خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۳۰

ریشام بلند شده بود هی خودمو میدیدم و میفهمیدم چقدر پیر

شدم و قیافم خیلی خسته به نظر میرسیدم.

امروز در یک اقدام انتحاری رفتم و همه ی ریشامو زدم

و از یه آدم ۳۸ ساله تبدیل شدم به یه پسر ۲۵ ساله!!!!

خیلی تغییر جالبی بود به حدی که رفتم مغازه فروشندم

منو نشناخت!!

خلاصه ریشا رو زدم تا هم شاداب تر بشم هم جوون تر



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۱/۰۵/۲۸

یادمه همیشه از آب و استخر میترسیدم.طبیعی بود چون سنم کم

بود و میترسیدم غرق بشم.استخر خونه رو که پر میکردیم

من میرفتم قایم میشدم و هنوز ترس و استرسش رو یادمه

واقعا قلبم میزد که بابام نیاد پیدام کنه و منو ببره تو اب

چون مطمئن بودم ولم میکنه تو آب و میگه دست و پا

بزن تا یاد بگیری!!سالها گذشت و کلاس شنا رفتم ولی تا

آخرین جلسه کلاسم مثل سگ میترسیدم و تو عمیق

نمیرفتم چند بار بابام اومد با معلم شنا صحبت کرد و طرف

هم میگفت میترسه منم نمیتونم مجبورش کنم.

خلاصه جلسه ی اخر روز مسابقه بود و به زور من رفتم

تو عمیق و تونستم شنا کنم و شنا یاد گرفتم.کلاس پنجم

بودم.

پارسال رفته بودیم جایی که استخر داشت.پسرم پنج سال

و نیمش بود و به شدت میترسید و حتی حاضر نبود

پاشو تو آب بکنه.من به هیچ عنوان اصرار نکردم و

مجبورش نکردم حتی بهش گفتم منم همسن تو بودم

میترسیدم و اصلا کاری به کارش نداشتم.گذشت و رسیدیم

به امسال ، دو ماهیی میشه کلاس شنا میره.امروز رفته

بودیم استخر پسرم با بازوبند میاد.تو این دو ماه اصلا

اصرار نکردم بازوبند رو در بیار تازه کلی هم تشویقش

میکردم که آفرین که با بازوبند میتونی انقدر خوب تو

آب شنا کنی.امروز استخر بودیم بهش گفتم دوست داری

بازوبندتو در بیاری و بدون بازوبند شنا کنی؟گفتم منم

مواظبتم.بازوبند رو در آورد و بدون ترس شیرجه میزد

پا دوچرخه میزد و شنا میکرد و هر جا فکر میکرد نمیتونه

میومد منو میگرفت.بچه ای که پارسال انقدر میترسید

اذیتش نکردم و گذاشتم خودش هر وقت خواست و هر

وقت آماده بود بیاد و اب بازی کنه.

کاش پدر منم اینجوری میکرد تا باعث خیلی از ترس ها

و استرس ها و عصبانیت ها و کم اعتماد به نفسیها نمیشد.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۵

گویا این قصه سر دراز دارد.

دیروز رفتم دکتر برای کمرم.یه دکتر خیلی معروف که روزی تقریبا

۱۰۰ نفر رو ویزیت میکنه و هر وقت میری کلی ادم نشستن

منتظر.خلاصه ساعت سه و نیم رفتم و ساعت پنج و نیم

نوبتم شد.در حد ۵ دقیقه منو دید و عکس mri رو دید

و یه کورتون زد تو کمرم و چند تا قرص نوشت.چهار تا

سوال هم به زور جواب داد و گفت اگه با این امپوله و

این قرصا خوب نشی باید عمل کنی...

بدبخت شدم رسما.اصلا فکرشم نمیکردم یه گرفتگی کمر

اینجوری اذیتم کنه.رسما هیچی نباید بلند کنم و گفت شنا

هم نکن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۰

متاسفانه گویا مشکل کمرم قرار نیست حل بشه و درد دارم

و دوباره دارم کج میشم.فکر میکردم مثل همیشه که درد

میگرفت دوباره خودش خوب میشه ولی این سری

با توجه به عکس دو تا مهرم زده بیرون و باید برم برای

درمان.دیروز رفتم یه دکتر خیلی معروف ولی ۱۰۰ نفر تو

نوبت نشسته بودن و با هزار تا حرف و خواهش برای

دوشنبه بهم وقت داده.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۱۹

هوشنگ ابتهاج هم رفت....

چقدر آرامش داشته و چه شعرهایی گفت و چقدر باهاش اشک

ریختم و لذت بردم.

روحش شاد....

مرغ شبخوان

که با دلم می‌خواند

رفت و این آشیانه خالی ماند....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۱۸

دیروز بعد از مدتها یه روز خوب بود و خیلی خوش گذشت

با خواهرام و شوهرا و بچه هاشون در کنار پدر مادرم

رفتیم از صبح طالقان.نهار خوردیم و رفتیم آبشار و بعدش

رفتیم دریاچه سد طالقان که هر چی بگم کم گفتم.

بهشت روی زمین بود.بکر و پر از آرامش.

چقدر خوب بود

۱۱ صبح رفتیم و ۱۱ شب برگشتیم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۱۱

معنی کلمات هر چقدر سن توی سنین مختلف فرق میکنه

و همین معنی کلمات هست که باعث میشه انسان ها با هم

توافق و تفاهم داشته باشن یا نداشته باشن، با هم آرامش

داشته باشن یا نداشته باشن.

همیشه در مورد عشق فکر میکردم.در مورد مفهومش

در مورد معنیش

و همیشه عشق برام اولین و بزرگترین خواسته ی زندگیم

بود.

کاری به معنی که برای عشق در سالیان گذشته قائل میشدم

ندارم.ولی مدتیه معنا و مفهوم عشق برای من شده حسی

که آرامش و درک داخلش باشه.وقتی کسی باشه که

بفهمتت و بخونتت و نیازها رو تشخیص بده عاشقته.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۰۶

بالاخره امروز رفتم گوشی خریدم.البته نصف مبلغشو مادرم به عنوان

هدیه تولد داد.دلم نمیومد انقدر پول گوشی بدم ولی واقعا گوشی خودم

دیگه رو اعصاب بود.نه جا داشت نه باتری.

گوشی جدیدم مبارک.تقریبا ۵ سال و نیم پیش گوشی خریده بودم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۰۴

این حجم از حال بد توی من اونم امروز عجیبه....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۰۴

احساس شکست میکنم....

متاسفانه حقیقت تلخه و واقعیت داره....مجبورم اعتراف کنم.

هیچ گهی نیستم و هیچ غلطی نتونستم بکنم و شکست خوردم...

تو همه چیز.توی درس خوندن توی کار کردن توی ازدواج توی همه چیز...

هیچ چیز اونجوری که میخواستم پیش نرفت.میدونی چرا؟؟؟

چون همیشه عجله کردم و نمیخواستم وقت تلف بشه.فکر میکردم نباید

وقت رو تلف کنم تا آینده رو بتونم زندگی کنم.لذت نبردم.عجله کردم

بازم میدونی چرا؟

چون تلاش نکردم چون برای رسیدن به رویاهام هیچ تلاشی نکردم

نشستم و گفتم نمیشه.نشستم و راهی که از همه راحت تر بود رو اتتخاب

کردم و همینجوری مستقیم رفتم جلو.چون همیشه منتظر بودم یه نفر

بیاد بگه وای چه پسر با استعدادی و استعدادم رو کشف کنه.چون

تنبلم.بی خاصیتم.الانم اگه چیزایی که بقیه بهم دادن رو ازم بگیرن

به نون شبم هم محتاج میشم چون عرضه ندارم....

یه مدتی هی خودمو گول میزدم و هی توجیه میکردم کلی الان دیگه

از مرحله ی انکار گذشتتم..انقدر خوب دروغ میگم که خودم هم باورم

شده بود که شاید عن خاصی باشم ولی هیچ گهی نیستم....

من یک شکسشت خورده ی متوهمم که به جای تلاش کردن و رفتن

دنبال چیزی که میخواستم نشستم و نشستم و همینجوری همه چیز رو

تلف کردم.فقط و فقط نمیدونم چرا همیشه خدا دوستم داشته و همه

شرایط رو برام جفت و جور کرده....

خیلی اعصابم خورده.....۳۸ سال هیچ و پوچ....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۰۳

مدرسه ای که پسرمو اسمشو نوشتم تابستون هم ۳ روز در هفته برپاست

میرن با درسا و معلم و هم کلاسیا آشنا بشن و یه روزش هم میرن اردو

سر همین همه ی خونه ساعت ۱۱ میخوابن و من تا ساعت ۳ تک و تنها

بیدارم.وقتی هستن غر میزنم سر و صدا دارن و وقتی خوابن خونه

اصلا روح نداره



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم