و خیلی وقته برای

زندگی کردن.

-زندگی کردن سخت ترین کار دنیاست

وسوسه

این روزها لذت بردن سخت ترین کار دنیاست.مثل کندنه کوه شده.مثل فتح اورست.

+چی اسونه پس؟

زندگی نکردن

×یعنی مردن؟

نه زنده بودن و زندگی نکردن.آسونترین کار دنیاست.

شکست

پنجره بازه ولی من بال پروازم شکسته....خورد شده.....

÷خودت کردی

میدونم....

صدای نفسهاشو....لعنت بهت که همیشه هستی.نزدیکی و اصلا شاید خود منی.حس میکنم

دور میشی ولی همیشه هستی....لعنت یهت

تاریک

خراب

بی عاطفه

اه خفه شو.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۵
یه زمانی زبانم انقدر خوب شده بود که حتی تدریس میکردم.متاسفانه انقدر

صحبت نکردم و دیگه پیشو نگرفتم که الان خیلی بد حرف میزنم.تصمیم گرفتم

برم کلاس زبان اسم بنویسم.میخوام یه کم به خودم تکون بدم از این حالت کرختی

خارج بشم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۴
ناپلئون بناپارت.....

خیلی راجع بهش خوندم و خوندیم.هم زندگینامشو خوندم هم کتابایی که واسه اون دوره

بوده و قطعا چون نابغه ی دوران خودش بوده اون کتابا هم اشارات پررنگی به ناپلئون کردن

یه نابغه ی جنگی که هنوزم خیلیا میپرستنش.

نکته ی جالبش برای من وقتی بود که ناپلئون امپراطور فرانسه شد و هر کدوم از برادراش

رو پادشاه یکی از کشورهایی کرد که فتح کرده بود.و همه ی برادرا رو هم مجبور کرد طبق

میل اون با دخترای معروف پادشاهها ازدواج کنن.فقط یکی از برادرا چون راه و روش ناپلئون

رو قبول نداشت حرفش رو گوش نکرد پادشاه جایی نشد و طبق میل خودش ازدواج کرد

و در نهایت تبعید شد.

لوسین بناپارت جلوی امپراطوری که کل اروپا ازش میترسیدن ایستاد و طبق میل خودش زندگی

کرد و خوشحال بودن شخصیش رو به جاه و مقام ترجیح داد.

احتمالا اگه منم اون دوره بودم و یکی از برادرای ناپلئون بودم شبیه به لوسین رفتار میکردم....

واسم شخصیت تاثیر گذاری بود این لوسین بناپارت.کسی که راحتی و مقام رو به شرط حلقه

به گوش بودن قبول نکرد و طبق میلش زندگی کرد



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۰۵/۱۲
بچه که بودم خیلی از استخر و آب و دریا میترسیدم.بابام استخر خونه رو اب میکرد

من میرفتم از ترسم قایم میشدم.البته بابام هم مقصر بود اصرار میکرد و حرصش میگرفت

که من میترسم متوجه نمیشد بچم و باید جور دیگه ای رفتار کنه.کلا تو همه چیز اینجوری بود!!!

گذشت و منو استخر ثبت نام کرد و منم با میلی میرفتم و تا جلسات اخر زیاد چیزی یاد نگرفتم

و یه روز بابام اومد استخر و از مربی پرسید این چجوریاست؟اونم گفت اصلا تو پر عمق نمیره.

بابای منم قاطی کرد و گفت از این به بعد فقط ببرش تو پر عمق که با هزار بدبختی من میرفتم

تو پر عمق و بالاخره روز مسابقه تونستم درست شنا کنم و یاد بگیرم!!

حالا دیگه خودم یه پسر دارم و عشق آب و استخر و دریاست.استخر خونه بابام پر شده وتقریبا

هر روز میارمش استخر!!!چه زود میگذره.

صبح که بیدار میشه میگه بریم دریا بریم استخر بریم شنا!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۰۵/۱۲

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال

به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق

.

.

.

اگر به دست من افتد فراق را بکشم

که روز هجر سیه بادا خان و مان فراق



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۱

در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب

سر ز کویت برندارم برندارم روز و شب

در کنار اینکه عاشقه قمیشی هستم و باهاش بزرگ شدم و عاشق شدم عاشق استاد ناظری هم هستم.

وقتی موسیقی شهرام ناظری رو گوش میدم از خودم کاملا بی خود میشم و میرم به یه دنیای دیگه

میرم تا اعماق روح و روانم.بعضی وقتها نزدیک به حالت خلسه میشم.بی نظیره

ولی متاسفانه اطرافیانم جز مادرم همه از موسیقی شهرام ناظری بدشون میاد و اعتقاد دارت خیلی

غمگینه!!

کلا به موسیقی جدید حال نمیکنم.آهنگهای قدیمی رو هزاران بار میتونم گوش بدم.موسیقی باید

عمق داشته باشه و یه حسی شوری حالی باهاش بهت دست بده.یا شاید من دیوانم!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۱
مسافر مدتها بود مثل اب راکد گندیده شده بود.......

مسافر حالا دیگه میدونست باید باز هم سفر کنه....سفری تا بی نهایت

مسافر باید آماده ی سفر میشد به هر قیمتی که شده.باید سفر بی پایانی رو شروع میکرد

بزرگترین درس زندگی به مسافر این بود:

سکون تو رو میکشه.سفر کن

مسافر منتظر هوای آفتابی بود تا سفرشو شروع کنه.

سقوطه من در خودمه

سقوطه ما مثل منه

مرگه روزای بچگی

از روز به شب رسیدنه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۰
پسرم دیوونه ی دریا و استخر و آب بازیه.این چند روز که سفر بودیم انقدر رفتیم دریا که الان جفتمون سیاه

شدیم!! بهش میگم سیاه زنگی غش غش میخنده....خوش به حالش بچس و تنها دغدغدش همین چیزای

کوچیکه و نمیدونه چه دنیای مخوفی در انتظارشه و ممکنه به چیزایی که میخواد برسه یا نرسه و هم

رسیدنش و هم نرسیدنش براش سخت و فاجعه باره....فقط امیدوارم مثل من نشه و تکلیفش با خودش

و خدا و روزگار مشخص باشه.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۷
چقدر زندگی بدون نت سخته!!

هیچوقت فکر نمیکردم انقدر زندگیم وابسته به نت بشه.جایی اومدم که نت نداره

و بدون نت باید باشم و واقعا سخته.هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی بدون نت

بودن انقدر برام سخت باشه.شدیدا متاسفانه زندگیامون وابسته به تکنولوژی شده

و دیگه از با هم بودن لذت نمیبریم!!!اتفاقا چند وقت یه بار بدون نت بودن باعث

میشه یه کم به خودمون بیایم و با هم وقت بگذرونیم.تکنولوژی باعث شده همه

از معاشرت و با هم بودن فرار کنن.همه سرشون تو گوشیشونه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۴
همیشه از قدیم میگفتن ماه پشت ابر نمیمونه......

ولی من فکر میکردم ماه من با بقیه فرق داره.....

بالاخره ماه از پشت ابر در اومد



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۳
انسانها سه دسته ان:

1-کسایی که عقایدشون رو به دیگران تحمیل میکنن(اصولا عقاید رو بهش اعتقادی ندارن ولی منفعتشون

در طرفداری از یه عقیده و تحمیل اون به دیگرانه)

2-کسایی که عقاید دیگران رو میپذیرن و دنبال میکنن(از خودشون استقلال فکری ندارن و 95 درصد جمعیت

رو شامل میشن)

3-کسایی که به عقاید دیگران احترام میذارن و عقاید مخصوص به خودشون رو دارن و هیچوقت عقیده

یا نظرشون رو به دیگران تحمیل نمیکنن(کمترین درصد حمعیت رو تشکیل میدن)



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۲
چندین سال پیش که وبلاگ نویسی خیلی تو دور بود منم تقریبا هر شب مینوشتم و خواننده زیاد داشت

وبلاگم.یکی از خواننده هام که خیلی هم به نوشته هام توجه میکرد و خیلی با هم راجع به مسایل مختلف

گپ میزدیم کسی بود که یه وبلاگ داشت به اسم خودمو و خدا بی واسطه.اسمش مریم بود.دیشب داشتم

نظرهای قبلیش رو میخوندم و تو دلم گفتم کاش هنوز بود کاش هنوز باهام بحث میکرد و گپ میزد.

خیلی وقته خبری ازش نیست.کاش خبری بشه ازش ذهنه خیلی بازی داشت.

10 ساله دارم این وبلاگ رو مینویسم.یه عمره خودش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۲

امروز چه دلتنگم

خاکستریم انگار

هم خاطره زنبق

یک لحظه پس از رگبار

این روزها دلتنگم.........دلتنگ اون چیزی که گم شده و پیدا نمیشه.از همه بدتر اینه

که اصلا نمیدونم چی گم شده که قراره پیدا بشه.

این روزها دلتنگم.........یه عطر خاصی توی هوا پیچیده و دیوانه وار داره پر پر میزنه

یاد یه چیز گنگ میفتم ولی دقیق نمیتونم بگم این بو از کجاست......چه عطریه

دقیقا مثل لحظه ای که باران قطع میشه و میمیره دل من هم توی این قفس زندانی

شده و داد میزنه تا صداش به جایی برسه..................

یادت باشه تاریک ترین ساعات دقیقا قبل از طلوع آفتابه............این مهمه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۱
یه اتفاقی افتاد که فهمیدم این روند بهتر شدن و دل رحم شدن و کلا انسان خوبی شدنم داره کم کم

تبدیلم میکنه به یه هالو!!!

پسر 2 سال و نیمم هم ازم نقطه ضعف پیدا کرده و با اون نقطه ضعف هر کاری بخواد براش میکنم!!!

نقطه ضعفم چیه؟میره اسپیکر تی وی رو میکوبه به دیوار و میدونه وقتی این کار رو میکنه من از جام بلند

میشم تا ازش بگیرم و مجبورم با دلش راه بیام!!!

این از یه بچه 2 ساله حالا بقیه آدم بزرگا چقدر میتونن ازم سواری بگیرن خدا میدونه!کلا نه نمیگم

و سعی میکنم دل کسی رو نشکنم که همین باعث میشه بقیه پررو بشن!

جالبه یه آدم غدی که اهل زیر بار حرف زور رفتن نبوده الان یه بچه دو سال و نیمه هم بلده ازش سواستفاده

کنه!!!

همین باعث شد تصمیم بگیرم یه کم بی رحم و پست تر بشم!!!

 



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم